من مرد زندگیم را پیدا کرده بودم . او من را پیدا نمی کرد. وقت هایی که خوش شانس بودم هفته ای سه بار می دیدمش . امریکانوش را می گذاشتم جلوش و در جواب چطوری گفتنش لبخند می زدم . چون باید می گفتم خوبم « شما » چطورید ؟ و « شما » حق مطلب را ادا نمی کرد . می شد بگویم تو چطوری ؟ که برای شغل من صمیمانه و اشتباه بود . فقط لبخند می زدم و امیدوار بودم عشق را از لبخندم بخواند که خیال باطلی بود . لبخند های من صمیمانه اند . از آن لبخندها که مشتری های پیر را وادار به همصحبتی می کند . من صدای زنگ را از پایین می شنوم و در حالیکه اسپرسوی مشتری های دیگر دارد سرد می شود باید به خاطرهء بیمزهء یکی از مشتری های مسن مان گوش بدهم . خوب می شود هم بگویم پیرمرد من گوشم از این خاطره بیمزه ها پره ! بذار برم به کارم برسم . که نمی گویم . چون آن وقت پله ها را که آمدم پایین باید مستقیم بروم سمت در و پشت سرم را نگاه هم نکنم و آن روز خیلی دور نیست .
وقت هایی که خوش شانس نیستم بیش از یک هفته نمی بینمش . حالا خیلی بد شانسم که دوهفته نیامده . چرا ؟ ممکن است بمیرد و هیچ وقت نیاید و من نفهمم . این فکری ست که من بیشتر دربارهء مشتری های پیرمان می کنم . اگر آقای تاجبخش بمیرد ما از کجا می فهمیم ؟ او مدت زیادی نخواهد آمد چون زیر خروارها خاک است و دستش از دنیا کوتاه است و ما کم کم فراموشش می کنیم . یک روز یکی خواهد گفت که آقای تاجبخش خیلی وقت است نیامده . هووم ؟ و یکی دیگر که بعید نیست خودم باشد خواهد گفت که شاید مرده ! هووم چرا نه ؟ پیر بود بهر حال .
مرد زندگی من دو هفته ست نیامده . دیشب مجبور شدم برای چند ساعتی عاشق یکی دیگر شوم . چون دوست یکی از مشتری های قدیمی مان بود ، چند کلمه ای هم باهم صحبت کردیم . شوخی های بیمزهء محترمانهء ها ها ها !
عشق جدیدم دیری نپایید چون وقتی رفت باید به مشتری های دیگر رسیدگی می کردم و رسم روزگار و فلان . من توی بهترین حالت خودم بودم . از آن روزها که توی آینه به خودت می گویی هوووم ! چه قشنگم من . خوب ِ قشنگ ِ آرام .
کافه خلوت بود . زندگی هم . خیلی آرام و بدون حاشیه . کسی من را ترک نکرده بود . من از رفتن کسی غمگین نبودم . زندگیم از عشق خالی بود . بابتش به خودم نمی بالیدم . اما باکیم هم نبود .

