۱۳۹۷ دی ۴, سه‌شنبه

امروز روز اول دی ماه است. من راز فصل ها را نمی دانم و حرف لحظه ها را نمی فهمم و هیچی به هیچی. این از من.


وقت لیزرم را کنسل می کنم. یک ماه سر کار بوده ام. بدون یک روز تعطیلی. و فکر می کنم استحقاقش را دارم تا ساعت ده توی تختخواب باشم. یا ساعت یازده. یا حتی دوازده. چرا نه؟
و فکر می کنم استحقاقش را دارم کمی ولخرجی کنم و قهوه ام را توی یک کافهء دنج بنوشم. اما با اولین کافهء دنجی که می شناسم یک کورس تاکسی و دوازده ایستگاه اتوبوس فاصله دارم و خوب می توانم با جارو کردن اتاق، آب دادن به گلدان ها، حمام کردن و یک صبحانهء مفصل خودم را سرحال کنم و پولِ قهوه ام را توی بالشم پس انداز کنم. 
تمیز کردن همیشه حالم را بهتر می کند و فکر هایم را سرو سامان می دهد. آسمان ابری ست و برای شروع روز خوبی ست. شروع چی ؟ نمی دانم. 
روزهای دیگری از این دست که دیر از خواب بیدار می شوم خلقم تنگ است. امروز اما خصومتی با کسی ندارم. با خودم هم. و فکر می کنم استحقاقش را دارم تا با خودم مهربان تر باشم. چون تمام ماه گذشته را بی تعطیلی سر کار بوده ام؟ نچ. پس چی؟ هرچی.
ورزشم را به غروب مو کول می کنم. ورزش غروب را دوست ندارم. گرسنه ام می کند و برای من که عادت به شام خوردن ندارم آزاردهنده ست. با این همه باید برم روی تردمیل راه بروم و برای سفرم برنامه ریزی کنم. به کجا؟ هرجا. 

۱۳۹۷ آذر ۲۵, یکشنبه

تمام دست اوردم توی هفتهء گذشته این بود که یاد گرفتم با سه تا توپ جاگلینگ کنم. حقیقتا که آفریده شدم برای همین ژانگولر بازی ها! پووف!


حوالی ساعت نه شب بود که احساس کردم آخر هفته یک ریجکشن دیگر دریافت می کنم. برای حسم دلیل خاصی نداشتم. تا همین بعد از ظهر همان قدر که فکر می کردم قبول نمی شوم، به همان اندازه امیدوار بودم قبول شوم. اما حالا مطمئن شده بودم که قبول نمی شوم و خیلی بابتش مائوس شدم. 
اما نمی توانستم بنشینم غصه بخورم. خیلی بی معنی بود. هنوز جواب ها نیامده بود و نمی شد سر قبری عزاداری کرد که توش مرده ای نیست. اگر بود هم چندان عزاداری نداشت. 
اما گفتم که. خسته بودم و فکر کرده بودم تنها چیزی که کمی حالم را جا می آورد این است که بروم کمی توی دنیا قدم بزنم و بگذارم باد بوزد لای موهام! بعله! دنیای خیلی کوچکِ خیلی حقیری داشتم که جا برای آرزوهای بزرگ نداشت.
حقش بود با اولین اتوبوس می رفتم هفت تپه. دست کم آن جا می شد از نزدیک ببینم یکی داد می زند: « تا رسواتون نکنیم از کف خیابون نمی ریم! » می شد از نزدیک ببینیم دارند می رقصند توی خیابان. آدم هایی همین نزدیکی ، خیابان ها را پس گرفته اند و دمشان گرم. 

۱۳۹۷ آذر ۲۲, پنجشنبه

و باید بگویم خانهء ما توی زیباترین محلهء تهران است.


یک جملهء قشنگی هم نوشته بود برایم که خیلی به دلم نشست. نوشته بود چند روز پیش تصویرم از ذهنش عبود کرده. نوشته بود خیلی لذیذ بود. نوشته بود کاش ذهنش طول بیشتری داشت که من بیشتر می ماندم. 
ما خیلی با هم معاشرت نکرده بودیم. چیزی خاصی هم بین مان نبود که بگویم از آن جهت این ها را گفته. برای همین بیشتر خوشم آمد. بی قصد و غرض گفته بود. خیلی دوستانه و بی مدعا. می فهمید که چه می گویم. یعنی اگر قصد و غرضی هم داشت عیبی نداشت. اما این جوری از این همه فاصله و بی آن که داستانی بین مان بوده باشد، چسبید. 
من دراز کشیده بودم توی تختم و داشتم کتاب می خواندم و باران می آمد. پاییز امسال از همیشه اش زیباتر بود. برای همین دوست داشتم این جا بود و با هم می رفتیم پیاده روی. خیلی وقت بود با کسی پیاده خیابان ها را نرفته بودم. هر چند من آدم پیاده روی های دو نفره نیستم. آدم پیاده روی های تنهایی ام. آهنگ گوش می کنم و تند تند راه می روم و جایی وسط های راه یادم می آید آمده بودم هوای ابری تهران را نفس بکشم، نه این که گرومپ گرومپ زمین را جریحه دار کنم. بعد قدم کند می کنم و لخ لخ بر می گردم سمت خانه. 

۱۳۹۷ آذر ۱۴, چهارشنبه

در حالیکه من مطمئنم اگر بچه دار می شدم بچه ام لاشی از آب در می آمد.


از آن جا که نشسته بودم می توانستم ببینم که گربه ها دراز کشیده اند توی آفتابِ بی رمقِ صبح پاییز. و آسمان هی ابر هست و نیست. دختره ایستاده بالای سر گربه ها. دوربین موبایلش از گربه ها می رود سمت چنار های بلند، سمت آسمان.
بعد آرام آرام بچه ها جمع می شوند تا دسته جمعی بازی کنند. والا دلش نمی خواهد بازی کند. هر چی مربی می گوید فایده ای ندارد. من هم جای والا بودم بازی نمی کردم. همدیگر را صدا می زنند و توپ را سمت هم می فرستند و حقیقتا بازی کسل کننده ای ست. من اگر جای والا بودم بابت این که اسمم را گذاشته اند والا هم خیلی دلخور می شدم. 
دیدن شان خالی از لطف نیست. من آرام کوه هایم را رنگ می کردم و نگاه شان می کردم و قهوه ام را می نوشیدم و شبیه این بود که دارم یک جایی زندگی می کنم که هر ماه حقوق و مزیای کارگرهاش را می دهند و در اسرع وقت به شکایتِ شاکی هاش رسیدگی می کنند. 
اول پاییز بود و هیچ نمی دانستم قرار است این همه پاییز زیبایی را بگذرانم. پاییز های تهران ذشت و غبار آلود و خاکستری ست.
بعد بچه ها می روند سمت کارگاه و بازی های دیگری می کنند که نمی بینم. صدای شان را می شنوم. مادرهای شان دارند چای می نوشند و قهوه می نوشند و نگاه شان می کنند. با لذت. شک ندارم وقتی برگردند خانه به شوهر شان می گویند آرمیتا از بقیه باهوش تر بوده و جواب سوال های مربی را زودتر می داده و فلان. به شوهرشان می گویند که باید بقیه بچه ها را می دیدی که چقدر خنگ بودند. و شوهرشان یک اهن و اوهونی می کند بی ان که سرش را از توی موبایلش در اورد. همین قدر کلیشه ای. آن ها مطمئنند که بچه های شان وقتی بزرگ شدند خیلی آدم حسابی می شوند. یکی شان هم شک نمی کند که ممکن است بچه اش خنگ و احمق از آب در بیاید و بعد از کلی خرج کردن پیام نور قبول شود. یا بچه اش لاشی از آب در بیاید. و این خیلی عجیب است. 

۱۳۹۷ آذر ۱۳, سه‌شنبه

آدم ها ظرفیت ندارند. بگو تو مسئول این توالتی، تا چند نفر نشاشند توی شلوارشان آفتابه نمی دهند دستت.


رئیس من آدم بیمزه ای ست. آدم بیمزه ای که فکر می کند بامزه است. آدم های بیمزه ای که فکر می کنند بامزه اند و متاسفانه تعدادشان کم هم نیست، چون شوخی در خور و ظریفی در آستین ندارند، به اطرافیانشان متوسل می شوند. یکی که از همه خاک بر سر تر است را پیدا می کنند و شروع می کنند به مسخره کردنش. و کی از یک کارمندِ بدبخت دم دست تر. که حتی نمی تواند جواب شوخی های زشتشان را بدهد و فقط می تواند لبخند های معذب بزند؟ 
دور نیست روزی که با مشت می زنم زیر چانه ش و راهم را می کشم و می روم. وقتی توی قرعه کشی بانک یک ماشین بردم. یا وقتی یک کیف پر از دلار پیدا کردم. یا وقتی یک پیرزن پولدار اسم من را توی وصیت نامه اش نوشت. 
یا وقتی کارد به استخوانم رسید. که متاسفانه آن روز از همهء قرعه کشی های بانک نزدیک تر است. 
بعدش رییسم هم کتکم خواهد زد. و قبل از رفتنم یک کتک کاری درست حسابی می کنیم که خیلی بهش نیاز دارم. 

رییس قبلی ام قلدر بود. به وضوح قلدر بود و خیلی سعی نمی کرد چیزی را کتمان کند و آدم تکلیفش معلوم بود. خیلی نمی شد بهش نزدیک شد. کافی بود هر روز، وقتی می رسید کمی باهاش خوش و بش کنی و بعدش خودت را سرگرم کار کردن نشان دهی. دوست نداشت ببیند بیکار نشسته ای. حتی اگر کاری نبود و حتی اگر برای هر ساعتِ کاری حداقل ِ حداقل ترین حقوق دنیا را می داد، حتی کمتر از حقوق کارگر های بنتون، باید خودت را مشغول ور رفتن با یک قسمت کوفتی کافه اش نشان می دادی. می گفت یعنی انقدرهمه جا تمیز است که می نشینید کتاب می خوانید. در حین گفتن این جملات انگشتش را روی میز می کشید که حجم خاک روی میز ها را نشان دهد. انگشتش را که می اورد بالا هیچ خاکی روی دستش نبود. همه جا از تمیزی برق می زد، تمام ظرف ها پولیش شده بود واهنگ فرانسوی زیبایی داشت پخش می شد. 

رییس بعدی ام خودم خواهم بود. آمین. 

۱۳۹۷ آذر ۱۰, شنبه

اما من زشت و بیمزه ام و به جای رقصیدن، بالا و پایین می پرم.


تمام هفتهء گذشته دچار کاروشی شده بودم. مرگ از کار زیاد. بردنم بیمارستان و احیام کردند. از پنجره ابری آسمان را نگاه می کردم و فکر می کردم من این روز ها را خواسته بودم. 
داشتم از سر میرداماد رد می شدم. یادم نمی آید کی بود و داشتم کجا می رفتم یا هر چی. تنها یادم هست با خودم فکر کرده بودم دلم می خواهد همین جا بیفتم روی زمین  و من را بگذارند روی برانکارد ببرند بیمارستان. این چیزی بود که حقیقتا دلم می خواست. خسته نبودم. نه آن جور که بعد از سه روز کاری فکر می کنی وای! خدای من! چقدر خستمه! 
صبح بود. خستگی ام جنس دیگری داشت. روحم. روحم خسته بود. نه که آسیب روحی دیده باشم. دوست پسرم رهام نکرده بود و شکست عشقی نخورده بودم. عزیزی را از دست نداده بودم. دچار آزار جنسی نشده بودم. اما خسته بودم. خیلی خسته. یک جوری که دلم نمی خواست حتی قدم بعدی را بردارم. برانکارد. این چیزی بود که حقیقتا دلم می خواست. یک آنژیو بهت وصل کنند و حتی مجبور نباشی به جویدن غذا که کار پر دردسرِ کسل کننده ای ست فکر کنی. هر چی هست را بریزند توی رگت. پر واضح است که قدم بعدی را برداشتم و قدم های بعدی را. 

من چیز های زیادی را خواسته بودم و از تمام آن خواستن ها تخت بیمارستان نصیبم شده بود. اصلا مهم نبود من همیشه دلم می خواسته زیبا باشم؟ قشنگ برقصم؟ داستان های ظریف و بامزه برای تعریف کردن داشته باشم؟ پوووف!
حتی یادم هست می خواستم برم تاجیکستان. 

۱۳۹۷ آذر ۹, جمعه

شک ندارم آدم هایی که زومبا بلدند علی السویه نیستند.


بیکار نیستم. اما نه ان جور که صبح می روید سر کار و عصر بر می گردید خانه و از این که امروز چهار شنبه ست خوشحالید. یعنی هزار تا چهار شنبه می آید و می رود و من اصلا نمی فهمم. کاری با تعطیلات ندارم. تعطیلات هم با من کاری ندارد. اول مهمانی لیلا گفت همیشه آدم ها شب جمعه سرشان شلوغ است و من دیدم چرا مهمانی ام را نگذارم برای جمعه شب که همه بیکارترند. من لبخند زدم. لابد دربارهء این که امشب و فردا شب برای من فرقی نمی کند مزاحی هم کردم. چون خیلی بامزه ام و باید همه جا این بامزگیم را به رخ بکشم. حتی به رخ لیلا که دیر و دور می شناسمش. اما راست می گفتم. لیلا اگر دیشب دعوتم می کرد فرقی نداشت. حتی اگر فردا. و با کمال تاسف باید بگویم حتی اگر هیچ وقت. علی السویه ام و باید زودتر بروم زومبا یاد بگیرم. 

حالا که فکر می کنم می بینم باید یک چیز هایی را با بقیه شریک شد. 
مثلا فردای آوار شدن پلاسکو، باید رفت سر کار. با بقیهء همکار ها افسوس خورد. سر تکان داد. 
فردای فوتبال دیشب باید نشست توی سلف دانشگاه و قبل از کلاس طراحی پایه، از بازی پرگل دیشب گفت. یعنی ادامهء فوتبال دیشب باید این شکلی باشد. وگرنه چرا می نشینم بازی بلژیک و سوئد را می بینم؟ 
یا الان باید به کی بگویم عبد الفتاح سلطانی آزاد شد؟

۱۳۹۷ آذر ۷, چهارشنبه


۱۳۹۷ آذر ۵, دوشنبه

بیست سال بعد، اولین روز آخرین ماه پاییز


از صبح صفحهء بی بی سی باز است. « بازخوانی دو گزارش از معاینه جسد پدر و مادرم » به قلم پرستو فروهر. تا شب نخواندمش. فکر می کنم بگذارمش برای فردا. یا پس فردا. یا دیرتر. می دانم نمی خوانمش. هیچ وقت. می ترسم. 
وقت قتل های زنجیره ای من کوچک بودم. مدرسه مان جایی حوالی خانهء فروهر ها بود. یک روز صبح توی سرویس مدرسه، جمعیتی را دیدیم که آن حوالی جمع شده بودند. توی آن سرویس من تنها کسی بودم که می دانستم آن نزدیکی ها چه خبر است. 
توی آن مدرسه چند صد نفره من تنها کسی بودم که با کابوس قتل های زنجیره ای بزرگ شدم. 

اما دلم نمی خواهد صفحه را ببندم. از پرستو فروهر خجالت می کشم. از این که با بستن نوشته اش، صدایش را خاموش کنم. صدایی که بیست سال خاموش نشد. 
باقی خبر ها را دنبال می کنم. فرزاد فرحزاد می خواهد یک تلویزیون راه بیندازد که هر کس توش هر ژانگولری بلد است سوار کند. استقلال توی گروه مرگ افتاده، ترامپ گفته ما ملت تروریستی هستیم و فردا آسمان تهران بارانی ست. 

۱۳۹۷ آذر ۳, شنبه

همه یک روز مجبورند قورباغه شان را ببلعند.


غم من اما خیلی زشت و مستاصل و خاک بر سر است. برای همین وقت های کمتری را به غم اختصاص می دهم. بیشتر سعی می کنم بی تفاوت باشم. کمی هم می خندم. 
حالا بی تفاوتم. سعی می کنم کتابی را که پیش از این می خواندم ادامه دهم. « هنر شفاف اندیشیدن » بعله! من یک لوزر واقعی ام. بابتش افسوس نمی خورم. تمام سال هایی که یوسا و فلان، بسیار فرهیخته بودم که حالا نخواهم قورباغه ام را قورت بدهم؟ 
من هیچ وقت توی زندگیم فرهیخته نبودم و افسوس! کافی بود کمی بیشتر همت کنم. حالا همتم را گذاشته ام روی اعتماد بنفسم. روی موفقیت. موفقیت نا محدود در بیست روز. 
شاید حتی وقتش شده بروم قاطی یوگی موگی ها. 
یک بار خیلی سال پیش یکی زنگ زد گفت دلم می خواهد بروم یوگا؟ از سر محبت نمی گفت. کلاس شان شاگرد کم آورده بود و عباس نمی آمد سر کلاس. گفتم نه! عباس اسم عحیبی برای یک معلم یوگا نیست؟ چه ربطی دارد؟ حقیقتا هیچی. نگفتم نه چون عباس. چون فکر نمی کردم وقتش شده بروم یوگا. حالا هم فکر نمی کنم. فکر می کنم وقتِ یک چیزی شده که نمی دانم چیست. « معجزهء مثبت اندیشی »؟ « دوازده گام به سوی پیشرفت »؟ « پیش به سوی ثروت »؟

۱۳۹۷ آذر ۲, جمعه

یکشنبه، ۲۷ آبان ِ نود و هفت است.


من کند و آرام قدم بر می دارم. کشدار و بلند نفس می کشم. به ساعت نگاه نمی کنم و از امروز شکل جدیدی را زندگی می کنم که شبیه من نیست. من که قدم هام آسفالت خیابان را سوراخ می کرد. گرومپ گرومپ. انگار خبری بود. انگار فلان. 
می گذارم زمان بگذرد بی آن که به ساعت نگاه کنم. تا هفتهء آخر ماه نوامبر. بعدش؟ هیچی. هر چی!

تمام هفتهء گذشته باران بارید. من تنها توانستم ببینمش. حتی نمی شد صدایش را بشنوم. گاهی سعی می کردم پنجره را کمی باز کنم. اما نمی گذاشتند و این اصلا انصاف نبود. تهران را این همه بارانی ندیده بودم. حالا که داشت بی وقفه باران می بارید دراز کشیده بودم و به ابری آسمان نگاه می کردم. و گاهی هم به سقف زل می زدم و فکر می کردم چه کاری از دستم بر می آید؟ 
واقعیت این بود که من تمام تخم مرغ هایم را توی یک سبد گذاشته بودم که خیلی احمقانه بود. من سی و سه سالم بود و برای این ژانگولر بازی ها زیادی پیر شده بودم. وقتش نبود کمی محافظه کارانه تر تخم مرغ هایم را توی زندگیم پخش کنم؟ 
به وضعیت آب و هوای این هفتهء تهران نگاه می کنم. امروز باران نخواهد بارید. فردا نیز. سه شنبه آسمان کمی ابر است. هوا شناسی از اوایل هفتهء آینده آسمانی بارانی را برای تهران پیش بینی می کند. هفتهء آخر ماه نوامبر. 

۱۳۹۷ آبان ۲۷, یکشنبه


شنبه، چهار ابان نود و هفت در یک غم مبتذل گذشت. مثل چهارم آبان نود و شش، یا چهارم آبان نود و هشت. یا هر چی. 

۱۳۹۷ مهر ۲۴, سه‌شنبه

خدا شفات بده مهناز!


از تهران گردیم که برگشتم مهناز داشت می گفت که دارو احتکار می کند. آدم ها به یک حدی عجیبی از خودشیفتگی رسیده بودند. حتی از بی اخلاقی شان هم فیلم می گرفتند و پخش می کردند. 
چند روز پیش یکی از این اینفلوئنسر که نمی دانم درست دارم می نویسمش یا نه یا چی، یک عکس از خودش گذاشته بود و دربارهء خودش نوشته بود تا در جملهء آخر بگوید یکی مرده و چقدر ناراحت است و افسوس می خورد. هشتگ ( نام متوفی ). 
من متوفی را خیلی دور می شناختم. دیده بودمش. دختر خیلی قشنگی بود و من دختر های قشنگ را همیشه به خاطر می سپارم. چرا ؟ چرا نه؟ قشنگی در خاطر می ماند. نه؟ 
اصلا نمی فهمیدم آدم چرا باید انقدر خودش را دوست داشته باشد که حتی از مرگ یکی هم برای نوشتن از خودش و گذاشتن عکس خودش استفاده کند. یعنی می شد عکس آسمان را بگذارد. یا پرده اتاقش را. یک دیوار پر از قاب عکس. گلدان ها. حتی گربه! هر کوفتی غیر از خودش. یعنی حتی اگر متوفی را نمی شناخت هم باید می فهمید این نوشته و عکسش چقدر ناراحت کننده اند. و در آخر هشتگ فلان؟ حقیقتا توی مغز این فلوئنسر ها غیر از پهن چی هست؟ پوووف! 
برای همین لب تاپم را بستم. چون حتی اگر تلویزیون را خاموش هم می کردی بی بی سی از یک جای دیگر می آمد توی زندگیت. از گوشی موبایلت، لب تاپت، دوش حمام! لعنتی! 

۱۳۹۷ مهر ۲۲, یکشنبه

حتما خانوم قدوسی! حتما!


صبح زود بیدار شدم، دوش گرفتم، صبحانهء مفصلم را خوردم و رفتم به سمت تهران. 
من توی سفر خوبم. آرامم. می دانم نباید هیچ کاری بکنم و بابت هیچ کاری نکردن عذاب وجدان نمی گیرم. می توانم خیابان ها را بی هدف راه بروم، بی ان که قرار باشد به جایی برسم. قرار همین راه رفتن است. نگاه کردن شهر و آدم هاش. میلیون ها تومنم را صد دلاری خریده ام که خودم را برسانم این گوشهء دنیا که تنها به شهر و دیوار هاش نگاه کنم. شب کسی منتظرم نیست. می توانم دیر بروم. می توانم اصلا نروم. هر چی! 
برای همین روزهایی از این دست که هوا خوب است و من با سی و سه سالگی تنها چهار روز فاصله دارم و دیگر هیچ کار قابل توجهی از دستم بر نمی آید که مثلا بگویم قبل از سی و سه سالگی فلان، نقشهء تهران را دستم می گیرم و راه می افتم توی شهر. 
از کنار سالن رودکی می گذرم. گردن می کشم ببینم کار فرهاد هنوز آن جاست. نمی بینمش. یادم می آید یک بار فرهاد فزونی به شاگردهاش گفته بود آدم هر کاری می خواهد بکند باید تا قبل از سی سالگی بکند. بعدش هیچی به هیچی. دربارهء خودش هم راست می گفت. بعد از سی سالگیش کار قابل توجهی نکرده بود. آخرین کارش تئاتر بی سر و تهی بود که توش پگاه آهنگرانی بازی می کرد و خدای من ! حقیقتا کی بد تر از پگاه آهنگرانی؟ 
اما چرند می گفت. نه چون در آستانهء سی و سه سالگی بودم و فکر می کردم یک روز قرار است کار قابل توجهی توی زندگیم بکنم یا همان جور که وعده اش را داده بودم روی صندلی میخکوب تان کنم یا هر چی. اگر قرار بود کسی روی صندلی میخکوب مان کند، یوسا بود. نه من! و این ربطی به سن و سال نداشت. چون فرهاد تا قبل از سی سالگیش هم گه خاصی توی زندگیش نخورده بود. اما وقتی پگاه آهنگرانی می شود بازیگر فرهاد هم فلان. 
باری! به سفر توریستیم ادامه دادم. هواشناسی گفته بود آسمان ابری ست که نبود. خنک بود اما. آفتاب بی رمقی هم می تابید. من خوش خوشان فردوسی را می رفتم سمت میدان امام خمینی. 
توی گیفت شاپ موزه یادم آمد مسافر نیستم و خست همیشگیم آمد سراغم و کارت پستال ها را گذاشتم سر جاش و با اولین اتوبوس برگشتم ! 

رسیدم که خانه پونه قدوسی گفت که صندوق پول بین الملل روزهای تیره و تاری را برای اقتصاد ایران پیش بینی می کند و گفت یک چهارم ایرانی ها دچار اختلالات روانی هستند و از ما خواست در شصت دقیقه, باقی خبرها را دنبال کنیم. 
به بابا گفتم صدای تلویزیون را کمتر کند. من هیچ علاقه ای نداشتم خبرهایی را بشنوم که سر خطش این شکلی شروع می شد. 

۱۳۹۷ مهر ۲۱, شنبه


دماوند از سری « طبیعت بی جان »، ۲۰۱۸، ماژیک روی کاغذ

۱۳۹۷ مهر ۱۹, پنجشنبه

مثل تمام این سال ها


زنگ زد و گفت دارد می رود. فکر کرده قبل از رفتن باید خداحافظی کند. گفتم فکر نکرده. اگر فکر کرده بود زنگ نمی زد. خیلی آرام و با طمانینه و شمرده جوابش را داده بودم. که از من بعید بود. 
و گفتم ما خیلی وقت است خداحافظی کرده ایم. و چی از این بی معنی تر که بعد از این همه سال زنگ زده خداحافظی کند.
باران بند امده بود. اولین باران پاییز نود و هفت. هوا خوب و خنک بود. شاید برای همین. غیر از این بود گوشی را قطع می کردم. سمت چپم گل فروشی بزرگی بود. کمی این پا و آن پا کردم. نباید یک گلدان تازه می خریدم؟ 
گفت دلش می خواهد ببخشمش. گفتم از دستش عصبانی نیستم که ببخشمش. غمگین نیستم. اصلا هیچی نیستم. گفتم برای من فرقی با این آقای گلفروش ندارد. آقای گلفروش را با دستم نشان دادم و تصمیم گرفتم گلدان نخرم. 
گفتم خیلی بی تفاوتم. و برایم فرقی نمی کند برود یا تا همیشه یک جای این شهر باشد یا هر چی. 
همین که دیگر قسمتی از من و خاطراتم نیست برایم کافیست. باقیش برایم اهمیتی ندارد. 
گفت می خواهد قبل از رفتنش همدیگر را ببینم. آرام و با طمانینه و شمرده گوشی را قطع کردم و انداختمش توی کیفم. آخرین کاری که توی این دنیا دلم می خواستم بکنم همین بود. یکی از آدم های گذشته ام را ببینم. نه چون دلم برایش تنگ شده باشد یا هرچی. که باهاش خداحافظی کنم. پوووف! 
باز هم زنگ می زد. اما همدیگر را نمی دیدیم. تهش عصبانیت و دلخوری بود. این تنها کاری بود که بلد بودیم. همدیگر را عصبانی کنیم.

۱۳۹۷ مهر ۱۸, چهارشنبه


دماوند از سری « طبیعت بی جان » ، ۲۰۱۸، ماژیک روی کاغذ

۱۳۹۷ مهر ۱۷, سه‌شنبه

من نشسته بودم یک گوشه دنجش و کوه هایم را می کشیدم.


زنه نشسته بود تا اسنپ درخواستش را قبول کند. از اینترنت فقط همین را یاد گرفته بود که ویدیوهای توانا را برای گروه دوستانش بفرستد. توی تمام گروه های تلگرامیش قیمت دلار داشت می رفت بالا و چیزی تا بازگشت اعلا حضرت نمانده بود. آیا من داشتم از قیافه اش قضاوتش می کردم. بله! و خوب می کردم. 
مسیر کوتاه بود و کرایه اش کم بود و کسی قبول نمی کرد. گفت بعد می گن مردم ایران گشنه ان. گشنه بودن که قبول می کردن دیگه. به من نگاه کرد. می خواست من را هم ببرد توی تیم خودش. پر واضح بود که من توی تیمش نبودم. اگر تا آخر این ماه وضعیت همین بود که بود، من هم باید می رفتم توی اسنپ کار می کردم. یا مثل پیشخدمت های همین کافه، پیشبند می بستم به کمرم و برای آدم هایی از این دست اسنپ می گرفتم. یا هر چی! 
فکر کرده بود چون گرسنه ایم، شدیم نوکر کلفتش. نه خانوم! از اصل که نیفتادیم. با غضب نگاهش کردم. اما داشت یک جای دیگر را نگاه می کرد و غضب ِ من اشتباهی خورد به مشتری پشتی. لبخند زدم که زهر غضبم را بگیرم. نشد. 
قیمت دلار داشت می آمد پایین. به سرعت. حال آدم ها خوب بود. کافه شلوغ. 

۱۳۹۷ مهر ۱۴, شنبه

مطلقا هیچ چیز!


صورتش را با ماسک آووکادو پوشانده بود. نمی توانست بخندد. یا عصبانی شود. یا اشک بریزد. هر چند میلی هم به خندیدن یا عصبانی شدن نداشت. به گریستن هم. آن جور که نشسته بود روی صندلی و به جایی توی خلا خیره شده بود و صورتش را لایه سبز رنگی پوشانده بود، میلی به هیچ چیز نداشت. 
بعد از ظهر چرت کوتاهی زده بود. تمام ایمیل هایش را قبل از پایان وقت مقرر زده بود. تا آخر ماه حسابش پر بود. و دوازده روز دیگر سی و سه ساله می شد.  

۱۳۹۷ مهر ۱۰, سه‌شنبه

گاهی هم می روم توی آدم ها. با کله.


مرده خطاب به راننده گفت درِ این لگنو باز کن. ها ها. زنش هم خندید. ها ها. اغراق شده. تا زهر شوخی های بیمزهء شوهرش را بگیرد. زن راننده هم خندید. تا همراهی کرده باشد. مرده از آن هایی بود که شوخی های لمپن و بیمزه می کنند و ها ها می خندند. می خواستند چهار نفری بروند شام بخورند. یا هر جا. قرار بود تا آخر شب از همین شوخی های باجناغی کند و زنش هم ها ها بخندد. زن راننده هم. حتی خود راننده هم. 
هوا گرم بود. می رفتم به سمت آفتاب و چشم هایم را این شکلی کرده بودم. می فهمید که چه شکلی؟ و داشتم به آدم ها نگاه می کردم. کاری که اغلب نمی کنم. اغلب سرم را می اندازم پایین، قدم های محکم بر می دارم و به آسفالت خیابان نگاه می کنم. گاهی هم می روم توی درخت ها. گاهی هم نه.
پسره همین جوری که می رفت به سمت آفتاب و چشم هاش را این شکلی کرده بود و با موبایلش حرف می زد گفت که آخه تو خیلی شیطونی! فارغ از این که شنیدن این کلمه از طرف هر کسی خیلی ناراحتم می کند ( که به من چه؟ ) نمی فهمیدم چطور می تواند با چشم های این شکلی و گرمای آفتاب این شکلی عاشقانه با کسی حرف بزند. من توی این هوا فقط می توانم تند تند راه بروم تا برسم به مقصد و نق بزنم. همیشه می توانم نق بزنم. این تنها کاریست که خوب از پسش بر می آیم. 
کافی بود نیم ساعت دیگر می آمدم بیرون تا آفتاب رفته باشد پایین تر. اما آدم فکرش را هم نمی کند آفتاب غروب تابستان چه گرم است. فکر می کنی هوا خنک شده. می روی توی خیابان ها هم قدمی زده باشی و هم فلان. 
توی کوچهء نزدیک کتاب فروشی، پدری را می بینم که دست پسر بچهء کوچکش را گرفته و بی هدف می رود و بر می گردد. انگار سگش را آورده بیرون که بشاشد. همین جوری بی هدف. و با موبایلش حرف می زند. و حواسش به پسرش نیست. پسره دستش توی دست پدرش دارد شعر می خواند. برای خودش. فقط برای خودش. خیلی صحنهء قشنگی ست. از دیدنش خیلی کیف می کنم. 

۱۳۹۷ مهر ۹, دوشنبه

وقتش نشده با ماجراهای عجیبم روی صندلی میخکوب تان کنم؟


خوب داستان به همین جا ختم نمی شد. آن وقت ها کانال پنج شب های جمعه شوی یک کمدین اصفهانی را پخش می کرد که اسمش رشید بود و درست حدس زدید. طنز ماجرا این بود که رشید قد کوتاهی داشت و بابت همین موضوع ما باید بهش می خندیدیم. من تا مدت ها باید به سوال معلم های بامزه ام جواب می دادم که با رشید نسبتی دارم؟ ها ها! جوابم ؟ خنده های معذب! 
اصفهانی ها ( یی که من توی زندگی ام دیده ام ) فکر می کنند موجودات بامزه ای هستند که نیستند. فکر می کنند لهجهء شیرینی دارند که ندارند. فکر های دیگری هم می کنند که من ازشان بی خبرم.
من از رشید کینه به دل گرفتم. و از پدربزرگم که فامیلش رشیدی بود و برایش مهم نبود که فامیل دو تا از پسر هایش توی شناسنامه «ی» ندارد. می شد از من بپرسند با داوود رشیدی نسبتی دارم؟ اما نمی پرسیدند. چون پدر من یکی از آن دو پسری بود که فامیلش ی نداشت. 
من زیر باد کولر باشگاه، در حالی که زل زده بودم به تصویر خودم توی آینه، به رشید فکر می کردم که روحش هم خبر نداشت من چه کینه ای ازش به دل دارم. پووف! 
من همیشه توی این آینه و درست توی همین آینه می فهمم ابروی سمت چپم از ابروی سمت راستم پایین تر است. 
و فکر می کنم پنجاه و شش روز دیگر سی و سه ساله می شوم و حقیقتا نباید دغدغه ای غیر از کمدین لوس شبکه پنج و ابرو های بالا و پایینم داشته باشم؟ وقتش نشده زندگی بی مزه ام را از عقده های بی معنی گذشته خالی کنم و دنیایم را فراخ تر کنم؟ نباید داستان های جالب تری برای تعریف کردن داشته باشم؟
گاهی نگرانم شبیه پدرم شوم. پدر من خاطراتی دارد که به بیمزگی خاطرات من نیست. شنیدنش خالی از لطف نیست. اما تنها یک بار شنیدنش. اما پدر من دوست دارد خاطراتش را برای هزارمین بار و همیشه سر میز شام برای مخاطبینش تعریف کند. می تواند تعریف کردن خاطرات را موکول کند به وقت میوهء بعد از شام که سرد نمی شود. به چای قبل از شام که تشریفاتی ست و مهم نیست سرد شود. اما درست وقتی مهمان های گرسنه می خواهند اولین قاشق را توی دهانشان بگذارند خاطراتش را آرام و با طمانینه شروع می کند. جوری آرام که آرام تر از آن نمی شود. مهمان ها قاشق را جایی نزدیک دهان شان معذب نگه می دارند. بعد پدرم همین جوری که قاشق هایش را از غذا پر می کند و غذا را آرام می جود، داستانش را برای بار هزارم تعریف می کند. غذای مهمان ها می ماسد. پدرم سیر و خوشحال از یک خاطره می رود به داستان بعدیش. من و مامان و برادرم به غذا خوردن مان ادامه می دهیم. کسی به مهمان ها نمی گوید بفرمایید سرد می شه! ما اهل این جور تعارف ها نیستیم. 

۱۳۹۷ مهر ۲, دوشنبه

« همچنان، همچنان و همچنان، این «امید» است که بذر هویت ما است. »

در میان بحران‌های عمیق و چندجانبه‌ای که جامعه‌ی امروز ایران و جسم و روح همگی ما را فراگرفته، تیرگی ِ چیرگی ِ شرایط دهشتناک معیشتی می‌تواند تمرکزمان را بر برخی شکست‌ها و پس‌رفت‌ها افزایش دهد و از سوی دیگر، ما را در برابر بسیاری از پیروزی‌ها و موفقیت‌ها، بی‌حس و بی‌تفاوت سازد. طی ماه‌های گذشته، در اثر تلاش‌های همه‌جانبه و چندساله‌ی جامعه در مسیر کاهش اعدام، نهایتاً با تغییر قانون جرایم مواد مخدر حدود پانزده‌هزار پرونده اعدام برای بازبینی رفت تا حکم اعدام قریب به چهارده‌هزار مورد از آنها لغو شود. اگرچه این یک پیروزی مدنی بزرگ و بسیار ارزشمند بود اما با وجود اهمیت فراوانش، آن‌طور که شایسته و بایسته بود دیده نشد؛ در حالی‌که به نظر جای تبریک فراوان – حتی جای جشن گرفتن– داشت. در همین ایام، ضدحمله‌ عقب‌مانده‌ترین بخش حاکمیتی برای حذف هم‌وطنی زرتشتی و منتخب، با همتِ جمعی ِ ایرانیان به طور کامل خنثی شد و حتی با تصویب قانونی دراین‌باره، حق مسلم مشارکت همگان در اداره‌ی عمومی کشور بیش از پیش مستحکم و مؤکد گردید. ایستادگی و تلاش‌های همه‌جانبه سالیان اخیر در حمایت از حق تحصیل، دانشجویان ستاره‌دار را از چند صد نفر سابق به حدود یکصد نفر در سال گذشته و به حدود بیست نفر در سال جاری کاهش داد (که مشکل اکثر آنها حل شده و یا در حال حل شدن است) و این تلاش مدنی نهایتاً منجر به تهیه‌ی لایحه‌ی قانونی «برخورداری همگان از حق تحصیل در دوره‌های آموزش عالی» شده است. امروز، پرداخت دیه‌ی زن و مرد در هفتاد تا هشتاد درصد مواردِ موضوعیتِ پرداخت دیه (یعنی تصادفات رانندگی) به پشتوانه‌ی قانون مصوب، به صورت برابر انجام می‌شود. حتی بسیاری خبر ندارند که در قانون مجازات جدید، دیه‌ی مسلمان و زرتشتی و مسیحی و یهودی با هم برابر شده و هم‌اینک این قانون در حال اجراست.
من با دیدن هر مورد موفقیت اجتماعی و مدنی از این دست و نیز موارد بسیارِ دیگری از تلاش‌های مدنی که در آستانه‌ی پیروزی و به نتیجه رسیدن هستند، هر آینه امیدوارتر و مصمم‌تر به ادامه‌ تلاش جمعی‌مان شده‌ام و می‌شوم. منظورم داشتن امیدی خوش‌خیالانه یا ساده‌انگارانه نیست بلکه منظورم دقیقا امیدی شناخت‌محور است، و اگر بخواهم صادقانه بگویم، این امید به‌هیچ‌وجه به معنای توهم بهبود کلان اوضاع در یک یا دو سال پیش رو نیست، اما مصداق آن به دوری ده ساله و بیست ساله هم نیست. بدیهی است که موارد شکست و پس‌رفت هم داشته‌ایم، اما این موجب آن نمی‌شود که دست از تلاش مستمرمان برداریم.
در عین حال، با وجود آن‌که این سونامیِ ناکارآمدی در واقع خود حاصل سرکوب مستمر اصلاح‌گری تحول‌خواهانه در امور مدنی و اقتصادی داخلی و نیز در سیاست‌های کلان خارجی بوده است، اما توده‌ها در وضعیت فوق بحرانی کمتر به این امر توجه می‌کنند و در چنین شرایطی پتانسیل جذب آنها به راه‌حل‌های ساده، به ظاهر سرراست و در عین حال سریع و افراطی بالا می‌رود که در صورت وقوع، غالباً نتایج فاجعه‌بارتری به همراه داشته و خواهد داشت. این موقعیت خطیر که حقیقتاً پتانسیل فراوانی برای زایش هیولاهای چندسر جدیدی از میانه‌اش دارد، اتفاقاً تلاش بیش از پیش بر حفظ «امید» اجتماعی را ایجاد می‌کند. از این رو پافشاری کنش‌گران مدنی بر خلق مستمر موفقیت‌های بزرگ و کوچک در این شرایط، وظیفه‌ای ملی و تاریخی است.
در این میان، سخن از اصلاح «پذیری» یا «ناپذیری» حاکمیت اساساً نابجا و در حکم طرح معکوس مسئله است چرا که اصلاح‌گری فعالانه محصول اراده تاریخی و تسخیرناپذیر ملتی است که تغییرات را با تلاش مقاومت‌ناپذیر خود به کرسی می‌نشاند. «پذیری» یا «ناپذیری» صفت حاکمیت نیست بلکه این «پذیراندن» است که صفت فعالانه‌ ماست. مگر دست حریف است که بخواهد «بپذیرد» یا «نپذیرد»؟ مگر اصلاً می‌تواند که «نپذیرد»؟! البته که از حریف برمی‌آید که مقداری مقاومت تاخیری و سنگ‌اندازی‌هایی جدی کند، همچنان‌که هسته‌ی تندروی حاکمیت در برابر لغو قریب به چهارده‌هزار حکم اعدام که ذکر آن رفت، مقاومت بسیاری کرد و اثراتی هم گذاشت؛ اما نهایت امر به کجا ختم شد؟ به یک پیروزی بزرگ و جمعیِ دیگر برای تلاش‌گران و صلاح‌اندیشان ایرانی.
پیروزی‌های پی‌در‌پی قطعاً – به شرط تلاش و ایستادگی مستمر – از آنِ خواستِ ملت است. از این رو قرار دادن ناامیدانه‌‌ی تعریف صورت مسئله در سمت حاکمیت و طرح قضیه در قالب اصلاح «ناپذیریِ» آن، بر دو تصور نادرست استوار است: از یک سو به خطا، قدرتی در سمت حریف را تا بدان حد بزرگ و یکپارچه فرض می‌کند و چنان مقهور و مرعوبش می‌شوند که آن را در جایگاه مانع کامل در برابر ایجاد تغییر می‌بیند و از سوی دیگر، قدرت اراده‌‌‌ یک ملت برای تغییر را چنان کوچک می‌شمارد که ناتوان از اِعمال و تحمیل تغییر بر حریف در نظر آورده شود. این از هر دو سو خطایی بس بزرگ است، همانطور که دست کم گرفتن قدرت حریف یا توهم درباره قدرت خویشتن نیز چنان است. نیک می‌دانم که ما با یکی از چِغِر و بدبدن‌ترین حریفان عرصه تاریخ معاصر جهان مواجهیم! اما این نهایتاً بدان معنا است که ما کاری بسیار سخت و سترگ پیش رو داریم، اما نه بیشتر از این. بسیار سخت، گاه بسیار هزینه‌بردار، اما نه غیرممکن.
موقعیت امروزم در کشاکش اعتصاب غذای جاری به عنوان یک کنش کوچک ایستادگی، با هر فکر و نتیجه‌ای که بدان بیانجامد، برای خود من جز در چارچوبی که شرح دادم و جز به عنوان قطره‌ای از دریای تلاش و امیدِ اصلاح‌گریِ مستمرِ ایرانی قابل تعبیر نیست.
همچنان، همچنان و همچنان، این «امید» است که بذر هویت ما است.
فرهاد میثمی
یکم مهرماه هزار و سیصد و نود هفت
بند چهار زندان اوین

۱۳۹۷ مرداد ۲۷, شنبه

سه روز بی وقفه باران بارید.


بلند گو داشت می گفت خانوم صرفه جو برود به در بغل! در بغل کجا بود؟ ما نمی دانستیم. مربی ها هم نمی دانستند. فقط خانوم صرفه جو می دانست. خانوم صرفه جو نظافت چی باشگاه بود. کفش آدیداس نمی پوشید، لبخند های گشاد نمی زد، سعی نمی کرد کون و سینه اش را توی آینه ورانداز کند. 
خانوم صرفه جو آینه ها را تمیز می کرد تا ما کون و سینه های مان را توش ورانداز کنیم. 
روزگار هیچ رحمی بهش نکرده بود. حتی توی اسم فامیل. هرچند همیشه فکر می کنم از این نظر پاکیزه خانوم که می امد خانهء پروانه این ها و به مادرش توی کار های خانه کمک می کرد وضعیت بدتری داشت. حتی از من که خیلی کوچک و ناچیزم و فامیلم رشید است و اول هر سال تحصیلی باید به شوخی تخمی معلم هایم که می پرسیدند پس چرا مثل فامیلم رشید نیستم، می خندیدم. 
من خودم را توی اینه می دیدم که صورتم پف کرده بود و فکر می کردم آیا باید بروم شمال؟ آیا همان طور که خانومه توی آرایشگاه گفته بود قرار بود باران ببارد؟ حیف نبود باران ِ وسط مرداد را از دست می دادم؟ آیا کونم نمی خواست کوچک شود؟ می خواست همین جوری بزرگ و زشت باقی بماند و مثل فامیلم مایهء ننگم باشد؟ 
تصمیم می گیرم بروم شمال. بهر حال خیلی وقت بود دریا را ندیده بودم. باران می بارید هم که بهتر. نمی بارید هم. 

اولش که داشتم به پاکیزه خانوم فکر می کردم، مطمئن بودم که از من و خانوم صرفه جو بدشانس تر است. حالا اما فکر می کنم شاید من بدشانس تر بودم. چون آن وقت ها فقط نه سالم بود و خیلی معذب می شدم. حالا هم معذب می شوم اما سعی می کنم با بلبلی کردن خودم را فارغ از این ظواهر نشان دهم.

۱۳۹۷ مرداد ۲۴, چهارشنبه


Mohammad Reza Mirzaei

۱۳۹۷ مرداد ۲۳, سه‌شنبه

و شک ندارم دمای هوا چهل و هشت درجه بود. حتی بیشتر.


شک ندارم هیچ وقت پیش روان شناس نمی روم. آوا ازم می پرسد نمی خواهم بروم پیش روان شناس. آوا یازده سال از من کوچک تر است. همین یعنی من مشکل دارم. همین که من با همکارم که یازده سال از من کوچکتر است نشسته ام توی آشپزخانهء محل کارم و از هر دری حرف می زنم تا برسیم به این جا که از من بپرسد فلان. این یعنی یک جای کارم، یک جای رابطه هایم می لنگد. می گویم نه! از سوالش ناراحت نمی شوم اما توضیح بیشتری هم نمی دهم.
توی کلاس زبانم دو نفر بودند که روانشناسی می خواندند و یکی بود که دکترای روان شناسی داشت و تازه فارغ التحصیل شده بود. همسرِ تیچر مان هم روان شناس بود. هیچ کدام شان عقل درست و حسابی نداشتند. خودم را که توی مطب، رو به روی شان می دیدم خنده ام می گرفت. کودن و بی مطالعه بودند. من به کسی اعتماد می کنم که چند تا جمله بیشتر از من بلد باشد. 
روزهای بدی بود. هوا بسیار گرم بود و قیمت دلار هر روز می رفت بالا تر. همه وحشت کرده بودند. تیچر مان نیم ساعت اول کلاس را اختصاص می داد به صحبت دربارهء فروپاشی اقتصادی ایران و احتمال وقوع جنگ و توئیت دیشب ترامپ. من کلافه می شدم. از جنگ و از خبر های بد. آن ها اما دوست داشتند. فرصتی بود تا بلند بلند به گاورمنت بد و بیراه بگویند. وضعیت عجیبی بود. انگار این فروپاشی به وجدشان می آورد. هر چی قیمت دلار بالاتر می رفت با هیجان بیشتری درباره اش صحبت می کردند. نه چون سلطنت طلب بودند. منتظر نبودند هیچ شاهزاده ای برگردد.  نه چون چپ بودند یا نه این که آلترناتیو خاصی توی جیب شان داشته باشند. هیچی نبودند. شبیه  این بود که دارند یک سریال هیجان انگیز می بینند که هر چی توش جهان به گا تر برود سریال هیجان انگیز تر و دیدنی تر می شود. منتظر دلار بیست و پنج هزار تومانی بودند. 
آره حقیقتا وضعیت عجیبی بود.

۱۳۹۷ مرداد ۲۱, یکشنبه

چون نه زین الدین زیدان و نه مرضیه، که احمدرضا عابدزاده عقاب آسیاست!


سلام 
متاسفم برای تاخیر. هر چند این کار را دوست ندارن. اما ناخواسته تکرارش می کنم و چیزی نمی توانم بگویم جز متاسفم. حتی همین حالا فکر می کنم جایی وسط نوشتن، نصفه نیمه رها می کنم و می روم. اما بهر حال.

حواسم هست با « نفهمیدم چی گفتی » و « من از این چیزا سر در نمیارم » گفتن به دیگران، بی سواد و کودن جلوه نکنم. اما حقیقتا از حرفهایت چیزی سر در نیاوردم. نه چون بی سواد و کودنم. چون بی سواد و کودنم.

عاشق مرضیه نیستم. عاشق زیدان هم نیستم. اگر بخواهم عاشق کسی باشم احتمالا آن شخص عابد زاده ست. اما این ربطی به سن و سال ندارد. من آن قدر داستان نویس نیستم که بخواهم راجع به سنم توی بلاگم قصه بگویم. یک روزی بودم. یک روزی که می خواستم نویسنده شوم. لابد. درست یادم نیست. حالا نمی خواهم. این جا می نویسم چون نوشتن تنها چیزی ست که بلدم و بابتش خیلی خودم را آزار نمی دهم. می نویسم و حالم بهتر می شود و همین برایم کفایت می کند. اما همین و نه بیشتر. هیچ وقت داستان چندانِ در خور توجهی نداشته ام که بخواهم برای کسی بنویسمش. حتی تعریفش کنم. همیشه توی جمع های سه نفره مان، آن ها داستانشان را تعریف می کردند و واکنش من، صداهای اغراق آمیزی بود که از ته حلقم در می آوردم تا خودم را کنجکاو نشان بدهم. تا بی داستانی ام را جبران کرده باشم. من مستمع خوبی ام. می فهمی که چه می گویم؟ حقیقتا ترحم انگیز بودم. 

مرضیه غمگینم می کند. این کاریست که هایده با من نمی کند. می شود همیشه و به وفور گوشش داد.  هر چند یادم نمی آید آخرین بار کی گوش دادمش. 
حالا دارد سعاد مسی می خواند. قصد ندارم عوضش کنم. یادم آمد توی آرایشگاه یکی از مشتری ها گفت که تا سه روز آینده باران می آید. به من نگفت. رو به همه گفت. داشت خبر خوشی را به همه مان می داد. سودابه جون پرسید کی گفته؟ که سوال مودبانه ای نبود. انگار باورش نمی شد و انگار مشتری داشت دروغ می گفت. که حق داشت. هوا گرم بود و همه از گرما وا رفته بودیم. کی باورش می شد یک روز دوباره هوا ابری شود؟ اما به زنه بر نخورد. گفت اخبار گفته. سودابه جون گفت خوب توی شمال میاد. که جواب مودبانه ای نبود. زنه گفت نه! تهرانم میاد! 
رفتم پرده را زدم کنار. ابری نبود. آسمان صاف ِصاف. هنوز دو روز مانده بود. 
شب بخیر 

۱۳۹۷ مرداد ۱۹, جمعه

یک گروه کوهنوردی دارند قلهء بلندی را توی برف و بهمن فتح می کنند.


توی کانال های تلگرامی انقلاب خیلی قریب الوقوع است. هر شب پست های زیادی از این دست را نمی خوانم که شاه صدای انقلاب مردم را وقتی شنید که خیلی دیر بود و زندانی ها را وقتی آزاد کرد که بی فایده. من قرار است عدد کنار گروه های خانوادگی را به صفر برسانم. سرسری از انقلاب می گذرم. 
توی دنیای من اما انقلاب خیلی قریب الوقوع نیست. همه جا امن و امان است. من هم مثل محمدرضا شاهم. کودن. صدای انقلاب مردم را نمی شنوم. تمام ایستگاه ها را به آهنگ های ترکیه ای گوش می کنم و گاهی که دلم خوش تر باشد یک ایستگاه بالاتر پیاده می شوم. توی ایستگاه سر عباس آباد هم خبری از انقلاب نیست. سلانه سلانه می روم سر کار. من به اندازهء ده متر با خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران فاصله دارم. اما پر واضح است که توی خبرگزاری های جمهوری اسلامی هم خبری از انقلاب نیست. 
گاهی هم سعی می کنم لحظه های قشنگی توی ذهنم بسازم. خیالبافی چیزی بوده که تمام سال های زندگی نجاتم داده. خیلی دقیق خودم را توی کوچه های استانبول می بینم. این قدِ آرزوهای من است. من دنیای کوچکی دارم که سقفش خیلی خیلی کوتاه و ناچیز است.
توی اتوبوس های سید خندان آرزوهای کوچک ِ بی اهمیتم را می سازم. 
وقتی بر می گردم خانه بابا نشسته جلوی تلویزیون و فیلم های شبکهء مستند را می بیند و نچ نچ می کند. از تعجب.

۱۳۹۷ مرداد ۱۷, چهارشنبه

امروز چهار آگوست دوهزار و هجده است .


از خواب که بیدار می شوم کمی بیشتر از هشت دقیقه با نا امیدی می جنگم. این داستان هر روز من است. روزهایی هم هست که نمی جنگم. می گذارم ناامیدی از پا بیندازدم. فکر می کنم بعد از هفته ها جنگیدن، استحقاقش را دارم که شمشیرم را بیندازم زمین و بروم سمت مبل جلوی تلویزیون و کانال ها را عوض کنم. 
بیشتر اما سعی می کنم. بسیار بیشتر از توانم سعی می کنم. امروزم ربطی به سعی ندارد. کمی بیشتر از هشت دقیقه وقت دارم که نا امید باشم. بیشتر از آن وقت ندارم. باید بروم سر کار. قبلش دوش بگیرم. روی تردمیل راه بروم. کمی بین کتاب ها قدم بزنم. و همین. 
باقیش برای من نیست. 
شب همین قدر فرصت دارم که توی دفتر تازه ام بنویسم چهار آگوست دوهزار و هجده. 
چرا این روز به خصوص را برای شروع انتخاب کرده ام؟ به تاریخ شمسی سیزدهم ماه است که هر چند هیچ اعتقادی به هیچ خرافه ای دربارهء عدد سیزده و فلان ندارم اما بهر حال. حتی تا نیم ساعت پیش نمی دانستم چهارم آگوست است. اگر تقویمم می گفت پانزده آگوست یا دوازده جولای است بعید بود برایم فرقی کند. دختر عبد الفتاح سلطانی مرده و نباید از غم مرد؟ باید. 
دلیل خاصی ندارم. فقط توی آن کمی بیشتر از هشت دقیقه تصمیم می گیرم باقی روزم را نه با خیره شدن به پایه های میز که با فکر کردن به تصمیم های تازه ام بگذرانم. همین. 


۱۳۹۷ مرداد ۱۳, شنبه

۱۳۹۷ مرداد ۱۰, چهارشنبه

لیوان امروزم هیچ نیمهء پری نداشت!


یک قطره روغن داغ از توی ماهیتابهء تخم مرغ پرید روی لباسم. از صبحش معلوم بود پیکاسو تعطیل است. نانوایی سنگکی پخت نمی کند. من به برنامهء چارسو نمی رسم. راننده اسنپ پول خرد ندارد. توی یخچال و روی گاز و توی سطل آشغال خبری از غذا نیست. فیس بوک برایم می نویسد که گلرخ نفیسی یک عکس جدید گذاشته و زیر عکس خودش هم که من قسمتی از آن نیستم چیزی نوشته و یوتیوب فیلم بهترین رقص های جنجالی مائده هژبری در پرانتز دختر هفده سالهء رقصندهء اینستاگرام را بهم پیشنهاد می دهد. بعد از سال ها استفاده از یوتیوب، این باید فیلمی باشد که یوتیوب بهم پیشنهاد می دهد؟ پوووف!

۱۳۹۷ مرداد ۶, شنبه


Alex Webb
Mexicans arrested while trying to cross the border to United States. San Ysidro, California, USA. 1979

۱۳۹۷ مرداد ۳, چهارشنبه

بعدش، بعد از سی سالگی همه چیز قبل از بیست دقیقه به پایان می رسد.


نمی خواهم بیش از این با شرح شکست هایم سرتان را به درد بیاورم. اما باید بگویم توی زندگی ام هیچ دستاورد قابل عرضه ای نداشته ام. متاسفانه. اما من کم و بیش شکست ناپذیرم. اسمش را نمی شود گذاشت دست آورد. نمی توانم بابتش به خودم ببالم. یک خصوصیت اخلاقی ست. 
بهر حال این جوری رمانتیک از درد نوشتن هم شبیه من نیست. 
خانوادهء پدری من اهل روضه خواندنند. آن ها سر عزاداری ها می زنند روی پای شان و به ترکی روضه می خوانند. نه برای متوفی. برای تنهایی خودشان. بی پسر شدن شان. 
اما این روضه خواندن به عزاداری ختم نمی شود که اگر این بود بابتش بهشان خرده نمی گرفتم. وقتی عید دیدنی می روی سراغ شان وسط سکوت های معذب کننده روضه می خوانند و از تنهایی شان و بی وفایی عروس های شان می گویند و چند قطره اشکی هم می ریزند. اشک تمساح. الکی. زورکی. که یعنی ما خیلی بدبختیم. هر کی بدبخت تر است برنده تر است. 
ما به خانوادهء پدری مان رفته ایم. پرواضح است که مادرم این شکلی نیست. خیلی شاد و سرزنده و البته خیلی بیچاره است که گیر ما افتاده. توی این سال ها ما ذره ذره سرزندگیش را بلعیده ایم. بس که روضه می خوانیم. فارسی. چون ترکی بلد نیستیم. من هیچ وقت شانس نداشتم. من می دونستم به این روز میفتم. من چقدر بدبختم. 
اما خوشبختانه این ها مال قبل از سی سالگیم است. مال دنیایِ بی انتهای قبل از سی سالگی که وقت برای عزاداری زیاد است. که می شود یک رابطهء خاک بر سر را تا ابد کش داد. حالا؟ پوووف ! 

۱۳۹۷ تیر ۳۰, شنبه




« با هم بودن مان ، پیروزیست»

۱۳۹۷ تیر ۲۸, پنجشنبه

مامان که نباشد زندگی همان جاست.


بابتش افسوس نمی خورم. از افسوس نخوردنم است که افسوس می خورم. من شب های زیادی را به افسوس خوردن گذرانده ام. بیست و پنج ساله بودم و دنیا برام ته نداشت. این جا که حالا ایستاده ام ته دنیا نیست. اما می دانم دنیا ته دارد. تهش خیلی سرد و تلخ و غم انگیز است. یک روز صبحِ بعد از صبحانه، توی آفتاب بی رمق پاییز، خالهء کوچکم زنگ زد  و گفت نامی که مادربزرگم بود و این جوری صداش می کردیم تمام شده. آن جا تهِ تهِ دنیا بود. اما آن شب های بیست و پنج سالگیم که بسیار عاشق و بسیار بسیار اندوهگین بودم دنیا ته نداشت. می شد تا آخر دنیا اندوهگین باشم. وقتی تهِ دنیا را دیدم دیگر اندوه را دلم نخواست. هر جا آمد پسش زدم. خیلی وقت است نگریسته ام. نه حتی از ته دل خندیده ام. یک جایی آن وسط ها ایستاده ام. وسط خندیدن و گریستن.
می خواهم بگویم برایم مهم نیستند آدم ها. من تمام دوست داشتنم را توی بیست و پنج سالگیم خرج کردم. می شد تقسیمش کنم بین تمام سال های زندگیم. آدمِ بیست و پنج ساله دنیاش ته ندارد که بخواهد خسیسی کند. 
باری! بعد از اولین دوست داشتنم، دیگر هیچ کس و هیچ چیز را آن شکلی دوست نداشتم. 

مامان داستانش فرق می کند. اسمش دوست داشتن نیست. عشق هم نیست. یک چیز دیگری ست که شبیه هیچی نیست. یک عکسِ قدیمی دارم از مامان که پیراهن بنفشی به تن دارد با گل های ریز سفید و دامن قرمز پوشیده. این عکس را گذاشته ام کنار تختم. شب ها نگاهش می کنم و نمی دانم یک روز که مامان نباشد آن جا کجاست. ته دنیا هم نیست. از تهِ دنیا بد تر و دور تر کجاست؟ 

۱۳۹۷ تیر ۲۶, سه‌شنبه

اما من از بازی بلژیک و انگلیس هم یخ تر و بیمزه ترم.


کتاب خیلی ملال آور تر از چیزی ست که فکر می کردم. تمام کتاب دربارهء شکست و خاک بر سری نویسنده ست. کلش می شود چند صفحه باشد. بس که همه اش تکرار است. کتاب کوچک کم قطری ست اما خیلی زود خسته ام می کند. هر چی می خوانم تمام نمی شود. کش می آید. باشه بابا تو بدبختی! رها کن بره! 
صفحهء دویست و دوازده کتابم اما نمی توانم چند صفحهء پایانی را بخوانم. بی ان که چیزی لایش بگذارم، می بندم و می گذارمش زیر بالشم. 
برنامه ام این است که بازی انگلیس و بلژیک را نبینم. چون می خواهم خیلی متشخص و کار مهم و سی و سه ساله به نظر برسم. اما کار مهمی ندارم. فکر می کنم توی این سه ماه چه کار مهمی می توانم انجام دهم؟ چه کار غیر مهمی می توانم انجام دهم؟ هر چی. بگویم این کار را کردم. جنگ و صلح را خواندم. وداع با اسلحه ام را نوشتم. دماوندم را فلان. 
صدای خیابانی نمی گذارد خیلی فکر کنم. هوا گرم است. تا تولدم هوا گرم و گرم تر خواهد شد. تا بیاید خنک شود تولدم شده و من فرصت فتح هیچ دماوندی را ندارم. 

دقیقهء هفتاد و شش بازی ست. صدای خیابانی را می شنوم. شک ندارم بازی خیلی بیمزه تر و یخ تر از این چیزی ست که خیابانی دارد گزارش می دهد. با این همه فکر می کنم بهتر است ادامهء بازی را ببینم تا این که بنشینم این جا و به کار مهمی که باید تا روز تولدم انجام دهم فکر کنم. 

۱۳۹۷ تیر ۲۵, دوشنبه

من سی و دو سالم بود. و اگر بخواهم حقیقت را بگویم، تنها نود روز با سی و سه سالگی فاصله داشتم و درست بود این جوری صحبت کنم؟ وقتش نبود یک کم محترم تر و سنگین تر باشم؟


هر چند می توانستم تا بیش از این به خوابیدنم ادامه دهم اما بیدار شدم. بسیار کار نا تمام داشتم. قبل از هر چیز باید در جواب یکی می نوشتم آن کتاب را بردارد و بکند توی کونش. خیلی هم از جوابی که می خواستم بدهم راضی و خرسند بودم. اما وقتی سوار دمپایی هام شدم و پهلویم را خاراندم و لخ لخ رفتم سمت توالت، فهمیدم آخرین کاری که توی دنیا دلم می خواهد انجام بدهم این است که برای یکی بنویسم آن کتاب را یا هر چی را بکند توی کونش یا هر جاش. اصلا برایم مهم نیست آن کتاب بخورد توی فرق سرم یا برود توی کون کسی یا هر چی. برای همین ننوشتم. فکر کردم آیا برای این جوری اره دادن و تیشه گرفتن خیلی خسته ام و بهتر است به سکوت کردن قناعت کنم؟ آیا ترسیده ام؟ یا آیا چی؟  
من ترسو نیستم. خیلی وقت است دارم خودم را برای جنگ آماده می کنم. اما این آدم رقیب من نیست. دشمنم هم نیست. هیچیم نیست و نباید بابتش شمشیرم را کثیف کنم. هر روز شمشیرم را برق می اندازم و به موقع از قلاف درش می اورم. حالا وقتش نیست. 

هر چند سه ماه تا سی و سه سالگی فاصله دارم اما امروز می خواهم شبیه یک سی و سه سالهء محترم و متشخص باشم. صورتم را بشویم، مسواک بزنم و بی صبحانه و با رژ لب قرمز بروم سر کار. 
دربارهء کار جدیدم برایتان نگفته ام. من توی یک خانهء قدیمی خوش نقشهء که یک دیوارش را پنجره های دلبازی پوشانده که به آسمان و ساختمان خبرگزاری باز می شوند کار می کنم. از این جا که نشسته ام می توانم کارمندان مقنعه به سر خبرگزاری را ببینم که دارند با تلفن صحبت می کنند، اخبار را جعل می کنند و وارونه به خورد تان می دهند. 
از بیرون صدای مکالمهء عابرین پیاده، بوق ماشین ها و موتور سوارها به گوش می رسد. صداهایی که توی سکوتِ سنگین بعد از ظهر خانه سرگرمم می کند.
هنوز نمی دانم ساکنین این خانه من را دوست دارند یا نه. گاهی فکر می کنم اضافی ام. اما کاریش نمی توانم بکنم. جز این که صامت و بی صدا به کارم ادامه دهم. فقط به نفس کشیدن و صدایی تولید نکردن ادامه دهم. گاهی هم نه. 
هیچ وقت نفهمیدم آدم ها دوستم دارند یا نه. معمولا فکر می کنم دوست نداشتنی ام. یا علی السویه ام. اما بابتش ناراحت نیستم. خوشحال هم نیستم. هیچی نیستم. 
تنها کاری که از دستم بر می آید این است که کار کنم، پول در بیاورم و به هیچی بودنم ادامه دهم. 

۱۳۹۷ تیر ۲۴, یکشنبه


۱۳۹۷ تیر ۲۳, شنبه

1. BE BRAVE AND AGGRESSIVE

Be direct
Grab all opportunities
Use varying methods of attack
Be versatile and agile
Attack one target at a time
Dont plan everything in detail
Use top quality weapons

۱۳۹۷ تیر ۱۲, سه‌شنبه

________


سلام

جای تازه ای نیستم. اگر سه سال پیش از من می پرسیدی کجایی همین جوابی را می دادم که حالا می دهم. وسط میز چهار نفرهء اتاقی که تا سقفش کتاب است. تعداد کتاب های زندگیم بیشتر شده، اما با کمال تاسف باید بگویم این کتاب ها، حتی یک جمله شان قسمت کوچکی از زندگیم را بهتر نکرده. بدتر هم نکرده. هیچی. بز آمده ام و بز دارم می روم. 
تنها جمله ای که از تمام این کتاب ها به یادم مانده جمله ای ست که روی یک استیکر زرد نوشته ام و روی قاب عکس بالای میز کارم چسبانده ام ؛ « اینک باید همهء شکست ها به پیروزی منتهی شود. » حتی این جمله هم ذره ای مرا به پیروزی نزدیک نکرده. 
من سال هاست روی همین میز می نشینم، می نویسم و هیچ کدام از شکست هایم به پیروزی منتهی نمی شود. تنها عبوس تر و خسته تر می شوم. 

دربارهء سیا ارمجانی … خودش کافی نیست؟ چی می شود اضافه کرد به کلماتش؟ من کاری اگر بتوانم، نوشتن از روزمرگی های ناچیز زندگیم است. نوشتن از ارمجانی کار من نیست. باید فقط گوش داد. 

وقتی نوشتم سلام نمی خواستم این جوری بنویسم. می خواستم حتی کمی بامزگی کنم. اما نشد. برای ساعت دوازده و بیست و یک دقیقه شب، به قدر کفایت ناامید و مائوس کننده هستم. باقیش باشد برای بعد. 
ممنون که برایم نوشتی. ممنون که من را می خوانی.
خدا پشت و پناه همهء ما
آیسا

۱۳۹۷ تیر ۱۰, یکشنبه

که بهتر بود همان یک جمله را هم نمی گفتم.


گفتم که من فکر می کنم اصلاحات با « اصلاح طلب ها » فرق دارد و بی مکث اضافه کردم که البته بحثی هم ندارم که بحثی پیش نیاید. چون نظرم دربارهء اصلاحات و امید و صندوق رای، توی شلوغی این روزهای تهران و اعتصاب بازار خیلی انتزاعی و نامفهوم به نظر می رسید. و خیلی هم دمغ بودم. آن قدر که نمی توانستم ذهنم را برای گفتن جملات انتزاعی سامان بدهم. می توانستم تا شب پوکر بازی کنم. این که می گویم پوکر بازی کنم شبیه این است که همش دارم پوکر بازی می کنم. اما این جوری نیست. چهل دقیقه قبلش بازی را یاد گرفته بودم. در حد توانم بلوف زده بودم. ژتون هایم را برده بودم و باخته بودم و می توانستم ساعت ها به این دادن و پس گرفتن ادامه بدهم. اما حتی نمی توانستم سه تا جملهء مربوط و پشت سر هم بگویم. کلمه چیزی بود که کم داشتم. خیلی وقت بود نمی توانستم کلمات را کنار هم بگذارم. اما این باعث نمی شد ساکت یک گوشه بنشینم. من توی سکوتم خیلی به نشدن و نرسیدنم آگاهم و حالا فکر می کنید مثلا قرار است به کجا برسم؟ هر جا. مثل این است که از خانه به قصد سر کارت بیایی بیرون و تاکسی سوار شوی و بی آرتی سوار شوی و هی ایستگاه به ایستگاه بروی و به ایستگاه مطهری نرسی. می فهمید که چه می گویم؟ اصلا قرار نیست به جای خاصی برسم، دماوندی را فتح کنم یا زبان چینی یاد بگیرم. هر چیز کوچک بی اهمیتی. باری! گفتم که ساکت نمی نشینم. مثل همین حالا که نمی توانم کلماتم را سامان بدهم و باز اصرار دارم به گفتنش. پووف! شب بخیر.

۱۳۹۷ تیر ۷, پنجشنبه

حتی با مرگ صاحبشان هم نمی مردند.


بابا به این که هر چیزی عمری دارد اعتقاد نداشت. از نسل یخچال های ژاپنی بود. که عمرشان هیچ وقت به سر نمی آمد. با صاحبشان بزرگ می شدند و پیر می شدند و وقتی صاحب شان می مرد گم و گور می شدند. برای همین باور نمی کرد هر چیزی یک عمری دارد. اگر هم قرار بود عمری داشته باشند باید قد عمر صاحبخانه عمر می کردند.
وقتی ماشین ظرف شویی خراب شد بی اغراق بیشتر از پول خود ماشین لباسشویی خرجش کرد که درستش کند. از نظرش پانزده سال سنی نبود. هر روز یکی را می اورد. وقتی تعمیر کار با پول بی زبان مان از خانه می رفت بابا معتقد بود تعمیرکار قبلی فلان بوده و این یکی چقدر سرش می شده و چقدر سر در می آورده و ماشین یک ماه برای مان کار می کرد و دوباره آب توش جمع می شد و ظرف ها را آب نکشیده ول می کرد. وقتی هم آخرین نفر آمد و صادقانه بی آن که پول مان را بخورد گفت که این ماشین دیگر به هیچ دردی نمی خورد بابا محل نگذاشت. جنازهء ماشین ماند توی آشپزخانه. کمی در و پیکرش را برداشته بودند و ظاهر عجیبی پیدا کرده بود. اما قرار نبود از خانه برود بیرون. قرار بود مثل یخچال های ژاپنی تا آخر عمر با ما زندگی کند تا بعد از مرگ مان وراث مان گم و گورش کنند. 
اما ای کاش فقط ماشین لباسشویی بود. شیر دستشویی چکه می کرد. یک ماه، دو ماه، پنج ماه. بابا هر چند روز یک بار آچار و فلانش را بر می داشت و می افتاد به جانش. سه روز چکه نمی کرد و روز چهارم شروع می شد. 
امروز چکه اش تبدیل شده بود به جریان باریکی از آب که توی این بی ابی خیلی خجالت آور و غیر مسئولانه بود و نمی شد از کنارش ساده گذشت. شیر فلکه را بستم تا یک فکری به حالش بکنیم. بابا که آمد خانه گفت که خیلی بهش خوش گذشته و گفت موز می خورم؟ و پرسید مامان کجاست؟ و پرسید کی بر می گردد؟ و شام خورده ام یا چی؟ بابا همیشه خیلی سوال دارد. 
گفتم شیر فلکه را بسته ام و آب قطع است چون شیر دستشویی چکه می کرد. با تاسف سرش را تکان داد که باید عوضش کند. به شکست تن داده بود. گفت دیگر کاریش نمی شود کرد. هر کاری از دستش بر می آمده کرده. منتظر همدردی بود. گفتم بابا هر چیزی یه عمری داره دیگه. و رفتم توی اتاق و در را بستم چون نمی خواستم دربارهء عمر یخچال های ژاپنی چیزی بدانم. با اینکه هنوز نامه ای دریافت نکرده بودم اما از پیش جواب را می دانستم و حوصله نداشتم و توی این هاگیر واگیر حقیقتا عمر یخچال های ژاپنی مهم نبود. بود؟ 

۱۳۹۷ تیر ۵, سه‌شنبه

سه دقیقه از ساعت دو بعد از ظهر پنجم تیر نود و هفت گذشته بود و من در میان صدای خر خر مداوم یخچال فهمیدم من هل آخر را کم داشتم. با هر چیزی که فکرش را بکنی به اندازهء یک هل آخر فاصله داشتم. همان جا که خسته می شدم و جمع می کردم و راهم را می کشیدم و می رفتم.



نشستم روی مبل و سعی کردم صداها را بشنوم. صدای خر خر مداوم یخچال می آمد، تیک تیک ساعت دیواری به غایت زشت اتاق پذیرایی، پرنده های لای درخت های توی حیاط، صدای تکان خوردن اسباب و اثاثیه از طبقهء بالا و یک کلاغ در دور دست. و همین. صدای رشد صخره ها را نمی شنیدم. چون صخره ها رشد نمی کردند. فقط فرسوده تر می شدند. چشمم افتاد به ساعت زشت روی دیوار. سه دقیقه از ساعت دو بعد از ظهر گذشته بود. من از رختخواب بیرون آمده بودم. باید مسواک می زدم، صورتم را می شستم، صبحانه می خوردم و برنامه ای برای باقیش نداشتم. هیچ چیز برای ادامه دادن نداشتم. 
تا پیش از این شب ها دیر وقت از سر کار بر می گشتم. می نشستم جلوی تلویزیون، پاهایم را دراز می کردم روی میز و کانال ها را عوض می کردم. نه دوستی، نه عشقی و نه ماجرایی. تنها برای چند ساعت شب بی برنامه بودم. باقیش سر کار بودم و نیازی نداشتم فکر کنم باید چگونه زندگیم را بگذرانم که در خور و شایسته و فلان باشد. رییسم برای ساعت های روزم برنامه داشت. من اجرا می کردم و چند ساعت شب که نشسته بودم جلوی تلویزیون خسته تر از آن بودم که فکر کنم که چی؟ اخرش که که چی؟ 
حالا ساعت های زیادی پیش رویم بود که می توانستم فکر کنم که چی ؟ آخرش که چی؟ اولش که چی؟ و خیلی چیزهای دیگر.
از ساعت دوازده ظهر دیروز، زیر باد کولر اتاق نشیمن خانهء اقبال بیکار شده بودم. برای همین تخته بازی کردیم. بازار در اعتصاب بود و این تنها کاری بود که از دستمان بر می آمد. در بی خبری مطلق. چند تا ویدیو دیدیم که توش مردم شعار می دادند، پلیس گاز اشک آور می زد و عده ای می دویدند. این فیلم ها هم چیزی را در من بیدار نکرد. 
پای اقبال توی آتل بود و من می توانستم فکر کنم دست کم می توانم بدوم. کاری که از دست اقبال بر نمی آمد. اما دیدن توانایی ام در برابر رنج و ناتوانی دیگران هیچ وقت چیزی نبوده که به وجدم بیاورد یا احساس شکرگذاری را در من بیدار کند. تنها یادم می اندازد بسیار ندویده ام و بسیار نرسیده ام.
به چیزی فکر نمی کردم. می دانستم بسیار بیش از توانم نتوانسته ام و بسیار خسته ام. می خواستم تخته بازی کنم، بازی اسپانیا و مراکش را پیش بینی کنم و برندهء یک دستگاه دویست و شش باشم. با مساوی تیم ایران دمغ شوم. بخوابم و فرداش برنامه ای برای ادامه اش نداشته باشم.

۱۳۹۷ فروردین ۳۱, جمعه

با این که ما سی و دو ساله ها داریم تمام تلاش مان را می کنیم که کند و احمق به نظر نرسیم اما به هر حال.

من همیشه می نشینم کنار زنان میانسال کلاس زبان. دست خودم نیست. بی ان که متوجه باشم جلسهء اول می نشینم کنارشان و می شوند پارتنر کلاس زبانم که باید دربارهء سوشال نتورک باهاشان صحبت کنم. آن ها بسیار کندند، زیاد فارسی صحبت می کنند، به استفاده از فعل در جمله هایشان اعتقادی ندارند، بسیار سوال های گرامری می کنند، مدام دارند از تخته عکس می گیرند و هر چیزی را که تیچر می گوید می نویسند. عموما به فارسی. واقعا دانستن این همه استثناء در زبان انگلیسی که خود شان هم ازش استفاده نمی کنند به چه کارتان می آید؟ 
آخر جلسهء اول می فهمم که باز اشتباهی نشسته ام اما رویم نمی شود جلسهء بعد جایم را عوض کنم و مجبورم تا آخر ترم جمله های بی سر و ته و بی فعل شان را تحمل کنم. چرا رویم نمی شود؟ 
زن های چهل-پنجاه ساله یک هو می فهمند باید یک کاری کنند. غیر از شوهر و بچه های حالا بزرگشان سر خودشان را با یک چیزی گرم کنند. و چون هر جای این شهر که سرت را برگردانی نوشته شده گو سفیر و بایو اویل را امتحان کنید! کرم بایواویل می خرند و می آیند سفیر و وقت ما طالبان حقیقی زبان را می گیرند. 

بعله دارم بی رحمانه می نویسم ولی من دارم ماهی سیصد هزار تومان پول می دهم و من که خیریه نیستم. هستم؟ آدم های زیادی هم هستند که نظرات تنگ نظرانه ای راجع به ما سی و دو ساله ها دارند و رسم روزگار چنین است و کاریش هم نمی شود کرد. 

۱۳۹۷ فروردین ۳۰, پنجشنبه


Artist Talk With Siah Armajani

۱۳۹۷ فروردین ۲۸, سه‌شنبه

آیا من از راجر واترز که از همه قشنگتر است قشنگتر بلدم؟

من همیشه فکر می کنم هیچ جای زندگی به اندازهء لش کردن و به بطالت گذراندن خوش نمی گذرد. اما آدم لش کردن هم نیستم. فردای مهمانی اولین نفری هستم که از خواب بیدار می شوم، ظرف ها را می گذارم توی ماشین ظرفشویی، همه جا را جارو می کنم و زندگیم را از سر می گیرم. اگر کسی نباشد که بگوید حالا بذا باشه فردا تمیز می کنیم، ترجیح می دهم قبل از مسواک زدن همه چیز مرتب و تمیز و شسته شده باشد. 
برای همین وقت هایی می توانم از لش کردنم لذت ببرم که کارهایم را کرده باشم و آرد هام را ریخته باشم و الکم را آویخته باشم. بعد از بسیار کار و فلان رفته باشم سفر. یک جوری که بگویم من استحقاقش را دارم که به هیچی فکر نکنم. به دوست پسر سابقم، دوست های جاکشم، رئیس فلانم، حقوق کمم، قیمت دلار، موشک باران سوریه. هر چی که خاطرم را مکدر کند
یا جواب دانشگاهم آمده باشد و منتظر اکتبر باشم و اجازه داشته باشم چند ماهی باران تهران را راه بروم و صبح های بهار را بدوم. لبم را سوراخ کنم. به شکل تتوی روی پام فکر کنم. کتاب بخوانم. بی هدف. هر چی دلم خواست. شب ها نخوابم. هر چی. هر جا. 
زمان مانده مامان را ببوسم. با بابا گپ بزنم. برویم شمال. ساعت یازده بعد از صبحانه پیاده بروم سمت دریا. 
اما جوابم نمانده. من هر چهار دقیقه به موبایلم نگاه می کنم که خالی از نامه است. اشکان ایمیل می زند که فلان. اول اشکان شبیه اول اشکال الوان است. من قلبم تند می زند. بعد می بینم اشکان است که نوشته آیدا فلان! زهرمار! آیدا نه و آیسا. می نویسم فلان. می نویسد … وای اشکان! می شه با این ایمیلت که شبیه اول ایمیل دانشگاه من است دست از سرم برداری؟ 
نمی گویم. شاید مجبور شویم به زودی با هم کار کنیم و قرار نیست در شوخی را باز کنم. درش را می بندم. با این که اولین برخوردم با اشکان آنقدر مائوس کننده بود که همیشه فکر می کردم وقتی ازم بخواهد با گالری شان کار کنم بهش یک بیلاخ نشان می دهم و می روم سمت فرودگاه اما هنوز جوابم نیامده و بهتر است کمی دست به عصا راه برم. 
بعد برای علی نتیجهء مصاحبه ام را می نویسم. چون می خواهد بداند نه چون خودم دلم می خواده دربارهء‌ مصاحبهء نا موفقم حرف بزنم. یعنی ترجیح می دهم من، کریستین و سه نفر دیگری که توی آن مصاحبه حضور داشتند ساعت چهار بعد از ظهر سوم آپریل را فراموش کنیم. البته بعد از این که ایمیل قبولی را برایم فرستادند.  
بعد به دانیال توضیح می دهم چرا رامبد جوان جا کش است؟ دانیال می پذیرد اما چه اهمیتی دارد وقتی اولین قسمت سری جدید خندوانه را خواهد دید؟ 
و به تعدادی از دوستانم حالی می کنم که چرا ترامپ خیلی جاکش تر است. آن ها می پذیرند. اما پذیرش ان ها جنگ سوریه را تغییر نمی دهد. چرا دارم سعی می کنم آدم هایی را آگاه کنم که آگاهی یا نا آگاهی شان فرقی به حال بمباران سوریه ندارد؟

برای همین دست از افشاگری بر می دارم و می روم تمام پرتقال های توی سبد را بر می دارم و به اندازهء تمام هفته آب پرتقال می گیرم. چون زمان روی ساعت هشت و چهل دقیقهء شب مانده و وقت رفتن نمی شود. لعنتی!