۱۳۹۸ مرداد ۲۶, شنبه

بله قشنگم. اما نه توی نور فلورسنت!


خانه رئیس من این شکلی ست. چند روز پیش یک سوسک بزرگ را با حشره کش می کشد. همان جا که ایستاده حشره کش را می گذارد روی زمین و از محل حادثه فاصله می گیرد تا سوسک خودش آرام آرام دور خودش بچرخد و کم کم دیگر نچرخد و شاخک هایش را تکان دهد و دیگر تکان ندهد و بمیرد. بی صدا و آرام. و بعله سه روز بعد حشره کش درست وسط اتاق است. حتی کسی پایش بهش نخورده و به گوشه ای پرتاب نشده. سوسک بعدی می آید و داد می زند پیف پاف کجاست؟ سر قبر من. وسط اتاق. این جوری پیف پاف توی خانه جا به جا می شود. چون آن خانه خیلی سوسک دارد. 
من گاهی کلافه می شوم و سعی می کنم یک چیز هایی را سامان بدهم که تلاش بیهوده ای ست. همه چیز به هم ریخته و نامرتب است. گاهی هم سعی می کنم بهش بفهمانم آهنگ هاش دارد آزارم می دهد. که باز هم تلاش بیهوده ای ست. من اگر آهنگ های محل کارم را دوست نداشته باشم کم می آورم. گاهی می خواهم بنشینم یک گوشه و گریه کنم. به سکوت نیاز دارم که نیست. به صدای خیابان حافظ نیاز دارم، صدای کولر و کلمات توی سرم. وقتی توی کافه کار می کردم شبیه این بود که ساعت ها توی آسانسور گیر کرده ام. آهنگ های آسانسوری آهنگ های مورد علاقهء رئیسم بود. وانمود می کرد به خاطر اماکن باید این آهنگ ها را گوش کنیم، اما این جوری نبود. خودش دلش می خواست. گاهی هم مجبور بودیم ساعت ها سهیل نفیسی گوش کنیم. ساعت ها. هزار بار ریرا! ریرااا. که استعفا دادم و خودش و تمام همکار هایم را جا گذاشتم توی آسانسور و آمدم نشستم کنار حشره کش. 
می نشینم روی مبل و دختر زیبایی را توی توئیتر فالو می کنم. صرف این که زیباست. من مفتون زیباییم. این را جوری گفتم که به  رفتار پیش و پا افتاده ام اعتبار بدهم. 
یک لیوان شربت بهار نارنج و کاسنی می نوشم. یک نفس. گرم است. آن قدر که موبایلم را پرت می کنم یک گوشه و از هر حرکتی اجتناب می کنم. حتی لمس موبایل هم گرما را تشدید می کند. و بهر حال کار امروز را هم انجام داده ام. یک دختر زیبا پیدا کرده ام. برای چی؟ والا که هیچی. رئیسم نیست. شلوارم را در آورده ام و این تنها هدف من برای کار کردن و پول در آوردن و خانه داشتن است. شلوارم را در بیاورم و سکوت. صبح تا شب. 
موهایم را کوتاه کرده ام و باید بگویم خیلی قشنگ شده ام. از جلو. از پشت فکر کنم زشتم. شاید هم نه. مامان گفت اوم. یعنی نه زشت و نه قشنگ. معمولی؟ جوابم را نداد. داشت کارتون عصر یخبندان را می دید. رفتم دوش گرفتم و کمی از قیچی استفاده کردم. همیشه وقتی از آرایشگاه بر می گردم باید یک قسمت هایی را کوتاه تر کنم. هنوز داشت کارتونش را می دید و گربه اش کنارش دراز کشیده بود و صحنهء قشنگی بودند دو تایی. خداحافظی ام را جواب نداد. اوم. این چیزی بود که گفت. دقایق زیادی ایستادم تا آسانسور بیاید و خودم را توی آینهء آسانسور ببینم. که اشتباه بود. نور آسانسور رنگ پریده نشانم داد. زیر چشم هایم سیاه بود و هیچ معلوم نبود موهایم را تازه کوتاه کرده ام. 
بعد رفتم سر کار. بعد آمدم خانه. بعد باید بخوابم. 
شب بخیر.