من همیشه فکر می کنم هیچ جای زندگی به اندازهء لش کردن و به بطالت گذراندن خوش نمی گذرد. اما آدم لش کردن هم نیستم. فردای مهمانی اولین نفری هستم که از خواب بیدار می شوم، ظرف ها را می گذارم توی ماشین ظرفشویی، همه جا را جارو می کنم و زندگیم را از سر می گیرم. اگر کسی نباشد که بگوید حالا بذا باشه فردا تمیز می کنیم، ترجیح می دهم قبل از مسواک زدن همه چیز مرتب و تمیز و شسته شده باشد.
برای همین وقت هایی می توانم از لش کردنم لذت ببرم که کارهایم را کرده باشم و آرد هام را ریخته باشم و الکم را آویخته باشم. بعد از بسیار کار و فلان رفته باشم سفر. یک جوری که بگویم من استحقاقش را دارم که به هیچی فکر نکنم. به دوست پسر سابقم، دوست های جاکشم، رئیس فلانم، حقوق کمم، قیمت دلار، موشک باران سوریه. هر چی که خاطرم را مکدر کند.
یا جواب دانشگاهم آمده باشد و منتظر اکتبر باشم و اجازه داشته باشم چند ماهی باران تهران را راه بروم و صبح های بهار را بدوم. لبم را سوراخ کنم. به شکل تتوی روی پام فکر کنم. کتاب بخوانم. بی هدف. هر چی دلم خواست. شب ها نخوابم. هر چی. هر جا.
زمان مانده مامان را ببوسم. با بابا گپ بزنم. برویم شمال. ساعت یازده بعد از صبحانه پیاده بروم سمت دریا.
اما جوابم نمانده. من هر چهار دقیقه به موبایلم نگاه می کنم که خالی از نامه است. اشکان ایمیل می زند که فلان. اول اشکان شبیه اول اشکال الوان است. من قلبم تند می زند. بعد می بینم اشکان است که نوشته آیدا فلان! زهرمار! آیدا نه و آیسا. می نویسم فلان. می نویسد … وای اشکان! می شه با این ایمیلت که شبیه اول ایمیل دانشگاه من است دست از سرم برداری؟
نمی گویم. شاید مجبور شویم به زودی با هم کار کنیم و قرار نیست در شوخی را باز کنم. درش را می بندم. با این که اولین برخوردم با اشکان آنقدر مائوس کننده بود که همیشه فکر می کردم وقتی ازم بخواهد با گالری شان کار کنم بهش یک بیلاخ نشان می دهم و می روم سمت فرودگاه اما هنوز جوابم نیامده و بهتر است کمی دست به عصا راه برم.
بعد برای علی نتیجهء مصاحبه ام را می نویسم. چون می خواهد بداند نه چون خودم دلم می خواده دربارهء مصاحبهء نا موفقم حرف بزنم. یعنی ترجیح می دهم من، کریستین و سه نفر دیگری که توی آن مصاحبه حضور داشتند ساعت چهار بعد از ظهر سوم آپریل را فراموش کنیم. البته بعد از این که ایمیل قبولی را برایم فرستادند.
بعد به دانیال توضیح می دهم چرا رامبد جوان جا کش است؟ دانیال می پذیرد اما چه اهمیتی دارد وقتی اولین قسمت سری جدید خندوانه را خواهد دید؟
و به تعدادی از دوستانم حالی می کنم که چرا ترامپ خیلی جاکش تر است. آن ها می پذیرند. اما پذیرش ان ها جنگ سوریه را تغییر نمی دهد. چرا دارم سعی می کنم آدم هایی را آگاه کنم که آگاهی یا نا آگاهی شان فرقی به حال بمباران سوریه ندارد؟
برای همین دست از افشاگری بر می دارم و می روم تمام پرتقال های توی سبد را بر می دارم و به اندازهء تمام هفته آب پرتقال می گیرم. چون زمان روی ساعت هشت و چهل دقیقهء شب مانده و وقت رفتن نمی شود. لعنتی!