۱۳۹۵ خرداد ۱۵, شنبه

گاهی هم خوابم می برد .

وقتی از سر کار بر می گردم می روم روی تخت مامان دراز می کشم . تلویزیون اتاقشان دارد گوزل پخش می کند . من آنقدر دیر می رسم خانه که گوزل شروع شده . گوزل مرده . اما هنوز سریال تمام نشده . من دیگر نمی دانم داستان دربارهء کی یا چی ست چون خسته ام . مامان حواسش نیست . وقتی حواسش نیست نمی شنود . حتی وقتی خواهر شوهر گوزلِ مرحوم داد می زند . دارد توی تلگرام دنبال یک چیزی می گردد که من نمی دانم چی چون من گوشی اندروید ندارم . و نخواهم داشت . چون دارم پولم را جمع می کنم که بروم تاجیکستان و نمی توانم گوشی اندروید بخرم . حتی وقتی از تاجیکستان برگردم هم نمی توانم . چون باید بروم سر کار و پولم را جمع کنم که بروم ترکمنستان یا هر جا . 
گاهی هم گوزل نمی بینیم . چون گوزل مرده و دیگر چه فایده ؟ ناجیه غلامی دارد با لبخند زشتش اخبار پناهنده های سوری را می دهد یا یک بدبختی دیگر . ما نمی شنویم . چون صدای تلویزیون خیلی کم است و فقط می توانیم لبخند زشت ناجیه غلامی را ببینیم و چادر پناهنده های سوری را . 
من کاری ندارم مامان حواسش نیست . یک کم از سر کارم برایش می گویم . اما حواسم هست جاهای بدش را نگویم چون مامان آخرش خواهد گفت بهتر نیست دیگر نروم سر کار ؟ در حالیکه باید بگوید هر کاری سختی های خودش را دارد و من نباید نا امید بشوم و باید قوی باشم . 
گاهی هم مامان قسمت های خنده دار بیمزهء تلگرام را برایم می خواند و من می گویم چه بیمزه ! چون تلگرام بیمزه ترین جای دنیاست . 
گاهی هم سوال های پراکنده . می پرسد تا به حال شده از پسری خوشم بیاید ؟ من فکر می کنم از پسر های زیادی خوشم می آید . مثلا من لوسی را خیلی دوست دارم . ما حرف هم را خوب می فهمیم . عصر ها با ماشین می رویم توی کرشت می چرخیم و لوسی به مردم پارس می کند و من داد می زنم لوسی ! خیلی بی تربیتی . اما حقیقتا بی تربیت نیست . یک کم حیران و سر گردان است . چون نمی داند صاحبش کیست و سگ های بدون صاحب خیلی تنها و غمگینند . صبح پنجشنبه که می رسم کرشت سعی می کند من را به عنوان صاحبش بپذیرد . و خیلی خوشحال است که می تواند با من توی خیابان ها بچرخد . از خوشحالی توی ماشین می شاشد . وقتی پیاده می شود بهش می گویم خیلی بی تربیت است . اما حقیقتا بی تربیت نیست . فقط خیلی هیجان زده است . غروب شنبه خیلی غمگین است . چون دوباره بی صاحب می شود . اول یک کم دنبال ماشین بالا و پایین می پرد چون فکر می کند قرار است برویم توی خیابان های بچرخیم و توی ماشین بشاشد . اما من به عظیم می گویم مراقب خودش و لوسی باشد و غذای لوسی را بدهد و حواسش به گلدان های توی سوله باشد که حرف بی ربطی ست . عظیم مراقب خودش و لوسی هست ، غذای لوسی را می دهد و گلدان ها سرحال تر از همیشه اند . لوسی سرگردان دنبال عظیم بر می گردد توی حیاط . هر چند عظیم صاحبش نیست . چون ماشین ندارد و لوسی فقط دلش ماشین می خواهد . من هم سرگردان بر می گردم تهران . 
یا مثلا کامیار . من کامیار را خیلی دوست دارم . چون خیلی باهاش خوش می گذرد . یا عرفان چون خیلی مهربان است . من جایی کار می کنم که آدم ها هر روز از غذای شان عکس می گیرند . هر روز ، هر روز . چی از این مایوس کننده تر ؟  و بابت کارم هم صد میلیون تومان حقوق نمی گیرم در حالیکه آدم برای زندگی توی این شهر باید صد ملیون تومان حقوق بگیرد تا بتواند هی برود تاجیکستان و یادش برود محل کارش این همه مایوس کننده است . و اگر عرفان نباشد و کامیار نباشد و حقوق آدم صد ملیون تومان نباشد کار کردن خیلی سخت می شود . 
امین را خیلی دوست داشتم . چون ساعت ها طراحی می کردیم و حرف نمی زدیم . آدم های کمی هستند که می شود کنارشان حرف نزد . یا می رفتیم رستوران و ساعت ها حرف می زدیم . آدم های کمی هستند که می شود ساعت ها باهاشان حرف زد . حالا که این ها را می نویسم یادم نمی آید از چی حرف می زدیم . و خیلی می خندیدیم و روزهای خوبی داشتیم تا این که مهران آمد و من مُردم .