صبح پانزدهمین روز زمستان نود و هشت است. ساعت نه و نه دقیقه. با حولهء بنفش حمامم می ایستم کنار پنجره و به خوشی های کوچک زندگی چنگ می زنم. این تنها راه زنده ماندن است. نوشته بود : نگاه نکن، نخون. چشم بسته هم اما می شود خبرهای بد را دید. نخوانده نیز. آسمان ابری ست و باران هم می بارد.
این وقت سال، تهران زشت ترین روزهایش را می گذراند. از بابت آب و هوا. و از هر بابت که فکرش را بکنی. با این همه باد می آید. اندکی. و آسمان می بارد. کمی.
ایستاده ام کنار پنجره. به باران نگاه می کنم و این اتفاق خوب یکشنبه پانزدهم دی ماه است. شروع روزهای بهتر.
باید بنویسم.