فردای روزی که با هم دوست شدیم برف بارید. این چیزی بود که تا همیشه یادم می ماند.
همه چیز زیباتر از آن بود که فکر می کردم و منتظرش بودم. شاید چون برایش صبوری کرده بودم. من زیاد می شود که این پا و آن پا کنم برای قدم هام. آن قدر که دیر می شود و کار از کار می گذرد. اما صبوری را بلد نیستم. این بار اما فرق می کرد.
به این همه خوشی عادت نداشتم. بلد نبودم با رسیدن به آرزو باید چه کنم. نشسته بودم کنار پنجره. به برف نگاه می کردم و لبخند قشنگی روی لبم بود. پوستم می درخشید و از چیزی نمی ترسیدم. این تمام کاری بود که از دستم بر می آمد.
