۱۳۹۸ شهریور ۲, شنبه

می گویم بله خانوم! بنویسید خانه دار!


من داستان ها را به خاطر ندارم. از من بپرس « برادران کارامازوف » چی بود. نگاهت می کنم. تهی و خالی. هیچی یادم نیست. مطلقا هیچ. یا « مادام بوآری »، « آناکارنینا »، « گتسبی بزرگ ». و بسیار داستان های دیگری که خوانده ام و یادم نمی آید. حتی وقتی آریزونا دریم را دوباره می دیدم یادم نمی آمد آخرش چه جوری تمام می شد. تصویر نباید کمک می کرد داستان را به خاطر بسپارم؟ 
یادم هست آنا کارنینا را یک نفس خواندم. لذت خواندنش هنوز با من است. اتاق سرد بود و باران می بارید بی وقفه و من آن قدر غرق خواندن شده بودم که گرسنه نمی شدم، تشنه نبودم. می خواندم و صدای باران روی شیروانی های خانهء رشت را گوش می دادم که نفس بگیرم و دوباره برگردم زیر آب. دلم می خواست نویسنده باشم، تازه عاشق شده بودم و قرار بود زندگی پر از معجزه های کوچک باشد. 
یادم می آید وقتی « صد سال تنهایی » تمام شد گریه کردم. بس که با شکوه بود. باورم نمی شد یکی می تواند این همه خوب بنویسد. روی تختم دراز کشیده بودم و خواندن آن کتاب تنها ساعت های زندگیم بود که به دوست پسر سابقم فکر نمی کردم. داشتم برای تمام شدن لذتی گریه می کردم که دیگر تکرار نمی شد. 
و « گفت و گو در کتدرال ». که مبهوتم کرد از نحوهء روایتش. ترم اول دانشگاه بودم. قرار بود نویسنده نباشم چون همینگوی بود و یوسا بود و سلینجر بود و همین ها برای دنیا کافی بود. پس قرار بود چی باشم؟ نمی دانستم. هنوز هم. 
وقتی کسی از من می پرسد شغلم چیست نمی دانم در جواب چی باید بگویم. جلوی گزینهء شغل توی بانک یک خط می کشم. مسئولی که دارد فرمم را توی کامپیوتر وارد می کند ازم می پرسد بنویسم خانه دار؟ نه خانوم! گاهی توی کافه کار می کنم، روی دیوار رستوران ها عکس همبرگر و سیب زمینی می کشم، از گربهء رئیسم نگهداری می کنم، توئیت ها را لایک می کنم، کتاب های قطور می خوانم، دلتنگ می شوم. اما اشک؟ خانوم من خیلی وقت است نمی توانم اشک بریزم. بعد از مرگ نامی نتوانستم یک دل سیر گریه کنم. با این که خیلی دلتنگم و بغض گلویم را می فشارد. نمی شود گفت افسرده ام. اما هیچ نشد عزاداری کنم. نه آن جور که دلم می خواست. توی مسجد نشستم ردیف آخر. نه چون خیلی غمگین بودم. چون بی حوصله بودم و نمی خواستم با فامیل عریض و طویل مان احوالپرسی کنم. نمی خواستم هی بلند شوم و بنشینم و به آدم ها معرفی شوم که تو دختر نسرینی؟ به به! ماشالا چه قشنگ شدی. عین مادرت شدی! که دروغ بود. نه قشنگ بودم و نه شبیه مادرم بودم. و هنوز کونم به صندلی نرسیده بلند شوم و در جوابِ آن مرحوم فلان لبخند بزنم. 
خیلی عجیب است خانوم! اما دلم نمی خواست زیباتر بودم، یا باهوش تر یا زبان عربی بلد بودم. دلم نمی خواست صدایم به زیبایی جنیس جاپلین بود. دل خواستن هایم هی دارد کم و کمتر می شود و این من را می ترساند. انگار وقتی آدم دلش یک چیز هایی را می خواهد زنده تر است. من دارم هی مرده تر می شوم. 

باری! دور شدم. می گفتم. من داستان ها را به خاطر ندارم. از من بپرس « برادران کارامازوف » چی بود؟ 

۱۳۹۸ مرداد ۲۸, دوشنبه

و من کی فکر می کردم این همه به آدم ها دل نبندم؟


من اما آدم خاطره جمع کنی نیستم. شاید چون تمام کودکی ام توی سفر و از این شهر به آن شهر گذشته. شاید چون تمام زندگی مان چند تا چمدان و یک کامیون بوده. شاید چون توی این سفر ها هیچی از جهاز مادرم نمانده که بگذاریمش توی ویترین اتاق پذیرایی.اصلا ویترین نداریم که چیزی توش بگذاریم. 
هر سال قبل از عید کمد کوچکم را خالی می کنم و هی پاره می کنم و می ریزم دور. تمام چیز هایی که توی سال گذشته نگه داشته بودم. هیچ احساسی ندارم. سر تکان نمی دهم، افسوس نمی خورم، حتی سعی نمی کنم آن نوشته ها را، اگر نوشته ای باشد بخوانم. من نسبت به هیچ بلیط سینمایی، گل خشک شدهء لای کتابی، هیچ دوستت دارمِ پشتِ کارت پستالی احساسی ندارم. صادقانه بخواهم بگویم کسی پشت هیچ کارت پستالی برایم ننوشته دوستت دارم. 
اولین بار اولین دوست پسرم بهم گفت دوستم دارد. نه! گفت فکر می کند عاشقم شده. خودش هم گیچ شده بود. نمی دانست این حسی که به من دارد چیست. صبحش با مترو رفته بود یک جای دوری. تمام مدتی که توی مترو ایستاده بوده با خودش فکر می کرده بدون من نمی تواند زندگی کند. شاید اگر نشسته بود این فکر را نمی کرد. آدم گاهی توی شلوغی مترو احساس غربت می کند. گفت « فکر می کنم عاشقت شدم ! » من چی گفتم؟ گفتم می شود کمی بعد تر باهاش تماس بگیرم؟ من هیچ فکری نمی کردم. با رویا و آزاده نشسته بودیم توی بالکن خوابگاه کرج و رویا داشت چیزی می گفت که ما می خندیدیم. رویا خوب دلقکی بود و همیشه داشت ما را می خنداند و من خنده های عمیق شب های خوابگاه دانشگاه را مدیون رویام. و خنده های دوناتِ پارک پرنس را، کافه عکس، شب های خانهء جهان آرا و بسیار جاهای دیگری که یادم نمی آید. گفتم بعدا باهاش تماس می گیرم چون حقیقتا نمی دانستم باید در جوابش چی بگویم. هیچ وقت جوابش را ندادم. آن شب را فراموش کردیم و چند ماه بعد برایم توی نامه ای نوشت با کس دیگری دوست شده. و تمام. شاید ساعت های زیادی توی مترو بوده و به کفش بد ترکیب آدم ها نگاه می کرده و بغض گلوش را فشرده. شاید از غربت نشسته توی ایستگاه دروازه دولت و گریه کرده تنهایی. لابد حالا مطمئن بود که عاشق شده. 
هیچ نشانی، کلمه ای، هدیه ای ازش ندارم. دلم نمی خواهد داشته باشم. نه از او و نه از باقی و بله متاسفانه بعدی هایی آمدند و رفتند و رفتم.

۱۳۹۸ مرداد ۲۶, شنبه

بله قشنگم. اما نه توی نور فلورسنت!


خانه رئیس من این شکلی ست. چند روز پیش یک سوسک بزرگ را با حشره کش می کشد. همان جا که ایستاده حشره کش را می گذارد روی زمین و از محل حادثه فاصله می گیرد تا سوسک خودش آرام آرام دور خودش بچرخد و کم کم دیگر نچرخد و شاخک هایش را تکان دهد و دیگر تکان ندهد و بمیرد. بی صدا و آرام. و بعله سه روز بعد حشره کش درست وسط اتاق است. حتی کسی پایش بهش نخورده و به گوشه ای پرتاب نشده. سوسک بعدی می آید و داد می زند پیف پاف کجاست؟ سر قبر من. وسط اتاق. این جوری پیف پاف توی خانه جا به جا می شود. چون آن خانه خیلی سوسک دارد. 
من گاهی کلافه می شوم و سعی می کنم یک چیز هایی را سامان بدهم که تلاش بیهوده ای ست. همه چیز به هم ریخته و نامرتب است. گاهی هم سعی می کنم بهش بفهمانم آهنگ هاش دارد آزارم می دهد. که باز هم تلاش بیهوده ای ست. من اگر آهنگ های محل کارم را دوست نداشته باشم کم می آورم. گاهی می خواهم بنشینم یک گوشه و گریه کنم. به سکوت نیاز دارم که نیست. به صدای خیابان حافظ نیاز دارم، صدای کولر و کلمات توی سرم. وقتی توی کافه کار می کردم شبیه این بود که ساعت ها توی آسانسور گیر کرده ام. آهنگ های آسانسوری آهنگ های مورد علاقهء رئیسم بود. وانمود می کرد به خاطر اماکن باید این آهنگ ها را گوش کنیم، اما این جوری نبود. خودش دلش می خواست. گاهی هم مجبور بودیم ساعت ها سهیل نفیسی گوش کنیم. ساعت ها. هزار بار ریرا! ریرااا. که استعفا دادم و خودش و تمام همکار هایم را جا گذاشتم توی آسانسور و آمدم نشستم کنار حشره کش. 
می نشینم روی مبل و دختر زیبایی را توی توئیتر فالو می کنم. صرف این که زیباست. من مفتون زیباییم. این را جوری گفتم که به  رفتار پیش و پا افتاده ام اعتبار بدهم. 
یک لیوان شربت بهار نارنج و کاسنی می نوشم. یک نفس. گرم است. آن قدر که موبایلم را پرت می کنم یک گوشه و از هر حرکتی اجتناب می کنم. حتی لمس موبایل هم گرما را تشدید می کند. و بهر حال کار امروز را هم انجام داده ام. یک دختر زیبا پیدا کرده ام. برای چی؟ والا که هیچی. رئیسم نیست. شلوارم را در آورده ام و این تنها هدف من برای کار کردن و پول در آوردن و خانه داشتن است. شلوارم را در بیاورم و سکوت. صبح تا شب. 
موهایم را کوتاه کرده ام و باید بگویم خیلی قشنگ شده ام. از جلو. از پشت فکر کنم زشتم. شاید هم نه. مامان گفت اوم. یعنی نه زشت و نه قشنگ. معمولی؟ جوابم را نداد. داشت کارتون عصر یخبندان را می دید. رفتم دوش گرفتم و کمی از قیچی استفاده کردم. همیشه وقتی از آرایشگاه بر می گردم باید یک قسمت هایی را کوتاه تر کنم. هنوز داشت کارتونش را می دید و گربه اش کنارش دراز کشیده بود و صحنهء قشنگی بودند دو تایی. خداحافظی ام را جواب نداد. اوم. این چیزی بود که گفت. دقایق زیادی ایستادم تا آسانسور بیاید و خودم را توی آینهء آسانسور ببینم. که اشتباه بود. نور آسانسور رنگ پریده نشانم داد. زیر چشم هایم سیاه بود و هیچ معلوم نبود موهایم را تازه کوتاه کرده ام. 
بعد رفتم سر کار. بعد آمدم خانه. بعد باید بخوابم. 
شب بخیر. 

۱۳۹۸ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ *


مامان می پرسد که کدام روزی که با هم بیرون رفته ایم را از همه بیشتر دوست داشته ام؟ می گویم من همیشه از بیرون رفتن باهاش لذت می برم. می گوید من روزی را دوست داشتم که با هم رفتیم کافه موزاییک. می پرسم کجا؟ می گوید همان روز که رفتیم صبحانه خوردیم. 
من لباس هایم را پوشیده بودم و منتظرش در در ایستاده بودم که قبل از ورزش با هم صبحانه بخوریم. لابد نق هم می زدم. که زود باشد. که دیرم شده. من همیشه باید قبل از بیرون رفتن از خانه برای دیر آماده شدن اهالی خانه نق بزنم. نه چون آن بیرون خیلی کار مهمی داریم یا ادم خیلی مهمی انتظارمان را می کشد یا قرار است توی مهمانی خیلی خوش بگذرد یا هرچی. چون کم طاقتم. چون صبوری را بلد نیستم. انتظار کلافه ام می کند. انتظار و دنبال چیزی گشتن. 
کافه تازه باز شده بود و هنوز دستگاه اسپرسو روشن نبود و ما گفته بودیم قهوه نمی خواهیم. صبحانه مان دیر حاضر شد و من از وقتی توی کافه کار می کنم هیچ سخت نمی گیرم. لبخند می زنم و اجازه می دهم ویتر های کله پوک اشتباه کنند. هنوز از کافه بیرون نیامده بودم. خودم یکی از آن ویتر های کله پوک بودم که سعی می کردم با لبخندی به پهنای صورتم اشتباهات اشپزخانه، قیمت بالای منو، سوسک های کافه و هر چیز اشتباهی را جبران کنم و به من چه؟ آفتاب صبح مرداد می درخشید و من و مامان جایی کنار پنجره های کافه نشسته بودیم و داشتیم به عابرین پیاده نگاه می کردیم و حرف های روزمره می زدیم. من توی کافه آدم حوصله سر بری ام. گفته ام قبلا. همین که همه چیز را قبلا گفتم و تعریفی تازه ای ندارم خودش به قدر کافی گویای این هست که چقدر حوصله سر برم. برای همین با آدم های امنم معاشرت می کنم. آن ها ازم انتظار ندارند داستان تازه ای برایشان بگویم. زندگی من فرقی با یک سال پیش ندارد. اگر یک سال پیش من را می دیدید و ازم می پرسیدید چه خبر همان جملاتی را می گفتم که دو سال پیش گفته بودم. یا امروز می گویم. یا بعد تر. یا هر چی. 
باری! هیچ عکسی از آن روز ندارم. و مامان راست می گفت. روز قشنگی بود. 
اما من هم راست می گفتم. من تمام روزهای با مامان بودن را دوست داشته ام. هر چند خیلی وقت ها بد عنق و بد اخلاق بوده ام. بس که بلد نیستم از زندگی و لحظه های نابش لذت ببرم. مثلا همین حالا. دراز کشیده بودم کنار مامان و پاهایش را گرفته بودم دستم که فکر کردم بلند شوم بیایم این ها را برای تان بنویسم. در حالیکه هیچ کلمه ای نمی تواند لذت خوابیدن کنار مامان را وصف کند. دست کم نه کلمه های الکن ِ بی استعداد من. 

* از سیمین بهبهانی

۱۳۹۸ مرداد ۲۰, یکشنبه

و حالا، درست همین حالا تنها لحظهء خالی از ابتذال این روزهای من است.


از این جا شروع می کنم. نه و چهل دقیقهء صبح بیست مرداد. 
برایش دلیلی ندارم. دلیل مشخصی ندارم. نمی توانم توی کلمات بیانش کنم. فقط فهمیدم پیر و خرفت شده ام و به میوه فروش وقتی کارت بانکیم را بر می گرداند می گویم مطمئنم و نه متشکرم. چند ثانیه همدیگر را نگاه می کنیم. فروشنده فهمیده یک چیزی اشتباه است اما نمی داند چی. من فهمیده ام و ترسیده ام. به اشتباهم نمی خندیم. اشتباهم را اصلاح نمی کنم و می آیم بیرون. قبلش چند ساعت ورزش کرده بودم. بدنم را کشیده بودم و گره های دست و پام آرام آرام باز شده بود. آی پادم را جا گذاشته بودم و روی تردمیل که راه می رفتم به حرف های خانوم های باشگاهی گوش می دادم. که کار مفرحی بود. خانوم های باشگاهی مفرح ترینند. شاید برای همین بود که خلقم بابت اشتباهم تنگ نشد. فراموشش کردم. فکر کردم این به این معنا نیست که پیر و خرفت شده ام. دلیلش تنها این است که فکرم مشغول است. مطمئنم و متشکرم خیلی از هم دور نیستند. 
با این همه دلایل دیگری دارم که نشان می دهد پیر و خرفت شده ام و باید از اول شروع کنم. کتاب « زنی با موهای قرمز » اورهان پاموک را که دیشب داشتم می خواندم رها می کنم چون برای شروع خوب نیست. برای هیچی خوب نیست. اصلا اورهان پاموک خوب نیست. مبتذل. مثل تمام فیلم هایی که این روزها می بینم، کتاب هایی که می خوانم، فکر هام.
از کارم استعفا داده ام. چون از لبخند زدن به مشتری های کافه عضله های صورتم داشت کش می آمد. وقتی دارم با لذت به نور استودیوی جدید خانهء جدیدمان نگاه می کنم و رویا می بافم کمی نگران و بی پولم. اما مثل اسکارلت فردا بهش فکر خواهم کرد. چون نگرانی هم برای شروع خوب نیست. 
تا چند ساعت دیگر باید بروم فرودگاه دنبال آنیتا چون حال پدرش خوب نیست. شاید هم پدرش دیگر نیست و از فکرش غمگینم. نمی دانم وقتی دیدمش باید چی بگویم. چون با کمال تاسف فرودگاه امام مبتذل ترین است. و آخرین جای دنیاست که دلم می خواهد بروم. و باید بروم. 
   و آهان! پیدایش کردم
درست همین حالا که دارم می نویسم و در اتاق بسته ست صدای نا واضح مامان را می شنوم که با گربه ها حرف می زند. قلبم از دلتنگی مچاله می شود و همین برای شروع کافیست.