۱۳۹۷ فروردین ۳۱, جمعه

با این که ما سی و دو ساله ها داریم تمام تلاش مان را می کنیم که کند و احمق به نظر نرسیم اما به هر حال.

من همیشه می نشینم کنار زنان میانسال کلاس زبان. دست خودم نیست. بی ان که متوجه باشم جلسهء اول می نشینم کنارشان و می شوند پارتنر کلاس زبانم که باید دربارهء سوشال نتورک باهاشان صحبت کنم. آن ها بسیار کندند، زیاد فارسی صحبت می کنند، به استفاده از فعل در جمله هایشان اعتقادی ندارند، بسیار سوال های گرامری می کنند، مدام دارند از تخته عکس می گیرند و هر چیزی را که تیچر می گوید می نویسند. عموما به فارسی. واقعا دانستن این همه استثناء در زبان انگلیسی که خود شان هم ازش استفاده نمی کنند به چه کارتان می آید؟ 
آخر جلسهء اول می فهمم که باز اشتباهی نشسته ام اما رویم نمی شود جلسهء بعد جایم را عوض کنم و مجبورم تا آخر ترم جمله های بی سر و ته و بی فعل شان را تحمل کنم. چرا رویم نمی شود؟ 
زن های چهل-پنجاه ساله یک هو می فهمند باید یک کاری کنند. غیر از شوهر و بچه های حالا بزرگشان سر خودشان را با یک چیزی گرم کنند. و چون هر جای این شهر که سرت را برگردانی نوشته شده گو سفیر و بایو اویل را امتحان کنید! کرم بایواویل می خرند و می آیند سفیر و وقت ما طالبان حقیقی زبان را می گیرند. 

بعله دارم بی رحمانه می نویسم ولی من دارم ماهی سیصد هزار تومان پول می دهم و من که خیریه نیستم. هستم؟ آدم های زیادی هم هستند که نظرات تنگ نظرانه ای راجع به ما سی و دو ساله ها دارند و رسم روزگار چنین است و کاریش هم نمی شود کرد. 

۱۳۹۷ فروردین ۳۰, پنجشنبه


Artist Talk With Siah Armajani

۱۳۹۷ فروردین ۲۸, سه‌شنبه

آیا من از راجر واترز که از همه قشنگتر است قشنگتر بلدم؟

من همیشه فکر می کنم هیچ جای زندگی به اندازهء لش کردن و به بطالت گذراندن خوش نمی گذرد. اما آدم لش کردن هم نیستم. فردای مهمانی اولین نفری هستم که از خواب بیدار می شوم، ظرف ها را می گذارم توی ماشین ظرفشویی، همه جا را جارو می کنم و زندگیم را از سر می گیرم. اگر کسی نباشد که بگوید حالا بذا باشه فردا تمیز می کنیم، ترجیح می دهم قبل از مسواک زدن همه چیز مرتب و تمیز و شسته شده باشد. 
برای همین وقت هایی می توانم از لش کردنم لذت ببرم که کارهایم را کرده باشم و آرد هام را ریخته باشم و الکم را آویخته باشم. بعد از بسیار کار و فلان رفته باشم سفر. یک جوری که بگویم من استحقاقش را دارم که به هیچی فکر نکنم. به دوست پسر سابقم، دوست های جاکشم، رئیس فلانم، حقوق کمم، قیمت دلار، موشک باران سوریه. هر چی که خاطرم را مکدر کند
یا جواب دانشگاهم آمده باشد و منتظر اکتبر باشم و اجازه داشته باشم چند ماهی باران تهران را راه بروم و صبح های بهار را بدوم. لبم را سوراخ کنم. به شکل تتوی روی پام فکر کنم. کتاب بخوانم. بی هدف. هر چی دلم خواست. شب ها نخوابم. هر چی. هر جا. 
زمان مانده مامان را ببوسم. با بابا گپ بزنم. برویم شمال. ساعت یازده بعد از صبحانه پیاده بروم سمت دریا. 
اما جوابم نمانده. من هر چهار دقیقه به موبایلم نگاه می کنم که خالی از نامه است. اشکان ایمیل می زند که فلان. اول اشکان شبیه اول اشکال الوان است. من قلبم تند می زند. بعد می بینم اشکان است که نوشته آیدا فلان! زهرمار! آیدا نه و آیسا. می نویسم فلان. می نویسد … وای اشکان! می شه با این ایمیلت که شبیه اول ایمیل دانشگاه من است دست از سرم برداری؟ 
نمی گویم. شاید مجبور شویم به زودی با هم کار کنیم و قرار نیست در شوخی را باز کنم. درش را می بندم. با این که اولین برخوردم با اشکان آنقدر مائوس کننده بود که همیشه فکر می کردم وقتی ازم بخواهد با گالری شان کار کنم بهش یک بیلاخ نشان می دهم و می روم سمت فرودگاه اما هنوز جوابم نیامده و بهتر است کمی دست به عصا راه برم. 
بعد برای علی نتیجهء مصاحبه ام را می نویسم. چون می خواهد بداند نه چون خودم دلم می خواده دربارهء‌ مصاحبهء نا موفقم حرف بزنم. یعنی ترجیح می دهم من، کریستین و سه نفر دیگری که توی آن مصاحبه حضور داشتند ساعت چهار بعد از ظهر سوم آپریل را فراموش کنیم. البته بعد از این که ایمیل قبولی را برایم فرستادند.  
بعد به دانیال توضیح می دهم چرا رامبد جوان جا کش است؟ دانیال می پذیرد اما چه اهمیتی دارد وقتی اولین قسمت سری جدید خندوانه را خواهد دید؟ 
و به تعدادی از دوستانم حالی می کنم که چرا ترامپ خیلی جاکش تر است. آن ها می پذیرند. اما پذیرش ان ها جنگ سوریه را تغییر نمی دهد. چرا دارم سعی می کنم آدم هایی را آگاه کنم که آگاهی یا نا آگاهی شان فرقی به حال بمباران سوریه ندارد؟

برای همین دست از افشاگری بر می دارم و می روم تمام پرتقال های توی سبد را بر می دارم و به اندازهء تمام هفته آب پرتقال می گیرم. چون زمان روی ساعت هشت و چهل دقیقهء شب مانده و وقت رفتن نمی شود. لعنتی!

۱۳۹۷ فروردین ۲۴, جمعه


Ronaldo Schemidt

۱۳۹۷ فروردین ۲۳, پنجشنبه

مردم مادرشان را هم ناموس خودشان نمی دانند و دنبال داستان های سکسی خانوادگی اند بعد شما ناراحت مهر شناسنامه ای؟ پوووف!

برف تهران من پایین بودم. این را وقتی فهمیدم که یک فیلم کوتاه از یکی از روزهای بارانی ِ فروردین تهران دیدم و فکر کردم پس چرا من باران را ندیدم و به تاریخ بارانِ فیلم نگاه کردم و فهمیدم ان روز من از هشت و چهل دقیقهء صبح تا ده و سی و سه دقیقهء شب سر کار بوده ام. 
از لباس خیس مشتری های منتظرِ چتر به دست، رد کفش های گلیِ کف زمین و یک حال خوبی که هست و نمی دانم چی می شود بهش گفت، می شود فهمید باران باریده. من همیشه بهار های تهران را دوست داشته ام. و در مجموع با تهران خصومتی ندارم. هر چند همیشه با همه در خصومتم. با رامبد جوان، مسیح علینژاد، شبکه من و تو، من پشیمانم که به روحانی رای دادم و خیلی های دیگر. 
من از روزی که توانستم رای بدهم، رای داده ام. بابتش به خودم نمی بالم. بابتش شرمنده ام هم نیستم. به جز انتخابات دماوند که فکر می کنم سید محمد خاتمی باید رای می داد و من دلیلی نداشت که رای بدهم. در همهء انتخابات ها شرکت کرده ام. بر خلاف خیلی ها که با بالا رفتن قیمت دلار، اعتراضات دی ماه، دستگیری فعالان محیط زیست و برخورد های خشونت آمیز با درویش ها از رای شان پشیمانند، پشیمان نیستم. مطمئن تر و مصمم ترم. انتظار آزادی زندانیان سیاسی را نداشتم ، انتظار رفع حصر را نداشتم، می دانستم روزهای سخت تری را پیش رو خواهیم داشت. می دانم چرا رای داده ام. می دانم چرا رای خواهم داد بعد از این. 
اما چرا دارم این ها را می نویسم؟ این که من رای بدهم یا رای ندهم برای پنج تا خوانندهء وبلاگ من چه اهمیتی دارد؟ 
و متاسفانه باید اعتراف کنم یکی از شما پنج نفر با گوگل کردنِ « داستان سکسی خانوادگی » به بلاگ من رسیده و هر چند من هیچ داستان سکسی ای در آستین ندارم که سرگرمش کنم اما دست کم می توانم با نوشتن « من رای داده ام و تا ابد به رای دادنم ادامه خواهم داد » هم نا امیدش نکنم
اما اگر بخواهم واقع بین باشم باید بگویم آن یک نفر بعد از خواندن چند خط اول می رود. چون حتی به پدر مادر خودش هم رحم نمی کند و واقعا نمی توانم نگهش دارم و خداحافظ !

حالا با فراغ بال می گویم که پشیمانی را نمی فهمم. از اساس نمی فهمم که چطور چهار سال روحانی را نشناختید و نه تنها بهش رای دادید که از سر تا پای تان را هم بنفش کردید، بعد توی سه ماه فهمیدید که روحانی فلان و از رای دادن پشیمان شدید. یعنی حقیقتا نمی شد بعد چهار سال فهمید که روحانی فلان و دقیقا چهار سال و سه ماه وقت نیاز داشتید برای شناختش؟ بعد حالا آن شناسنامه یک مهر کمتر داشته باشد یا بیشتر چه مهم است؟ حققتا آن شناسنامه ناموس تان است که این همه مهرهایش اذیت تان می کند که هی می شمارید که من فقط سه بار رای دادم! هه هه ! بس که خری! من یه بار رای دادم؟ به! کجای کاری؟ من اصلا به این بی ناموس ها رای نمی دهم!

۱۳۹۷ فروردین ۲۱, سه‌شنبه

تو روحت سعید جنتی!

همیشه همین وقت هاست که علی می آید می نشیند روی صندلی کنار ستون. با لباس سربازیش. و آوا می رود پیشش. یک کم گپ می زنند. و یک کم آوا معذب است که کارش را انداخته گردن دیگران. اما برای کسی مهم نیست. 
دلار گران تر شده. این هم برای کسی مهم نیست. ما دلار نداریم. پول خرید دلار را هم نداریم. و قیمت دلار روی قیمت هر چیزی تاثیر می گذارد که داریم ازش استفاده می کنیم ؟ کاملا در جریانیم اما ساعتِ هشت و نیمِ شب کافه کاری از دست هیچ کدام مان بر نمی آید جز این که به آخرین مشتری ها لبخند های خسته تحویل بدهیم و دربارهء حشیش های لبنان صحبت کنیم. و باید بگویم حشیش آخرین موضوعی ست که دلم می خواهد درباره اش حرف بزنم . آنقدر بی اهمیت است که زندگی سعید جنتی می تواند جالب تر باشد. حتی انقلاب پنجاه و هفت. اما باید بروم. چون می خواهم یک کم خرید کنم. قبل از فردا که قیمت دلار برسد به قسمت آرایشی بهداشتی دارو خانه ها. علی و آوا را با زندگی رویایی سعید جنتی و قیمت دلار و « انقلاب پنجاه و هفت؛ باید ها و نباید ها » تنها می گذارم و می روم سمت داروخانه. 
خواهره زنگ می زند و می گوید خیلی ترسیده. من قرص ضد اضطراب خورده ام و از هیچی نمی ترسم. به خواهره می گویم نترسد چون قرار نیست چیزی از هم بپاشد. هر چند نمی دانم  قرار هست یا نیست. اما می دانم من توی این از هم پاشیدگی یا از هم نپاشیدگی هیچ تاثیری نخواهم داشت. 

امیدوار نیستم. نا امید هم نیستم. سعید جنتی نیستم. حتی نمی دانم سعید جنتی چه شکلی هست. حتی نمی خواهم گوگل کنم ببینم چه شکلی ست. ضد اضطرابم، پاهام خواب رفته و می خواهم « چرا باید کلاسیک ها را خواند » را بخوانم. 

۱۳۹۷ فروردین ۲۰, دوشنبه

آیا حافظه ام گذشته را به نفع من تحریف می کند؟ متاسفانه بله!

مثلا هر چی فکر می کنم یادم نمی آید آن روزی که تهران حسابی برف بارید من کجا بودم؟ یعنی هیچ خاطرهء مشخصی از برف تهران ندارم. اما همان جور که هر سال از پس روزهای زیادی بی برفی و آلودگی اتفاق می افتد و هر زمستان یک روز بالاخره حسابی برف می بارد و آدم های زیادی عکس های زیادی از روز برفی تهران توی اینستاگرام شان می گذارند که چون اینستاگرام ندارم خیلی نمی دانم عکس های شان چه حال و هوایی دارد، امسال هم برف سنگینی می بارد. همان که به خاطر نمی آورمش. آدم های زیادی توی توییت های شان دربارهء اختلالات روزهای برفی در شهر و شهردارِ مادر جندهء تهران و فلان می نویسند و خبرنگار های حمال صدا و سیما هم میکروفن شان را می گیرند دست شان و می روند بیرون. ما فکر می کنیم رفته اند پارک. در حالی که آن جا پارک نیست و حیاط صدا و سیماست. تنها به اندازهء پنج دقیقه با بخاری فاصله دارند. همین قدر لاشی و کون گشاد. 
باری! نگفتم که دربارهء خبرنگار های حمال صدا و سیما صحبت کنم. مثلا هر چی فکر می کنم یادم نمی آید برفِ تهران من کجا بودم؟ اما کافیست یک بار با هم دعوا کنیم. تک تک جکله هایتان را به خاطر دارم. یک جوری که وقتی بازگویشان می کنم از خودتان و حرف های تان خجالت می کشید. 
آیا حافظه ام دارد درست می گوید؟ احتمالا نه! آیا توی همهء جر و بحث ها حق با من است؟ مطمئنا نه! 

پس چرا حافظه ام یک جوری کار می کند که همیشه حق با من باشد؟ این چیزی ست که در قسمت های بعدی جواب خواهم داد؟ معلوم است که نه! چون خودم هم نمی دانم چرا همیشه حق با من است! 

۱۳۹۷ فروردین ۱۹, یکشنبه

فرداش خوابیدم. خیلی خوابیدم. نرفتم ورزش. نرفتم کلاس زبان. نرفتم هوای قشنگ بهار را نفس بکشم. پتو را کشیدم تا زیر صورتم و مچاله شدم توی خودم و به هیچی فکر کردم. شما هم فردای روزهای این شکلی تان توی تخت دراز می کشید و به هیچی فکر می کنید؟ اگر همین جوری به نوشتنم ادامه دهم عنوان نوشته ام خیلی طولانی می شود. پس باقیش را در متن نوشته بخوانید.

به آذر گفتم برای اشکال الوان اپلای کرده ام و آذر گفت که در جریان است و از طرف دانشگاه آمده و من خیلی معذب شدم. عادت نداشتم کسی به خودم و کارم این همه توجه نشان بدهد و این چه کاری بود کریستین خانوم ؟ می گفتین خودمون تشریف می اووردیم و ها ها ها.
آذر قبلش چیزی نگفته بود. دیروزش زنگ زده بود و گفته بود می خواهد مرا ببیند. من نپرسیده بودم چرا؟ خواهره می خواست بداند کنجکاو هم نشده بودم چرا آذر بعد از این همه سال می خواسته من را ببیند؟ نه؟ چرا؟ بعله خواهره همیشه می خواهد بداند چرا؟ و من برای هر چرایی جواب ندارم. یک کار هایی را دلم می خواهد بکنم و یک کارهایی را دلم نمی خواهد بکنم. آن جا، با لباس مهمانی، در حالی که با یک دستم ماشین را قفل می کردم و با یک دستم سعی می کردم وسایلم را جمع کنم و با یک دستم سعی می کردم سینه ام را بپوشانم چون یقه ام باز بود و چون یک دست دیگر نداشتم هیچ سعی نمی کردم و یقه ام باز بود برای خودش. آن جا هیچ برایم مهم نبود چرا آذر می خواهد من را ببیند. 
اما ای کاش پرسیده بودم چرا و خودم را برای دیدنش آماده تر می کردم.

واقعیت این بود که من با چهار صد و پنجاه دلار نمی توانستم سر کنم. چرا؟ به شما هم باید بگویم چرا؟ من با حقوقم تا شمال هم نمی توانم بروم و برگردم. یعنی شک ندارم وسط های راه انقدر کباب ترش می خورم که یادم می رود دارد حسابم خالی می شود و مجبورم وسط هاش زنگ بزنم به مامانم و بگویم گه خوردم و پول برایم بفرستد. 
نه شوخی کردم. من این طور آدمی نیستم. حواسم به دخل و خرجم هست. اما دلار پنج هزار و دویست تومن کجا بروم؟ آذر پرسید چرا نمی روم نروژ؟ به تو هم باید بگویم چرا؟ خیلی ملیح لبخند زدم . 
خیلی سختم بود این ها را برای کریستین خانوم و باقی توضیح دهم. دلار پنج هزار تومان را. بعله فامیل گوشت فامیل را می خورد ولی استخوانش را فلان. دلم نمی خواست بهشان بگویم که وضعیت اقتصادی ما این شکلی ست که باید پنج ماه کار کنم که بتوانم توی آن خراب شده یک ماه زندگی کنم. که هر جای دنیا خراب شده باشد بیروت نیست و من دارم از اساس چرند می گویم.
کریستین خانوم می خواست ببیند من لیاقت آن همه پول را دارم؟ معلوم است که دارم. کی از من لایق تر؟ یک سوریه ای؟ یک عراقی؟ یک افغان؟ باز هم بگویم؟ خاورمیانه پر بود از آدم های لایقِ بی پناه. 

قبل از خواب فکر کردم آیا باید یک قرص ضد اضطراب بخورم؟ که یادم افتاد هنوز بیست روز تا جواب مانده و من هر شب بخواهم با قرص بخوابم چیزی از خودم و روانم نمی ماند و نترس دختر! قوی باش! این ها را در حین مسواک زدن به خودم گفتم و کرم های زیر چشم و شب و لب و یک ملیارد کرم دیگرم را زدم و خوابیدم. شب بخیر. 

۱۳۹۷ فروردین ۱۸, شنبه


" enough is enough "

۱۳۹۷ فروردین ۱۴, سه‌شنبه