من اما آدم خاطره جمع کنی نیستم. شاید چون تمام کودکی ام توی سفر و از این شهر به آن شهر گذشته. شاید چون تمام زندگی مان چند تا چمدان و یک کامیون بوده. شاید چون توی این سفر ها هیچی از جهاز مادرم نمانده که بگذاریمش توی ویترین اتاق پذیرایی.اصلا ویترین نداریم که چیزی توش بگذاریم.
هر سال قبل از عید کمد کوچکم را خالی می کنم و هی پاره می کنم و می ریزم دور. تمام چیز هایی که توی سال گذشته نگه داشته بودم. هیچ احساسی ندارم. سر تکان نمی دهم، افسوس نمی خورم، حتی سعی نمی کنم آن نوشته ها را، اگر نوشته ای باشد بخوانم. من نسبت به هیچ بلیط سینمایی، گل خشک شدهء لای کتابی، هیچ دوستت دارمِ پشتِ کارت پستالی احساسی ندارم. صادقانه بخواهم بگویم کسی پشت هیچ کارت پستالی برایم ننوشته دوستت دارم.
اولین بار اولین دوست پسرم بهم گفت دوستم دارد. نه! گفت فکر می کند عاشقم شده. خودش هم گیچ شده بود. نمی دانست این حسی که به من دارد چیست. صبحش با مترو رفته بود یک جای دوری. تمام مدتی که توی مترو ایستاده بوده با خودش فکر می کرده بدون من نمی تواند زندگی کند. شاید اگر نشسته بود این فکر را نمی کرد. آدم گاهی توی شلوغی مترو احساس غربت می کند. گفت « فکر می کنم عاشقت شدم ! » من چی گفتم؟ گفتم می شود کمی بعد تر باهاش تماس بگیرم؟ من هیچ فکری نمی کردم. با رویا و آزاده نشسته بودیم توی بالکن خوابگاه کرج و رویا داشت چیزی می گفت که ما می خندیدیم. رویا خوب دلقکی بود و همیشه داشت ما را می خنداند و من خنده های عمیق شب های خوابگاه دانشگاه را مدیون رویام. و خنده های دوناتِ پارک پرنس را، کافه عکس، شب های خانهء جهان آرا و بسیار جاهای دیگری که یادم نمی آید. گفتم بعدا باهاش تماس می گیرم چون حقیقتا نمی دانستم باید در جوابش چی بگویم. هیچ وقت جوابش را ندادم. آن شب را فراموش کردیم و چند ماه بعد برایم توی نامه ای نوشت با کس دیگری دوست شده. و تمام. شاید ساعت های زیادی توی مترو بوده و به کفش بد ترکیب آدم ها نگاه می کرده و بغض گلوش را فشرده. شاید از غربت نشسته توی ایستگاه دروازه دولت و گریه کرده تنهایی. لابد حالا مطمئن بود که عاشق شده.
هیچ نشانی، کلمه ای، هدیه ای ازش ندارم. دلم نمی خواهد داشته باشم. نه از او و نه از باقی و بله متاسفانه بعدی هایی آمدند و رفتند و رفتم.