۱۳۹۷ فروردین ۲۱, سه‌شنبه

تو روحت سعید جنتی!

همیشه همین وقت هاست که علی می آید می نشیند روی صندلی کنار ستون. با لباس سربازیش. و آوا می رود پیشش. یک کم گپ می زنند. و یک کم آوا معذب است که کارش را انداخته گردن دیگران. اما برای کسی مهم نیست. 
دلار گران تر شده. این هم برای کسی مهم نیست. ما دلار نداریم. پول خرید دلار را هم نداریم. و قیمت دلار روی قیمت هر چیزی تاثیر می گذارد که داریم ازش استفاده می کنیم ؟ کاملا در جریانیم اما ساعتِ هشت و نیمِ شب کافه کاری از دست هیچ کدام مان بر نمی آید جز این که به آخرین مشتری ها لبخند های خسته تحویل بدهیم و دربارهء حشیش های لبنان صحبت کنیم. و باید بگویم حشیش آخرین موضوعی ست که دلم می خواهد درباره اش حرف بزنم . آنقدر بی اهمیت است که زندگی سعید جنتی می تواند جالب تر باشد. حتی انقلاب پنجاه و هفت. اما باید بروم. چون می خواهم یک کم خرید کنم. قبل از فردا که قیمت دلار برسد به قسمت آرایشی بهداشتی دارو خانه ها. علی و آوا را با زندگی رویایی سعید جنتی و قیمت دلار و « انقلاب پنجاه و هفت؛ باید ها و نباید ها » تنها می گذارم و می روم سمت داروخانه. 
خواهره زنگ می زند و می گوید خیلی ترسیده. من قرص ضد اضطراب خورده ام و از هیچی نمی ترسم. به خواهره می گویم نترسد چون قرار نیست چیزی از هم بپاشد. هر چند نمی دانم  قرار هست یا نیست. اما می دانم من توی این از هم پاشیدگی یا از هم نپاشیدگی هیچ تاثیری نخواهم داشت. 

امیدوار نیستم. نا امید هم نیستم. سعید جنتی نیستم. حتی نمی دانم سعید جنتی چه شکلی هست. حتی نمی خواهم گوگل کنم ببینم چه شکلی ست. ضد اضطرابم، پاهام خواب رفته و می خواهم « چرا باید کلاسیک ها را خواند » را بخوانم.