۱۳۹۵ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

آدم ها

من روزی دو تا رانیتیدین ، یک ایروکاست ، یک سفیکسان چهارصد ، دو تا ویتامین ث جویدنی و یک اتیسترون می خوردم . هر روز ساعت چهار و نیم صبح از خواب بیدار می شدم بی ان که دلم بخواهد و یادم می افتد سال ها در کنار آدمی بوده ام بی آن که ازش هدیه ای گرفته باشم ، یا کلمهء محبت آمیزی شنیده باشم . چرا تمام این سال ها نفهمیدم دوستم ندارد ؟ 
تا ساعت شش توی رختخواب تقلا می کردم که فراموش کنم و خوابم ببرد و بی نتیجه . من خودم روضه بودم . روضه خوان می خواستم چه کنم ؟ برای همین بلند شدم . گفتم می روم یک دوری بزنم چون حوصلهء غر غر نداشتم و این دختره هیچی نداشت جز غر غر . من هم وقتی همسنش بودم غرهای بی اهمیت می زدم و نمی فهمیدم دارم بی خیال ترین سال های زندگیم را می گذارنم و چی قشنگ تر از بی خیالی ؟ 

ساعت نه و هفده دقیقهء صبحِ آخرین روزی بود که ما کنار هم کار می کردیم . هر چند من این را سه روز بعدش می فهمیدم .