۱۳۹۵ تیر ۲, چهارشنبه

اگر مجبور شدید به من دست بزنید قبلش پوزه ام را با پوزه بند ببندید چون گاز می گیرم .

نمی خواستم آن مکالمهء نا خوشایند را طولانی کنم . چون آن لحظه و آدمی که رو به رویم ایستاده بود و گرمای طبقهء دوم کافه من را یاد روزهای غمگین زندگی ام می انداخت . هر چند هیچ ربطی به مهران نداشت اما همیشه آدم های دوست نداشتنی ، نگرانی ها و دغدغه ها ، اگر احمدی نژاد دوباره برگردد چی ؟ ، اگر اتفاق بدی برای خواهرم بیفتد چی ؟ ، نکند من تا آخر عمرم یک خدمتکار ِ بی ارزش باقی بمانم و چیزهایی از این دست من را یاد مهران می اندازند . چون من بدترین روزهای زندگیم را با مهران سپری کرده ام . چون مهران بدترین روزهای زندگی من را رقم زده . روزهای بدی که هفت سال کش آمد و یک دهه از زندگی با ارزش من را گرفت و از کجا معلوم اگر مهران نبود من آدم شادتر و خوش بخت تری بودم ؟ بشر همیشه دلش می خواهد بدبختی ها و شکست های زندگیش را بیندازد گردن مهران و چرا من نه ؟  
سعی کردم به اتفاق های خوب فکر کنم  اما صبحانه نخورده بودم ، قرار بود مامور بهداشت بیاید ، هوا گرم بود و و پر واضح بود که « امروز » هیچ اتفاق خوشایندی در آستین نداشت . هر چی  بود همین رفت و آمد های ناگهانی ِ آزاردهنده بود .                    

برای همین به لبخند زدن قناعت کردم و حتی جمله هایش را تکمیل کردم . برای تشکر از همراهی در تمام کردن جمله اش دستی کشید به بازویم و گفت بعدا در این باره بیشتر صحبت می کنیم . و این کاری بود که نباید می کرد . بابت « بعدا » و « بیشتر » نبود که عصبانی شده بودم . بعدا و بیشتر هم می توانستم به لبخند زدنم ادامه دهم چون این شغل من است . اما من از آدم هایی که بیخودی و بی اجازه بازویم را لمس می کنند بدم می آید . لبخند زدن چارهء کار نبود . وقتش بود شمشیرم را تیز کنم .