۱۳۹۵ آبان ۲۸, جمعه

با لباس خمیر دندانی می نشینم به تماشای جمعیتی که ترامپ رئیس جمهورشان نیست .

شنبه بود . شنبهء بیست و دوم آبان . اسمش بود کاروشی . مرگ از کار زیاد . این همهء چیزی بود که دلم می خواست .  برای همین ساعت پنج صبح از خواب بیدار شده بودم و دوش گرفته بودم و مسواک زده بودم و سرد بود . یکی از روزهای بیمزهء پاییز . خاکستری و غبار گرفته . آفتاب کم رمق داشت طلوع می کرد . من اما مصمم بودم . که توی یکی از همین روزهای خاکستری ِ غبار آلود ِ زشت بمیرم . از کار زیاد . از خستگی . از کلاس ساعت هفت صبح . از لهجهء زشت اصفهانی ِ مشتری همیشگی میز شمارهء یک که حالا باید صداش را می شنیدم . تهران پر شده از مشتری های کافه ای که توش کار می کنم . حتی حالا که کلاس تمام شده و من نمرده ام و نشسته ام منتظر تا یکی داد بزند امریکانو ! یکی که لبخند ندارد . کاروشی شده . مرده و هنوز دارد قهوه سرو می کند . 
سعی کردم نگاهشان نکنم . بیرون را ببینم . اما آن ها درست جایی نشسته بودند که بیرون شروع می شد و بیرون هم چندان تعریفی نداشت . عابر های خواب ِ بدو بدوی سر کار . من بر می گشتم خانه . یک کم کتاب می خواندم . ظرف ها را از توی ماشین در می آوردم ، ظرف ها را می گذاشتم توی ماشین . لباس می پوشیدم و کاروشی می شدم و می رفتم سر کار . می مردم و هنوز داشتم به مشتری های بی ادب لبخند می زدم . 
شب گیسو می آید . بهم می گوید چقدر قشنگ و جوانم . منتظر می ماند بگویم تو هم خیلی قشنگ و جوانی . می گویم . چون حقیقتا قشنگ شده . 

بعدش مسواک می زنم و خمیر دندان می ریزد روی لباسم . پوف !