۱۳۹۸ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ *


مامان می پرسد که کدام روزی که با هم بیرون رفته ایم را از همه بیشتر دوست داشته ام؟ می گویم من همیشه از بیرون رفتن باهاش لذت می برم. می گوید من روزی را دوست داشتم که با هم رفتیم کافه موزاییک. می پرسم کجا؟ می گوید همان روز که رفتیم صبحانه خوردیم. 
من لباس هایم را پوشیده بودم و منتظرش در در ایستاده بودم که قبل از ورزش با هم صبحانه بخوریم. لابد نق هم می زدم. که زود باشد. که دیرم شده. من همیشه باید قبل از بیرون رفتن از خانه برای دیر آماده شدن اهالی خانه نق بزنم. نه چون آن بیرون خیلی کار مهمی داریم یا ادم خیلی مهمی انتظارمان را می کشد یا قرار است توی مهمانی خیلی خوش بگذرد یا هرچی. چون کم طاقتم. چون صبوری را بلد نیستم. انتظار کلافه ام می کند. انتظار و دنبال چیزی گشتن. 
کافه تازه باز شده بود و هنوز دستگاه اسپرسو روشن نبود و ما گفته بودیم قهوه نمی خواهیم. صبحانه مان دیر حاضر شد و من از وقتی توی کافه کار می کنم هیچ سخت نمی گیرم. لبخند می زنم و اجازه می دهم ویتر های کله پوک اشتباه کنند. هنوز از کافه بیرون نیامده بودم. خودم یکی از آن ویتر های کله پوک بودم که سعی می کردم با لبخندی به پهنای صورتم اشتباهات اشپزخانه، قیمت بالای منو، سوسک های کافه و هر چیز اشتباهی را جبران کنم و به من چه؟ آفتاب صبح مرداد می درخشید و من و مامان جایی کنار پنجره های کافه نشسته بودیم و داشتیم به عابرین پیاده نگاه می کردیم و حرف های روزمره می زدیم. من توی کافه آدم حوصله سر بری ام. گفته ام قبلا. همین که همه چیز را قبلا گفتم و تعریفی تازه ای ندارم خودش به قدر کافی گویای این هست که چقدر حوصله سر برم. برای همین با آدم های امنم معاشرت می کنم. آن ها ازم انتظار ندارند داستان تازه ای برایشان بگویم. زندگی من فرقی با یک سال پیش ندارد. اگر یک سال پیش من را می دیدید و ازم می پرسیدید چه خبر همان جملاتی را می گفتم که دو سال پیش گفته بودم. یا امروز می گویم. یا بعد تر. یا هر چی. 
باری! هیچ عکسی از آن روز ندارم. و مامان راست می گفت. روز قشنگی بود. 
اما من هم راست می گفتم. من تمام روزهای با مامان بودن را دوست داشته ام. هر چند خیلی وقت ها بد عنق و بد اخلاق بوده ام. بس که بلد نیستم از زندگی و لحظه های نابش لذت ببرم. مثلا همین حالا. دراز کشیده بودم کنار مامان و پاهایش را گرفته بودم دستم که فکر کردم بلند شوم بیایم این ها را برای تان بنویسم. در حالیکه هیچ کلمه ای نمی تواند لذت خوابیدن کنار مامان را وصف کند. دست کم نه کلمه های الکن ِ بی استعداد من. 

* از سیمین بهبهانی