۱۳۹۵ تیر ۳, پنجشنبه

سیاوش رفته بود . می شد غمگین باشیم اما نبودیم چون کسی به ما چیزی نگفته بود . ما توی قسمت رئیس ها نبودیم و به ما ربطی نداشت . ما توی قسمت خودمان بودیم . دم می جنباندیم و هر چی می انداختند جلوی مان لیس می زدیم .

من مرد زندگیم را پیدا کرده بودم . او من را پیدا نمی کرد. وقت هایی که خوش شانس بودم هفته ای سه بار می دیدمش . امریکانوش را می گذاشتم جلوش و در جواب چطوری گفتنش لبخند می زدم . چون باید می گفتم خوبم « شما » چطورید ؟ و « شما » حق مطلب را ادا نمی کرد . می شد بگویم تو چطوری ؟ که برای شغل من صمیمانه و اشتباه بود . فقط لبخند می زدم و امیدوار بودم عشق را از لبخندم بخواند که خیال باطلی بود . لبخند های من صمیمانه اند . از آن لبخندها که مشتری های پیر را وادار به همصحبتی می کند . من صدای زنگ را از پایین می شنوم و در حالیکه اسپرسوی مشتری های دیگر دارد سرد می شود باید به خاطرهء بیمزهء یکی از مشتری های مسن مان گوش بدهم . خوب می شود هم بگویم پیرمرد من گوشم از این خاطره بیمزه ها پره ! بذار برم به کارم برسم . که نمی گویم . چون آن وقت پله ها را که آمدم پایین باید مستقیم بروم سمت در و پشت سرم را نگاه هم نکنم و آن روز خیلی دور نیست . 
وقت هایی که خوش شانس نیستم بیش از یک هفته نمی بینمش . حالا خیلی بد شانسم که دوهفته نیامده . چرا ؟ ممکن است بمیرد و هیچ وقت نیاید و من نفهمم . این فکری ست که من بیشتر دربارهء مشتری های پیرمان می کنم . اگر آقای تاجبخش بمیرد ما از کجا می فهمیم ؟ او مدت زیادی نخواهد آمد چون زیر خروارها خاک است و دستش از دنیا کوتاه است و ما کم کم فراموشش می کنیم . یک روز یکی خواهد گفت که آقای تاجبخش خیلی وقت است نیامده . هووم ؟ و یکی دیگر که بعید نیست خودم باشد خواهد گفت که شاید مرده ! هووم چرا نه ؟ پیر بود بهر حال . 
مرد زندگی من دو هفته ست نیامده . دیشب مجبور شدم برای چند ساعتی عاشق یکی دیگر شوم . چون دوست یکی از مشتری های قدیمی مان بود ، چند کلمه ای هم باهم صحبت کردیم . شوخی های بیمزهء محترمانهء ها ها ها ! 
عشق جدیدم دیری نپایید چون وقتی رفت باید به مشتری های دیگر رسیدگی می کردم و رسم روزگار و فلان . من توی بهترین حالت خودم بودم . از آن روزها که توی آینه به خودت می گویی هوووم ! چه قشنگم من . خوب ِ قشنگ ِ آرام . 
کافه خلوت بود . زندگی هم . خیلی آرام و بدون حاشیه . کسی من را ترک نکرده بود . من از رفتن کسی غمگین نبودم . زندگیم از عشق خالی بود . بابتش به خودم نمی بالیدم . اما باکیم هم نبود . 

۱۳۹۵ تیر ۲, چهارشنبه

اگر مجبور شدید به من دست بزنید قبلش پوزه ام را با پوزه بند ببندید چون گاز می گیرم .

نمی خواستم آن مکالمهء نا خوشایند را طولانی کنم . چون آن لحظه و آدمی که رو به رویم ایستاده بود و گرمای طبقهء دوم کافه من را یاد روزهای غمگین زندگی ام می انداخت . هر چند هیچ ربطی به مهران نداشت اما همیشه آدم های دوست نداشتنی ، نگرانی ها و دغدغه ها ، اگر احمدی نژاد دوباره برگردد چی ؟ ، اگر اتفاق بدی برای خواهرم بیفتد چی ؟ ، نکند من تا آخر عمرم یک خدمتکار ِ بی ارزش باقی بمانم و چیزهایی از این دست من را یاد مهران می اندازند . چون من بدترین روزهای زندگیم را با مهران سپری کرده ام . چون مهران بدترین روزهای زندگی من را رقم زده . روزهای بدی که هفت سال کش آمد و یک دهه از زندگی با ارزش من را گرفت و از کجا معلوم اگر مهران نبود من آدم شادتر و خوش بخت تری بودم ؟ بشر همیشه دلش می خواهد بدبختی ها و شکست های زندگیش را بیندازد گردن مهران و چرا من نه ؟  
سعی کردم به اتفاق های خوب فکر کنم  اما صبحانه نخورده بودم ، قرار بود مامور بهداشت بیاید ، هوا گرم بود و و پر واضح بود که « امروز » هیچ اتفاق خوشایندی در آستین نداشت . هر چی  بود همین رفت و آمد های ناگهانی ِ آزاردهنده بود .                    

برای همین به لبخند زدن قناعت کردم و حتی جمله هایش را تکمیل کردم . برای تشکر از همراهی در تمام کردن جمله اش دستی کشید به بازویم و گفت بعدا در این باره بیشتر صحبت می کنیم . و این کاری بود که نباید می کرد . بابت « بعدا » و « بیشتر » نبود که عصبانی شده بودم . بعدا و بیشتر هم می توانستم به لبخند زدنم ادامه دهم چون این شغل من است . اما من از آدم هایی که بیخودی و بی اجازه بازویم را لمس می کنند بدم می آید . لبخند زدن چارهء کار نبود . وقتش بود شمشیرم را تیز کنم . 

۱۳۹۵ خرداد ۲۴, دوشنبه


زنده باد خرداد سبز تهران 

۱۳۹۵ خرداد ۲۲, شنبه


۱۳۹۵ خرداد ۱۵, شنبه

گاهی هم خوابم می برد .

وقتی از سر کار بر می گردم می روم روی تخت مامان دراز می کشم . تلویزیون اتاقشان دارد گوزل پخش می کند . من آنقدر دیر می رسم خانه که گوزل شروع شده . گوزل مرده . اما هنوز سریال تمام نشده . من دیگر نمی دانم داستان دربارهء کی یا چی ست چون خسته ام . مامان حواسش نیست . وقتی حواسش نیست نمی شنود . حتی وقتی خواهر شوهر گوزلِ مرحوم داد می زند . دارد توی تلگرام دنبال یک چیزی می گردد که من نمی دانم چی چون من گوشی اندروید ندارم . و نخواهم داشت . چون دارم پولم را جمع می کنم که بروم تاجیکستان و نمی توانم گوشی اندروید بخرم . حتی وقتی از تاجیکستان برگردم هم نمی توانم . چون باید بروم سر کار و پولم را جمع کنم که بروم ترکمنستان یا هر جا . 
گاهی هم گوزل نمی بینیم . چون گوزل مرده و دیگر چه فایده ؟ ناجیه غلامی دارد با لبخند زشتش اخبار پناهنده های سوری را می دهد یا یک بدبختی دیگر . ما نمی شنویم . چون صدای تلویزیون خیلی کم است و فقط می توانیم لبخند زشت ناجیه غلامی را ببینیم و چادر پناهنده های سوری را . 
من کاری ندارم مامان حواسش نیست . یک کم از سر کارم برایش می گویم . اما حواسم هست جاهای بدش را نگویم چون مامان آخرش خواهد گفت بهتر نیست دیگر نروم سر کار ؟ در حالیکه باید بگوید هر کاری سختی های خودش را دارد و من نباید نا امید بشوم و باید قوی باشم . 
گاهی هم مامان قسمت های خنده دار بیمزهء تلگرام را برایم می خواند و من می گویم چه بیمزه ! چون تلگرام بیمزه ترین جای دنیاست . 
گاهی هم سوال های پراکنده . می پرسد تا به حال شده از پسری خوشم بیاید ؟ من فکر می کنم از پسر های زیادی خوشم می آید . مثلا من لوسی را خیلی دوست دارم . ما حرف هم را خوب می فهمیم . عصر ها با ماشین می رویم توی کرشت می چرخیم و لوسی به مردم پارس می کند و من داد می زنم لوسی ! خیلی بی تربیتی . اما حقیقتا بی تربیت نیست . یک کم حیران و سر گردان است . چون نمی داند صاحبش کیست و سگ های بدون صاحب خیلی تنها و غمگینند . صبح پنجشنبه که می رسم کرشت سعی می کند من را به عنوان صاحبش بپذیرد . و خیلی خوشحال است که می تواند با من توی خیابان ها بچرخد . از خوشحالی توی ماشین می شاشد . وقتی پیاده می شود بهش می گویم خیلی بی تربیت است . اما حقیقتا بی تربیت نیست . فقط خیلی هیجان زده است . غروب شنبه خیلی غمگین است . چون دوباره بی صاحب می شود . اول یک کم دنبال ماشین بالا و پایین می پرد چون فکر می کند قرار است برویم توی خیابان های بچرخیم و توی ماشین بشاشد . اما من به عظیم می گویم مراقب خودش و لوسی باشد و غذای لوسی را بدهد و حواسش به گلدان های توی سوله باشد که حرف بی ربطی ست . عظیم مراقب خودش و لوسی هست ، غذای لوسی را می دهد و گلدان ها سرحال تر از همیشه اند . لوسی سرگردان دنبال عظیم بر می گردد توی حیاط . هر چند عظیم صاحبش نیست . چون ماشین ندارد و لوسی فقط دلش ماشین می خواهد . من هم سرگردان بر می گردم تهران . 
یا مثلا کامیار . من کامیار را خیلی دوست دارم . چون خیلی باهاش خوش می گذرد . یا عرفان چون خیلی مهربان است . من جایی کار می کنم که آدم ها هر روز از غذای شان عکس می گیرند . هر روز ، هر روز . چی از این مایوس کننده تر ؟  و بابت کارم هم صد میلیون تومان حقوق نمی گیرم در حالیکه آدم برای زندگی توی این شهر باید صد ملیون تومان حقوق بگیرد تا بتواند هی برود تاجیکستان و یادش برود محل کارش این همه مایوس کننده است . و اگر عرفان نباشد و کامیار نباشد و حقوق آدم صد ملیون تومان نباشد کار کردن خیلی سخت می شود . 
امین را خیلی دوست داشتم . چون ساعت ها طراحی می کردیم و حرف نمی زدیم . آدم های کمی هستند که می شود کنارشان حرف نزد . یا می رفتیم رستوران و ساعت ها حرف می زدیم . آدم های کمی هستند که می شود ساعت ها باهاشان حرف زد . حالا که این ها را می نویسم یادم نمی آید از چی حرف می زدیم . و خیلی می خندیدیم و روزهای خوبی داشتیم تا این که مهران آمد و من مُردم .