۱۳۹۸ دی ۲۹, یکشنبه

خدایا این دروغ باشه! این یکی دیگه دروغ باشه!


« می خواستم برای فرانک بنویسم. بنویسم که من هیچ وقت فکر نکردم قرار است کسی بشوم. رویای بزرگی در سر نداشتم. هیچ وقت توی هیچ چیزی آن قدر خوب و شاخص نبوده ام که بخواهم ادامه اش بدهم و رویا بپرورانم. معمولی و پیش پا افتاده. این چیزی ست که بوده ام. آشپزی ام تعریفی نداشته. غذاهایم بدمزه نیست. خیلی معمولی ست. بعد از غذا در حالی که دارند سیگار شان را از پاکت در می آورند می گویند متشکرم و من همین جوری که دارم بشقاب ها را روی هم می گذارم می گویم نوش جان. کمی پنجره را باز می کنم و ظرف ها را می گذارم توی سینک. 
شعر نمی گفتم. کلماتم کنار هم خوش آهنگ نبود. هر چند همیشه می نوشتم. از چیز های کوچک بی اهمیت زندگیم. از عشق های بی سرانجامم. دوستت ندارم ها. 
صدای خوبی نداشتم. زیر لب زمزمه می کردم. برای خودم وقت کار. آهنگ ها توی ذهنم درست بود. شروع که می کردم به خواندن فالش می شد. به مامان رفته بودم. مامان تمام شعر ها را غلط می خواند. وقت آشپزی. و من باید بگویم که به گوشم صدایش و غلط خواندنش و فراموش کردن کلماتش زیباترین بود. گاهی توی خیابان انقلاب که راه می روم دلم می خواهد بروم پیشش تا برایم آشپزی کند و بخواند. یادم می آید آشپزی را دوست ندارد. مثل من … »

فرانک جان! بعد از پست بلاگت داشتم برایت می نوشتم. که تمامش نکردم. کارهایم روی هم تلنبار بود و وقتی هم که فارغ شدم از کار، اتفاقات هولناک تر از آن بود که ادامه بدهم. چه مهم بود رویای بزرگی در سر داشتم یا نه؟ چه مهم بود معمولی و پیش و پا افتاده بودم یا نه؟ 
چه می کنم؟ می روم خیابان ها را می گردم. از کنار پلیس و گاردی ها رد می شوم و بر می گردم خانه. با خشم و استیصال. من هیچ وقت قرار نبود کسی بشوم فرانک. اما قرار، این هم نبود که هست. 
زمان آرام می گذرد، بسیار آرام. اصلا نمی گذرد. خبرهای بد تمام نمی شود. خشم ما نیز. آخرین خبر را که خواندم فکر کردم نمی توانم. بیش از این نمی توانم بخوانم و ببینم. « گمانه زنی دربارهء عمدی بودن شلیک به هواپیمای مسافربری! هیات اوکراینی خواهان دسترسی به هویت چهار نفری ست که لحظات آخر از پرواز انصراف داده اند. »
گوشیم را خاموش کردم. 

آخر نامه برایت نوشته بودم : اما باید نوشت. شاید این تنها راه باشد برای ادامه دادن. اما بگذار کمی ادامه ندهیم. ننویسیم، نخوانیم، نسازیم. چون بعد تر کسی منتظرمان نیست. بنشینیم یک گوشهء آرام دنیا و فکر کنیم چی شد که این جوری شد.