از این جا شروع می کنم. نه و چهل دقیقهء صبح بیست مرداد.
برایش دلیلی ندارم. دلیل مشخصی ندارم. نمی توانم توی کلمات بیانش کنم. فقط فهمیدم پیر و خرفت شده ام و به میوه فروش وقتی کارت بانکیم را بر می گرداند می گویم مطمئنم و نه متشکرم. چند ثانیه همدیگر را نگاه می کنیم. فروشنده فهمیده یک چیزی اشتباه است اما نمی داند چی. من فهمیده ام و ترسیده ام. به اشتباهم نمی خندیم. اشتباهم را اصلاح نمی کنم و می آیم بیرون. قبلش چند ساعت ورزش کرده بودم. بدنم را کشیده بودم و گره های دست و پام آرام آرام باز شده بود. آی پادم را جا گذاشته بودم و روی تردمیل که راه می رفتم به حرف های خانوم های باشگاهی گوش می دادم. که کار مفرحی بود. خانوم های باشگاهی مفرح ترینند. شاید برای همین بود که خلقم بابت اشتباهم تنگ نشد. فراموشش کردم. فکر کردم این به این معنا نیست که پیر و خرفت شده ام. دلیلش تنها این است که فکرم مشغول است. مطمئنم و متشکرم خیلی از هم دور نیستند.
با این همه دلایل دیگری دارم که نشان می دهد پیر و خرفت شده ام و باید از اول شروع کنم. کتاب « زنی با موهای قرمز » اورهان پاموک را که دیشب داشتم می خواندم رها می کنم چون برای شروع خوب نیست. برای هیچی خوب نیست. اصلا اورهان پاموک خوب نیست. مبتذل. مثل تمام فیلم هایی که این روزها می بینم، کتاب هایی که می خوانم، فکر هام.
از کارم استعفا داده ام. چون از لبخند زدن به مشتری های کافه عضله های صورتم داشت کش می آمد. وقتی دارم با لذت به نور استودیوی جدید خانهء جدیدمان نگاه می کنم و رویا می بافم کمی نگران و بی پولم. اما مثل اسکارلت فردا بهش فکر خواهم کرد. چون نگرانی هم برای شروع خوب نیست.
تا چند ساعت دیگر باید بروم فرودگاه دنبال آنیتا چون حال پدرش خوب نیست. شاید هم پدرش دیگر نیست و از فکرش غمگینم. نمی دانم وقتی دیدمش باید چی بگویم. چون با کمال تاسف فرودگاه امام مبتذل ترین است. و آخرین جای دنیاست که دلم می خواهد بروم. و باید بروم.
و آهان! پیدایش کردم
درست همین حالا که دارم می نویسم و در اتاق بسته ست صدای نا واضح مامان را می شنوم که با گربه ها حرف می زند. قلبم از دلتنگی مچاله می شود و همین برای شروع کافیست.