۱۳۹۵ آذر ۱۰, چهارشنبه

بس که توی این پیش و پا افتادگی ِ همیشه غمگین ِ این خانه دیگر جان ندارد دست هام ، پاهام ، کلماتم . بس که زنده نیستم .

چون خانهء ما شبیه خانه های دیگر نیست . من توی خانه های دیگر را ندیده ام . از این ها نبودم که بروم خانهء دوستم شب بخوابم و فردا روی میز آشپزخانه شان صبحانه بخورم . مامان دوست نداشت . هر جا بودیم شب باید بر می گشتیم خانه
همیشه توی جمعء خانوادهء خودم از خواب بیدار شده ام . جایی خوابیده ام که یکی خیلی نزدیکم خوابیده و خواب دیده ام دارم سعی می کنم کمی برای خودم جا باز کنم . تخت ها را جا به جا می کنم . لباس ها را جمع می کنم . اما تنگ است و جا برای نفس کشیدن هم نیست . برای همین نفس تنگی گرفتم . آسم یازده درصد که شک ندارم یک وقت هایی که جا خیلی نیست می شود آسم هفتصد درصد . چون حقیقتا هوا نیست و جا نیست و می خواهم بمیرم . این چیزی ست که واقعا دلم می خواهد . بمیرم و جایی بیدار شوم که جا به اندازه داشته باشم و هوا به وفور . 
اما نمی میرم . می خوابم و دوباره روی همین تخت از خواب بیدار می شوم و به دیوار خیره می شوم . دلم نمی خواهد برگردم و ببینم اتاق همان شکلی ست که دیشب بوده و خانوادهء من غمگین و مستاصل است . هیچ جای این خانه هوا نیست و کسی خوشحال نیست چون خانهء ما شبیه خانه های دیگر نیست . کسی عروسی نمی کند . کسی بچه دار نمی شود . کسی توی مسیج های نیمه شب برای کسی بوسه نمی فرستد . 
گاهی خودمان را برای شادی های کوچکی آماده می کنیم . اما واقعیت هیچ شبیه خیال های ما نیست . ما توی شادی های کوچک دستپاچه می شویم . زبان مان به لکنت می افتد . شادی های کوچک یادمان می اندازد چقدر کوچک و بی اهمیتیم و دوست داریم شادی برود تا برگردیم سر زندگی همیشگی خودمان . 

حقیقتا اگر بیشتر بنویسم گریه می کنم . زار می زنم . طولانی . مثل وقتی که نامی رفت و من کنار پاهای سفیدش نشسته بودم و زار می زدم و عجیب بود که حتی روح از پاهاش هم رفته بود و با این که ملحفه را نمی زدم کنار تا ببنمش ، آن پاها خیلی قشنگ و واضح می گفت کسی که آن زیر خوابیده دیگر نیست . بس که پاهاش جان نداشت دیگر . 

۱۳۹۵ آبان ۳۰, یکشنبه

حتی دماوند که از زور کثیفی پیدا نیست .

تهران نمی شد از این کثیف تر باشد و آفتاب نمی شد از این زشت تر بتابد . ناسالم برای افراد حساس . دمای هوا صد و بیست درجه . پاییز ِ زشت ِ زشت ِ گرم . اگر می ماندم خانه خیلی سلامت تر بود تا این که راه بیفتم توی خیابان ها منتظر بی آر تی های پر ِ پر که بروم کلاس ورزش . اما جهیدن و بالا پایین پریدن تنها راه رستگاری ست . کی این را نمی داند ؟ من مصمم بودم بروم اسمم را بنویسم کلاس کونگ فو . حتی اگر زلزله هم می آمد بلند می شدم خودم را می تکاندم و به راهم ادامه می دادم . 

وقتی اسمم را می نویسم یک آدم دیگرم . اعتماد به نفسم بیشتر است و شک ندارم که پوستم شفاف تر شده . آینه نیست تا خودم را ببینم اما آدم برای فهمیدن این چیز ها نیازی به آینه ندارد . می درخشد و پیاده رو را می رود پایین . مثل تبلیغ ها قشنگ شده و از سفیدی برق می زند . خودش ، لبخندش ، حتی تهران ، حتی برای افراد حساس . 

۱۳۹۵ آبان ۲۸, جمعه

با لباس خمیر دندانی می نشینم به تماشای جمعیتی که ترامپ رئیس جمهورشان نیست .

شنبه بود . شنبهء بیست و دوم آبان . اسمش بود کاروشی . مرگ از کار زیاد . این همهء چیزی بود که دلم می خواست .  برای همین ساعت پنج صبح از خواب بیدار شده بودم و دوش گرفته بودم و مسواک زده بودم و سرد بود . یکی از روزهای بیمزهء پاییز . خاکستری و غبار گرفته . آفتاب کم رمق داشت طلوع می کرد . من اما مصمم بودم . که توی یکی از همین روزهای خاکستری ِ غبار آلود ِ زشت بمیرم . از کار زیاد . از خستگی . از کلاس ساعت هفت صبح . از لهجهء زشت اصفهانی ِ مشتری همیشگی میز شمارهء یک که حالا باید صداش را می شنیدم . تهران پر شده از مشتری های کافه ای که توش کار می کنم . حتی حالا که کلاس تمام شده و من نمرده ام و نشسته ام منتظر تا یکی داد بزند امریکانو ! یکی که لبخند ندارد . کاروشی شده . مرده و هنوز دارد قهوه سرو می کند . 
سعی کردم نگاهشان نکنم . بیرون را ببینم . اما آن ها درست جایی نشسته بودند که بیرون شروع می شد و بیرون هم چندان تعریفی نداشت . عابر های خواب ِ بدو بدوی سر کار . من بر می گشتم خانه . یک کم کتاب می خواندم . ظرف ها را از توی ماشین در می آوردم ، ظرف ها را می گذاشتم توی ماشین . لباس می پوشیدم و کاروشی می شدم و می رفتم سر کار . می مردم و هنوز داشتم به مشتری های بی ادب لبخند می زدم . 
شب گیسو می آید . بهم می گوید چقدر قشنگ و جوانم . منتظر می ماند بگویم تو هم خیلی قشنگ و جوانی . می گویم . چون حقیقتا قشنگ شده . 

بعدش مسواک می زنم و خمیر دندان می ریزد روی لباسم . پوف !