۱۳۹۸ بهمن ۹, چهارشنبه

من، وقتی دوستم داری، زیبا می شوم.


فردای روزی که با هم دوست شدیم برف بارید. این چیزی بود که تا همیشه یادم می ماند. 
همه چیز زیباتر از آن بود که فکر می کردم و منتظرش بودم. شاید چون برایش صبوری کرده بودم. من زیاد می شود که این پا و آن پا کنم برای قدم هام. آن قدر که دیر می شود و کار از کار می گذرد. اما صبوری را بلد نیستم. این بار اما فرق می کرد. 
به این همه خوشی عادت نداشتم. بلد نبودم با رسیدن به آرزو باید چه کنم. نشسته بودم کنار پنجره. به برف نگاه می کردم و لبخند قشنگی  روی لبم بود. پوستم می درخشید و از چیزی نمی ترسیدم. این تمام کاری بود که از دستم بر می آمد.

۱۳۹۸ بهمن ۶, یکشنبه



By Zahra Rashid

۱۳۹۸ بهمن ۲, چهارشنبه

آبان


ـ اما از کجاش بگویم. اولینِ خبر صبح یکشنبهء بیست و شش دی ماه ; « سیستان و بلوچستان به خون نیاز دارد! » این شعر نیست؟ نباید شاعر می شدیم و بی آن که بسیار سختی بکشیم تیتر خبر ها را شعر می کردیم؟ 
آن روز که اینترنت قطع شد ما توی خانه بودیم. من داشتم ورق ها را خط می کشیدم. با دقت و مرارت. میلیمتر ها را درست می کردم. من این جوریم. زندگیم اساسا می لنگد اما وقت خط کشی، دقیق و مرتبم. چون خیلی مهم است که چهار خانه های طراحی ام یک سانتیمتر باشد و نه یک سانتیمتر و یک میلیمتر؟ نه! چون خدای چیزهای بی اهمیتم. یکی خبر ها را می خواند. خیابان ها شلوغ شده. اما قرار نیست کسی بمیرد. آن ها وسط خیابان سوئیچ را می چرخاندند، از ماشین پیاده می شدند و راه را می بستند. تا عصر همین بود. می نشستند وسط خیابان، بی دفاع، بی سلاح. 
من هنوز اینترنت داشتم. از سر چهار خانه های یک سانتی متری بی اهمیتم می رفتم سراغ خبرها و می آمدم بلند می گفتم فلان! یادم نیست چی. هیچی آن قدر پرخاشگرانه و غیر مدنی نبود که منجر به اتفاق هولناکی شود. زنگ می زنم به مامان! همه چیز مرتب است؟ که هست. اینترنت دارید؟ نداشتند. و به باقی. اینترنت ها یکی یکی قطع می شد. آخرین پیامم برای خواهرم : اینترنت داره قطع می شه! نگران نباش. و بیست دقیقه بعد، بی ان که خواهرم از برلین پیامم را بخواند، اینترنت قطع شد. 
آن بیرون چه اتفاقی داشت می افتاد؟ 

ـ صبح که بیدار می شوم کسی خانه نیست. گوشیم را بر میدارم تا … توی گوشیم خبری نیست. هنوز اینترنت قطع است و نمی دانم باید با گوشیم چی کار کنم. به ماهان اس ام اس می زنم که هستم و بیاید. قیافهء بهت زده اش را پایین پله ها می بینم. می گوید بالای صد نفرو کشتن! شایعه ست بابا! این جواب من است. نمی تواند راست باشد. یعنی باید توی هر ساعت چند نفر را بکشند تا بشود بالای صد نفر؟ 
خیلی بعدتر توی جلسه ای که داریم از انصراف از بینال حرف می زنیم چند نفری بلند می شوند و می گویند انصراف ما یعنی ضعف در برابر سیستم. می گویند باید جنگید. می گویند همیشه همین بوده. مگر ما نمی دانستیم داریم کجا زندگی می کنیم؟ با بهت نگاه شان می کنم! نه! همیشه همین نبوده! دلیل انصرافم آبان نبود. اما نمی فهمیدم چرا همه می دانستند و من نمی دانستم. 
من نمی دانستم. من ضعیفم و نمی جنگم. شمشیرم را می اندازم زمین و از تپه می آیم پایین. آفتاب دارد غروب می کند. 

ـ اینترنت وصل می شود. خبر ها را با بهت می خوانم. پس عددها شایعه نبود. حتی بیشتر، بسیار بیشتر از آن چه شنیده بودیم. اولین باری بود که دلم می خواست هر چه شنیدم دروغ باشد. روزهایی از پی اش آمدند که دلم می خواست تمام این ماه ها که گذشت، تمام خبر ها و عددها، تمام موشک ها دروغ باشد. به چهرهء مسافران پرواز هفتصد و پنجاه و دو نگاه می کنم که توی آن عکس ها و لبخند ها چه زنده اند. و ای کاش موشک دوم دروغ بود. 

ـ از این جا که ایستاده ام و به کاغذ های زرد روی میز نگاه می کنم می توانم صدای چایکوفسکی اتاق سپیده، ساکسیفونِ الکن موسسه موسیقی کوچه پشتی، الویس پریسلی اتاق نشیمن را بشنوم. یک صدای هایدهء دوری هم هست. کافیست دو قدم به سمت بردارم تا تنها صدای چایکوفسکی به گوش برسد. اما بر نمی دارم. می ایستم همان جا و تمام نت ها را می شنوم. می ایستم و به کاغذهای روی میزخیره می شوم. بعد از این چطور می شود ادامه داد؟

۱۳۹۸ دی ۲۹, یکشنبه


دماوند از مجموعهء « طبیعت بی جان » / آیسا رشید / ۲۰۲۰ 

خدایا این دروغ باشه! این یکی دیگه دروغ باشه!


« می خواستم برای فرانک بنویسم. بنویسم که من هیچ وقت فکر نکردم قرار است کسی بشوم. رویای بزرگی در سر نداشتم. هیچ وقت توی هیچ چیزی آن قدر خوب و شاخص نبوده ام که بخواهم ادامه اش بدهم و رویا بپرورانم. معمولی و پیش پا افتاده. این چیزی ست که بوده ام. آشپزی ام تعریفی نداشته. غذاهایم بدمزه نیست. خیلی معمولی ست. بعد از غذا در حالی که دارند سیگار شان را از پاکت در می آورند می گویند متشکرم و من همین جوری که دارم بشقاب ها را روی هم می گذارم می گویم نوش جان. کمی پنجره را باز می کنم و ظرف ها را می گذارم توی سینک. 
شعر نمی گفتم. کلماتم کنار هم خوش آهنگ نبود. هر چند همیشه می نوشتم. از چیز های کوچک بی اهمیت زندگیم. از عشق های بی سرانجامم. دوستت ندارم ها. 
صدای خوبی نداشتم. زیر لب زمزمه می کردم. برای خودم وقت کار. آهنگ ها توی ذهنم درست بود. شروع که می کردم به خواندن فالش می شد. به مامان رفته بودم. مامان تمام شعر ها را غلط می خواند. وقت آشپزی. و من باید بگویم که به گوشم صدایش و غلط خواندنش و فراموش کردن کلماتش زیباترین بود. گاهی توی خیابان انقلاب که راه می روم دلم می خواهد بروم پیشش تا برایم آشپزی کند و بخواند. یادم می آید آشپزی را دوست ندارد. مثل من … »

فرانک جان! بعد از پست بلاگت داشتم برایت می نوشتم. که تمامش نکردم. کارهایم روی هم تلنبار بود و وقتی هم که فارغ شدم از کار، اتفاقات هولناک تر از آن بود که ادامه بدهم. چه مهم بود رویای بزرگی در سر داشتم یا نه؟ چه مهم بود معمولی و پیش و پا افتاده بودم یا نه؟ 
چه می کنم؟ می روم خیابان ها را می گردم. از کنار پلیس و گاردی ها رد می شوم و بر می گردم خانه. با خشم و استیصال. من هیچ وقت قرار نبود کسی بشوم فرانک. اما قرار، این هم نبود که هست. 
زمان آرام می گذرد، بسیار آرام. اصلا نمی گذرد. خبرهای بد تمام نمی شود. خشم ما نیز. آخرین خبر را که خواندم فکر کردم نمی توانم. بیش از این نمی توانم بخوانم و ببینم. « گمانه زنی دربارهء عمدی بودن شلیک به هواپیمای مسافربری! هیات اوکراینی خواهان دسترسی به هویت چهار نفری ست که لحظات آخر از پرواز انصراف داده اند. »
گوشیم را خاموش کردم. 

آخر نامه برایت نوشته بودم : اما باید نوشت. شاید این تنها راه باشد برای ادامه دادن. اما بگذار کمی ادامه ندهیم. ننویسیم، نخوانیم، نسازیم. چون بعد تر کسی منتظرمان نیست. بنشینیم یک گوشهء آرام دنیا و فکر کنیم چی شد که این جوری شد. 


۱۳۹۸ دی ۲۷, جمعه

با چشم های خمار و سوتین صورتی!


ساعت یک و بیست و یک دقیقه شب بود و دو هزار و بیست، هفت روز و یک ساعت و بیست و یک دقیقه بود که شروع شده بود. وقتی داشتم می نوشتم دوهزار و بیست کمی مکث کردم. چون نمی دانستم چجوری بخوانمش. دوهزار و دویست و بیست و دو؟ و فکر کردم یک روزی که به اندازه دم و باز دم است، دوهزار و دویست و بیست و دو از راه می رسد و یکی می نویسد فلان و ما خیلی وقت است که دیگر نیستیم و آه! 
اما افسوسم دیری نپایید. چون خیلی خسته بودم و آدم وقتی خیلی خسته است از مرگ هم چندان نمی هراسد. هر چند صبحش نمی شود بیدار شد و دوش گرفت و قهوه نوشید و باقی زندگی. که حقیقتا غم انگیز است. و بله! من هر گز نشده که از مرگ نهراسم. حتی وقتی خیلی خسته ام. 
درست نمی دانم از چی باید بنویسم. هر چند فکر می کنم باید نوشت. این جا را مجید می خوانده، به نرگس گفته و نرگس هم به ريیس جدیدم گفته. حتی شاید به رئیس سابقم هم گفته. دوست پسر سابق سابق سابق سابقم هم این جا را می خوانده. یا می خواند. نمی دانم. دوست پسر سابق سابق سابق سابقم هیچ وقت دوستم نداشت. اما نوشتنم را تحسین می کرد. همیشه. حتی وقتی از دست من و نوشته هایم عصبانی بود که اغلب بود. اما وقتی ننوشتم گفت که دلش نمی خواسته به خاطرش ننویسم. نگفتم که می نویسم. گفتم مهم نیست. گفتم به خاطرش نبوده که نمی نویسم. حوصله ندارم. اما آمدم بساطم را این جا پهن کردم و نمی دانم از کجا فهمید و لابد خیالش راحت شد. که هنوز می نویسم. شاید هم مهم نبوده. که مهم نیست چی مهم بوده و چی نه. 
و بدبختانه این ها تمام آدم های زندگی منند و نمی دانم اگر از آدم های زندگیم ننویسم باید از چی بگویم؟ می توانم از مادرم بگویم. اما مادرم عزیز ترین آدم زندگی من است و همین یک جمله کافیست. یا از خواهرم. که خواهرم هم عزیز ترین آدم زندگی من است و همین یک جمله کافی ست. یا از پدرم. که فکر کردن به پدرم و نگاه کردن بهش وقتی دور می شود غمگینم می کند. پدرم پیر شده و این سخت ترین اعتراف زندگی ست. این که آن ها پیر شده اند و کمرشان خمیده و ای کاش بمیرم و باقیش را نبینم. 
نمی توانم بنویسم بی پولم. نوشتن از بی پولی حالم را بهتر می کند. کمتر می ترسم. عضلات منقبض شده ام باز می شوند. فکر می کنم یک روز نوشته های بی پولیم را می خوانم و لبخند می زنم که ای بابا! یک زمانی هم بوده که آن جور. وقتی دارم می خوانمش خیلی پولدار و خوشبخت و زیبام. 
اما دیگر نمی توانم چون رئیسم این جا را می خواند و فکر می کند می خواهم حقوق عقب مانده ام را یاد آوری کنم. این کار را دوست ندارم. دلم می خواهد جسارتش را داشتم و زنگ می زدم می گفتم قصد ندارد حقوقم را بدهد؟ اگر نه پس چی؟ نداشتم. جسارتش را نداشتم. وام گرفتم. این کاری ست که بلدم. بس که ترسو و بزدلم. برای همین وقتی فهمیدم این جا را می خوانند ننوشتم. 
حالا دیگر نمی دانم از چی بگویم. با این که همیشه نوشته ام. بی آغاز و بی پایان. تعداد خواننده های بلاگم از تعداد انگشتان دستانم تجاوز نمی کند. روزمرگی هایم را نوشته ام بی آن که کسی از خواندن شان به وجد بیاید. قرار نبوده نویسنده شوم. از اول قرار بود بلاگ بنویسم و تا آخرش همین شکلی خواهم بود. 
این روزها از صفحهء مونیکای بیست و نه ساله می آیند به این جا سر می زنند. مونیکا اهل کاناداست. توی عکس هایش با شورت و سوتین نشسته روی تخت و با چشمان خمارش به دوربین نگاه می کند. خواننده های مونیکا می آیند این جا تا من هم با چشمان خمارم نگاه شان کنم. من هیچ شورت و سوتین در خوری برای عکس گرفتن ندارم. و نه حتی نوشته ای که کمی تحریک شان کند. شاید باید داستان های سکسی بنویسم. چون تعداد کسانی که از صفحهء مونیکای کانادایی به این جا می آیند از خوانندگان بلاگم بیشتر است. آن ها وقتی می رسند با کلماتی که به زبان عربی نوشته شده مواجه می شوند. بعید می دانم آن ها فرقی بین زبان فارسی و عربی قایل شوند. شاید باید قاطی نوشته هایم هفته ای یک عکس هم برای خوانندگان جدیدم داشته باشم. 

۱۳۹۸ دی ۲۶, پنجشنبه

تو که می دونی هیچ خبر خوبی نیست.


صبح پانزدهمین روز زمستان نود و هشت است. ساعت نه و نه دقیقه. با حولهء بنفش حمامم می ایستم کنار پنجره و به خوشی های کوچک زندگی چنگ می زنم. این تنها راه زنده ماندن است. نوشته بود : نگاه نکن، نخون. چشم بسته هم اما می شود خبرهای بد را دید. نخوانده نیز. آسمان ابری ست و باران هم می بارد. 
این وقت سال، تهران زشت ترین روزهایش را می گذراند. از بابت آب و هوا. و از هر بابت که فکرش را بکنی. با این همه باد می آید. اندکی. و آسمان می بارد. کمی. 
ایستاده ام کنار پنجره. به باران نگاه می کنم و این اتفاق خوب یکشنبه پانزدهم دی ماه است. شروع روزهای بهتر. 
باید بنویسم.