نشستم روی مبل و سعی کردم صداها را بشنوم. صدای خر خر مداوم یخچال می آمد، تیک تیک ساعت دیواری به غایت زشت اتاق پذیرایی، پرنده های لای درخت های توی حیاط، صدای تکان خوردن اسباب و اثاثیه از طبقهء بالا و یک کلاغ در دور دست. و همین. صدای رشد صخره ها را نمی شنیدم. چون صخره ها رشد نمی کردند. فقط فرسوده تر می شدند. چشمم افتاد به ساعت زشت روی دیوار. سه دقیقه از ساعت دو بعد از ظهر گذشته بود. من از رختخواب بیرون آمده بودم. باید مسواک می زدم، صورتم را می شستم، صبحانه می خوردم و برنامه ای برای باقیش نداشتم. هیچ چیز برای ادامه دادن نداشتم.
تا پیش از این شب ها دیر وقت از سر کار بر می گشتم. می نشستم جلوی تلویزیون، پاهایم را دراز می کردم روی میز و کانال ها را عوض می کردم. نه دوستی، نه عشقی و نه ماجرایی. تنها برای چند ساعت شب بی برنامه بودم. باقیش سر کار بودم و نیازی نداشتم فکر کنم باید چگونه زندگیم را بگذرانم که در خور و شایسته و فلان باشد. رییسم برای ساعت های روزم برنامه داشت. من اجرا می کردم و چند ساعت شب که نشسته بودم جلوی تلویزیون خسته تر از آن بودم که فکر کنم که چی؟ اخرش که که چی؟
حالا ساعت های زیادی پیش رویم بود که می توانستم فکر کنم که چی ؟ آخرش که چی؟ اولش که چی؟ و خیلی چیزهای دیگر.
از ساعت دوازده ظهر دیروز، زیر باد کولر اتاق نشیمن خانهء اقبال بیکار شده بودم. برای همین تخته بازی کردیم. بازار در اعتصاب بود و این تنها کاری بود که از دستمان بر می آمد. در بی خبری مطلق. چند تا ویدیو دیدیم که توش مردم شعار می دادند، پلیس گاز اشک آور می زد و عده ای می دویدند. این فیلم ها هم چیزی را در من بیدار نکرد.
پای اقبال توی آتل بود و من می توانستم فکر کنم دست کم می توانم بدوم. کاری که از دست اقبال بر نمی آمد. اما دیدن توانایی ام در برابر رنج و ناتوانی دیگران هیچ وقت چیزی نبوده که به وجدم بیاورد یا احساس شکرگذاری را در من بیدار کند. تنها یادم می اندازد بسیار ندویده ام و بسیار نرسیده ام.
به چیزی فکر نمی کردم. می دانستم بسیار بیش از توانم نتوانسته ام و بسیار خسته ام. می خواستم تخته بازی کنم، بازی اسپانیا و مراکش را پیش بینی کنم و برندهء یک دستگاه دویست و شش باشم. با مساوی تیم ایران دمغ شوم. بخوابم و فرداش برنامه ای برای ادامه اش نداشته باشم.