۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۰, جمعه


۱۳۹۵ فروردین ۲۱, شنبه

حقیقتا چی بدتر از علی عظیمی ؟ نادر فتوره چی .

من هر روز باید می رفتم از توالت هایی استفاده می کردم که فرقی با توالت های عمومی جنگ جهانی دوم نداشتند . هیچ تعجب نمی کردم اگر از دستشویی مردانه ، چند تا سرباز نازی می آمدند بیرون . و در جواب « خدا قوت » نظافتچی توالت چی باید می گفتم ؟ آدم برای شاشیدن قوت خدا را می خواهد چه کند ؟ 
« استاندارد جهانی » . چی از این خنده دار تر ؟ 
وقتی می رسیدم خانه ویدیوی زندگی علی ِ عظیمی را می دیدم و همین جوری که پناهنده های توی تلویزیون از بیماری و بی جایی جان می دادند شام می خوردم . 
قبل از خواب سریال های ترکیه ای می دیدم و دندانم را با مسواک سه هزار تومنی اورال بی می شستم . ساعت ها برای خوابیدن تلاش می کردم و هر شب خواب محل کارم را می دیدم . 
و نخواهید دربارهء انتخابات ریاست جمهوری آینده حرف بزنم . چون تا آن وقت مرده ام و دیگر انتخابات ایران یا امریکا یا فرانسه تغییری توی سرنوشتم نخواهد داشت .  

یعنی این کلمه زیادی برای من قلبمه سلمبه و بی معنی ست . می خواهم بگویم من برای استاندارد جهانی تره هم خورد نمی کنم . از من نخواهید در جواب انتقاد آدم ها از این کلمه استفاده کنم . 

۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه


۱۳۹۵ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

آدم ها

من روزی دو تا رانیتیدین ، یک ایروکاست ، یک سفیکسان چهارصد ، دو تا ویتامین ث جویدنی و یک اتیسترون می خوردم . هر روز ساعت چهار و نیم صبح از خواب بیدار می شدم بی ان که دلم بخواهد و یادم می افتد سال ها در کنار آدمی بوده ام بی آن که ازش هدیه ای گرفته باشم ، یا کلمهء محبت آمیزی شنیده باشم . چرا تمام این سال ها نفهمیدم دوستم ندارد ؟ 
تا ساعت شش توی رختخواب تقلا می کردم که فراموش کنم و خوابم ببرد و بی نتیجه . من خودم روضه بودم . روضه خوان می خواستم چه کنم ؟ برای همین بلند شدم . گفتم می روم یک دوری بزنم چون حوصلهء غر غر نداشتم و این دختره هیچی نداشت جز غر غر . من هم وقتی همسنش بودم غرهای بی اهمیت می زدم و نمی فهمیدم دارم بی خیال ترین سال های زندگیم را می گذارنم و چی قشنگ تر از بی خیالی ؟ 

ساعت نه و هفده دقیقهء صبحِ آخرین روزی بود که ما کنار هم کار می کردیم . هر چند من این را سه روز بعدش می فهمیدم .