تلاشش برای سر و سامان دادنِ دور برش متظاهرانه نبود . اگر جایی لکه ای می دید می رفت شیشه شور و دستمال می آورد و تمیزش می کرد . نه از روی وسواس .
داشت از شوهرش جدا می شد . گاهی بد گویی های جسته گریخته ای دربارهء شوهرش می کرد که ترجیح می دادم نشنوم . یک بار شوهرش را دیده بودم و شنیدن این جملات بی آن که بشناسمش آزارم می داد . انگار سرک کشیده باشم توی زندگی شان .
گاهی هم کنجکاو می شدم بیشتر بدانم . نه برای این که بدانم . برای این که یک داستان تازه بشنوم و این میلم برای داستان شنیدن باعث می شد احساس عذاب وجدان کنم .
ساعت یازده و سی و شش دقیقهء صبح است . من یک ساعت و چهل دقیقهء دیگر ، در حالیکه به بیرون نگاه می کنم و باقالی پلو و مرغ می خورم ، تمام داستان را خواهم شنید . بی عذاب وجدان .