ساعت یک و بیست و یک دقیقه شب بود و دو هزار و بیست، هفت روز و یک ساعت و بیست و یک دقیقه بود که شروع شده بود. وقتی داشتم می نوشتم دوهزار و بیست کمی مکث کردم. چون نمی دانستم چجوری بخوانمش. دوهزار و دویست و بیست و دو؟ و فکر کردم یک روزی که به اندازه دم و باز دم است، دوهزار و دویست و بیست و دو از راه می رسد و یکی می نویسد فلان و ما خیلی وقت است که دیگر نیستیم و آه!
اما افسوسم دیری نپایید. چون خیلی خسته بودم و آدم وقتی خیلی خسته است از مرگ هم چندان نمی هراسد. هر چند صبحش نمی شود بیدار شد و دوش گرفت و قهوه نوشید و باقی زندگی. که حقیقتا غم انگیز است. و بله! من هر گز نشده که از مرگ نهراسم. حتی وقتی خیلی خسته ام.
درست نمی دانم از چی باید بنویسم. هر چند فکر می کنم باید نوشت. این جا را مجید می خوانده، به نرگس گفته و نرگس هم به ريیس جدیدم گفته. حتی شاید به رئیس سابقم هم گفته. دوست پسر سابق سابق سابق سابقم هم این جا را می خوانده. یا می خواند. نمی دانم. دوست پسر سابق سابق سابق سابقم هیچ وقت دوستم نداشت. اما نوشتنم را تحسین می کرد. همیشه. حتی وقتی از دست من و نوشته هایم عصبانی بود که اغلب بود. اما وقتی ننوشتم گفت که دلش نمی خواسته به خاطرش ننویسم. نگفتم که می نویسم. گفتم مهم نیست. گفتم به خاطرش نبوده که نمی نویسم. حوصله ندارم. اما آمدم بساطم را این جا پهن کردم و نمی دانم از کجا فهمید و لابد خیالش راحت شد. که هنوز می نویسم. شاید هم مهم نبوده. که مهم نیست چی مهم بوده و چی نه.
و بدبختانه این ها تمام آدم های زندگی منند و نمی دانم اگر از آدم های زندگیم ننویسم باید از چی بگویم؟ می توانم از مادرم بگویم. اما مادرم عزیز ترین آدم زندگی من است و همین یک جمله کافیست. یا از خواهرم. که خواهرم هم عزیز ترین آدم زندگی من است و همین یک جمله کافی ست. یا از پدرم. که فکر کردن به پدرم و نگاه کردن بهش وقتی دور می شود غمگینم می کند. پدرم پیر شده و این سخت ترین اعتراف زندگی ست. این که آن ها پیر شده اند و کمرشان خمیده و ای کاش بمیرم و باقیش را نبینم.
نمی توانم بنویسم بی پولم. نوشتن از بی پولی حالم را بهتر می کند. کمتر می ترسم. عضلات منقبض شده ام باز می شوند. فکر می کنم یک روز نوشته های بی پولیم را می خوانم و لبخند می زنم که ای بابا! یک زمانی هم بوده که آن جور. وقتی دارم می خوانمش خیلی پولدار و خوشبخت و زیبام.
اما دیگر نمی توانم چون رئیسم این جا را می خواند و فکر می کند می خواهم حقوق عقب مانده ام را یاد آوری کنم. این کار را دوست ندارم. دلم می خواهد جسارتش را داشتم و زنگ می زدم می گفتم قصد ندارد حقوقم را بدهد؟ اگر نه پس چی؟ نداشتم. جسارتش را نداشتم. وام گرفتم. این کاری ست که بلدم. بس که ترسو و بزدلم. برای همین وقتی فهمیدم این جا را می خوانند ننوشتم.
حالا دیگر نمی دانم از چی بگویم. با این که همیشه نوشته ام. بی آغاز و بی پایان. تعداد خواننده های بلاگم از تعداد انگشتان دستانم تجاوز نمی کند. روزمرگی هایم را نوشته ام بی آن که کسی از خواندن شان به وجد بیاید. قرار نبوده نویسنده شوم. از اول قرار بود بلاگ بنویسم و تا آخرش همین شکلی خواهم بود.
این روزها از صفحهء مونیکای بیست و نه ساله می آیند به این جا سر می زنند. مونیکا اهل کاناداست. توی عکس هایش با شورت و سوتین نشسته روی تخت و با چشمان خمارش به دوربین نگاه می کند. خواننده های مونیکا می آیند این جا تا من هم با چشمان خمارم نگاه شان کنم. من هیچ شورت و سوتین در خوری برای عکس گرفتن ندارم. و نه حتی نوشته ای که کمی تحریک شان کند. شاید باید داستان های سکسی بنویسم. چون تعداد کسانی که از صفحهء مونیکای کانادایی به این جا می آیند از خوانندگان بلاگم بیشتر است. آن ها وقتی می رسند با کلماتی که به زبان عربی نوشته شده مواجه می شوند. بعید می دانم آن ها فرقی بین زبان فارسی و عربی قایل شوند. شاید باید قاطی نوشته هایم هفته ای یک عکس هم برای خوانندگان جدیدم داشته باشم.