۱۳۹۳ آذر ۹, یکشنبه


۱۳۹۳ آذر ۵, چهارشنبه

رییس جمهور من توی خانه حبس بود . دست کم خیالم راحت بود که صداش از همه رساتر است . سکوتش از همه فریاد تر است و این تنها چیزی بود که دلم را گرم می کرد .

آمدم که خانه مامان گفت مرتضی پاشایی مرده . من فکر کردم پاشازاده . گفتم جوان بود که . گفت آره سی سالش بود . گفتم نه بیشتر ! گفت نه سی سالش بوده . گفتم خیلی وقت بود بازی نمی کرد که . بیشتر بوده . گفت خواننده بوده . بازی چیه ؟ گفتم آهان . بعد یک فیلم داد ازش دیدم که توش مادرش بود و پدرش و دوستانش و آهنگ هاش را هم پخش می کرد و خیلی غم انگیز بود . مامان گفت بچه های مدرسه شان شمع روشن کرده بودند و گریه می کردند . مامان هم غصه می خورد . می گفت پدر چهار تا از بچه هایش مرده اند از سرطان توی مهر . بعد اشک می ریخت و می گفت . مامان ِ من خیلی نازنین است . نه چون اشک می ریزد . چون خیلی می فهمد .
من هم غصه خوردم . مامان اگر نبود با آهنگ پاشایی زار هم می زدم . اما بیشتر تعجب کردم که چرا نمی شناختمش . عجیب بود . خیلی از دنیا بی خبر ِ چرندی شده بودم . خود ِ این شکلیم را دوست نداشتم . نتیجه مذاکرات را دنبال می کردم . گاهی . فقط همین . نمی توانستم بفهمم آن همه با خبری خوب است یا این همه بی خبری . اما چون کاری ازم بر نمی آمد ترجیح می دادم نشنوم . چون خیلی سخت بود . واقعا چی از آدم می ماند وقتی شب می شنود ریحانه را اعدام کرده اند ؟ ماها خیلی کوچک و دست خالی هستیم برای شنیدن این خبرها . خیلی گناه داریم .
مثلا من داشتم توی رادیوی گوشیم استیضاح وزیر علوم را گوش می دادم و از عصبانیت پاره می شدم . هوا خوب بود و صدای پرنده ها می آمد و صبح دل انگیزی بود اگر آن خانه خانهء ملت نبود . فکر می کردم این بی سواد ها نمایندهء من نیستند و دارند جای من حرف می زنند . جای من تصمیم می گیرند و جواب چرندیات شان را می دادم اما صدام به گوش کسی نمی رسید . فکر کردم این آدم هم وزیر من نیست اما دارد جای وزیر من استیضاح می شود و کاری از دست من بر نمی آمد . فکر کردم حتی آن که اسمش را نوشتم و توی صندوق رای انداختم هم رییس جمهور من نیست . بعد از آن دلم نخواست بشنوم . حتی یک کلمه . و گوش هام را بستم . حتی روی مرگ ریحانه .
داشتم بر می گشتم به زندگی قبلیم . من توی زندگی قبلیم یک هویچ بودم .

۱۳۹۳ آذر ۴, سه‌شنبه

اطمینان من آبی ست . و گرد است .

پیاز ها دارند طلایی می شوند . از پایین صدای تق تق ِ آنیتا و محمد رضا می آید . من داد می زنم امروز چندم است . سپیده داد می زند که سی و یکم . می گویم مطمئن است که این ماه سی و یک روز است . می گوید که مطمئن نیست . تق تق تق قطع می شود و فریاد من و سپیده به گوش می رسد . من فکر می کنم تا وقتی پیاز ها حسابی طلایی شوند بنویسم . اما نمی دانم چی بنویسم . این نوشته هیچ چیزی برای گفتن ندارد . اما دلش می خواهد باشد . همین جور الکی و بی چیز .
از بالا پایین را نگاه می کنم و به جایی که ایستاده ام باور دارم و چیزی برای نوشتن ندارم . یعنی فکر می کنم برای منی که همیشه از تردیدهام نوشته ام نوشتن از اطمینان سخت است . بلدش نیستم . هر چند هیچ چیز مسخره تر و غیر ممکن تر از اطمینان نیست و به آدمی که اطمینان دارد باید شک کرد اما من دوست دارم از همین بالا بایستم و به اطمینانِ مسخره ام نگاه کنم . چون هیچ امیدی بهش ندارم . دود می شود و به هوا می رود . مثل هر چیز گرد و آبی ِ دیگری . برای همین می خواهم خوب نگاهش کنم . و می خواهم بیشتر درباره اش فکر کنم و بیشتر بنویسمش که پیشم بماند . تا ابد . اما باید سیب زمینی ها را پوست بکنم و ریز ویز کنم و سرخ کنم و خیالم راحت باشد که اطمینانم جایی میان چوب های آن ته ِ ته برای خودش هست . همین جور الکی و بی چیز .

۱۳۹۳ آبان ۳۰, جمعه

قبل ترش آفتاب طلوع کرده بود .

من و محمدرضا و سپیده و میز ِ نهال داریم برمی گردیم تهران . جاده پرِ پیچ و نئون های سفید و سبز و قرمز است . همینگوی گوش می دهیم و خسته ایم و خوبیم . و همینگوی بهترین است .
من همیشه آن وری می رفتم . که جاده کامیون نداشت و پیچ نداشت و نئون نداشت . یک کم ترس هم داشت . چون آرام بود تمام راه و تاریک بود . و یک جایی در دل کوه هایی که دیده نمی شد چراغ های کامیون ها توی تاریکی پیدا بود .
قبلش محمد رضا گفته بود اگر بخواهیم می تواند از آن ور برود . من گفته بودم فرقی ندارد . سپیده اصلا ایده ای نداشت که آن ور کجاست و چیزی نگفت . میز نهال هم نمی توانست نظری داشته باشد چون یک میز بود و میزها اصولا نظری ندارند ، مخصوصا آن هایی که چوب سفید زشت روسی دارند .
و پرسیده بود دلمان می خواهد همینگوی گوش کنیم و ما گفته بودیم خیلی دلمان می خواهد . من و سپیده . میز نهال ساکت بود .
قبل ترش آفتاب غروب کرده بود . من دیده بودمش که می رفت . نشسته بودم لبهء باغچه و آفتاب دیگر رمقی برایش نمانده بود و می رفت پشت کوه ها . سردم شده بود و خیالی در سر نداشتم و غمی در دل .
قبل ترش دنبال لاک پشته گشته بودیم و پیداش نکرده بودیم . چون آب خیلی کثیف بود . یا شاید چون لاکی مرده بود . بهر حال نمی شد فهمید . ما فکر کردیم لاکی مرده ؟ شاهین گفت قورباغه شده چون دیشبش یک قورباغهء گنده توی باغچه دیده . ما یک کم این شوخی را ادامه دادیم  و لاک پشته را فراموش کردیم چون کاری از دست مان بر نمی آمد .
قبل ترش داشتیم کار می کردیم و به فکر های خودمان فکر می کردیم . فقط به فکر های خودمان . فکر های یواشکی خودمان . همان ها که وقتی کار می کنیم یادش می افتیم و کارهای مان شبیهش می شود . اما هیچ کس نمی داند چون برای کسی تعریفش نکرده ایم . چون از گفتنش خجالت می کشیم یا می ترسیم یا خیلی بیهوده اند و دلیلی ندارد وقت دیگران با تعریف کردنش بگیریم . چون دیگر دیگرانی نداریم و خیلی خالی شده ایم و از این بابت هیچ نگران نیستیم . آدم ها همه یک روز خالی و تنها می شوند .

۱۳۹۳ آبان ۲۰, سه‌شنبه

این روزهای دیگر هیچ کس پیاده نمی شود . همه سوار می شوند .

آدم نمی داند کجا را نگاه کند . بهر حال به هر طرف که بچرخی نگاهت با نگاه یکی یا با لباس یکی یا با کفش های یکی تلاقی می کند . کفش ها از همه نا امید کننده ترند . من گاهی نگاه شان می کنم . زشت و بدترکیبند . اگر نخواهم بگویم ما ایرانی ها ، که نظریه ام به جرم شروعش با کلمهء ما ایرانی ها که از اساس یک نوشته را به زعم من بی معنی می کند ، باید بگویم ما مترو نشین ها ( مترو سوار ها ؟ ) خیلی بد کفشیم . و اساسا خیلی بد لباسیم . و های لایت موهای مان خیلی توی ذوق زننده ست . هنوز خط لب جگری می کشیم . و بوت های پاشنه بلند می پوشیم با اولین باد پاییز ! مطلوب من صفحهء موبایل است . که ممنوع ترین جای ممکن است . اما نگاهم دلش می خواهد زل بزند به اس ام اس های کسی که رو به روم ایستاده و گردنش توی حلقم است . دستش را کج می کند که نخوانم . دارد به سمانه اس ام اس می زنم . بی خیال ! من اگر به سمانه اس ام اس می زدم و کسی سعی می کرد بخواند باهاش همکاری می کردم . اصلا بلند می خواندم که چشم هاش خسته نشود . اگر بخواهم سلیطه باشم می توانم بگویم خانوم جان اگر گردنت توی حلقم نبود نگاه هم نمی کردم به صفحهء موبایلت . فکر کردی چی ؟ اما اگر بخوام صادق باشم باید بگویم من نه شما را می شناسم و نه سمانه را . خواندن این چند تا اس ام اس چیزی از شما کم نمی کند . بگذار بخوانم خیالم راحت شود . منی که تا به حال گوشی دوست پسرم را دستم هم نگرفته ام که پرایوسی اش را خراب نکنم که اساسا شاشیدم به پرایوسی ِ دوست پسر ، تشنهء خواندن پرایوسی آدم های گردن شان توی حلقم ، هستم .
زل می زنم به خانوم کناری که زل زده به اس ام اس های سمانه . من چیم از این خانومه کمتر است ؟‌
از ، ایستگاهِ بعدی امام خمینی ، مسافرینی که قصد ادامهء مسیر به سمت ِ ، تمام نگاهم معطوف به در می شود که خیلی دور به نظر می رسد و از این جا که من ایستاده ام هیچ وقت بهش نخواهم رسید . این کابوس من است . این که در های مترو توی یک ایستگاه ِ مقصدم باز و بسته شود و من همش در حال هل دادن آدم ها باشم که برسم به در . اما مگر چهل و دو کیلو وزن چه کاری از دستش بر می آید ؟ برای همین سه تا ایستگاه قبل تر تلاش مذبوحانه ام را شروع می کنم . هی گردن و دست و سینهء آدم ها را از توی دهانم در می آورم و راهم را به درهای مترو باز می کنم .
توی آن شلوغی یکی داد می زند که حراج آلاماولت ، دوهزار تومن . آقاهه که جلوم دارد راه می رود با شنیدن این کلمات خیلی اتوماتیکلی بر می گردد . یک جورِ مسخی می رود سمت آلاماولت . بابای من هم اگر بود همین کار را می کرد . آلاماولت قبلیش را که تازگی خریده بود پنج هزار تومن و پاره پوره شده بود همان جا از جیبش در می آورد . کارتهاش را هم در می آورد . حتی بیهوده ترین کارت ها را . و می تپاند توی آلاماولت تازه اش .  و نمی فهمید که آلاما ولت از اساس جنس بنجلی ست و این یکی هم به سرنوشت قبلی دچار خواهد شد . من اجازه می دهم آقاهه برود به سمت آلاماولت های دوهزار تومنی با این که این تغییر مسیرش حرکت ماها را که توی دل هم راه می رویم سخت تر می کند . خانومه از پله ها می رود بالا و بلند صلوات می فرستد . آدم فکر می کند وقتی برسد آن بالا ضریح حرم امام رضا را می بیند . اما خبری از ضریح نیست . خبری از دستکش آشپزخانه ست . سه تا پنج تومن !

۱۳۹۳ آبان ۱۸, یکشنبه

آه بلاگ ! من همیشه عاشقت بودم و بهت وفادار موندم . تو بهترینی !

یکی تو توضیح صفحه اش نوشته بود : « اصلا کس ننت ! » با اعراب ! یعنی چی آخه ؟ مثلا یعنی خنده دار ؟ آخه چرا ؟ ما به چه روزی افتادیم ؟ نه جدی ! نمی فهمم . توی سه تا جمله ده بار نوشته گاییدم ، گاییده شدم . واقعا ؟ از کی این همه فحش بامزه شد ؟ « همتونو می گام » جمع کنید بابا دیوانه ها ! « داف خوش ممه هم نداریم » آخه این چه ادبیاتی ست ؟ شرمنده شدم . شرمنده کی ؟ والا اگه بدانم . اما خواندن این اراجیف و فقط خواندن شان هم آدم را شرمنده می کرد . یک کم هم می ترساند . « دوبی 780، استانبول 890، تایلند 2100 و ننه صاحب آژانس هم مجانی . کس ننه ها مغز مارو گاییدن با اسمساشون » این جمله ترس ندارد ؟ واقعا ندارد ؟ زید ؟ داف ؟ این همه شوخی جنسیتی ؟ قاطیش اراجیف سیاسی هم می گویند . از حقوق زنان هم دفاع می کنند بعضا . به اسید پاشی هم اعتراض می کنند . آب حوض هم می کشند . آدم دلش می خواهد زمین را گاز بزند . این همه ما خاک بر سر بودیم ؟

یک بار هم رفتم اینستاگرام . هی دیدم عکس گربهء نکبت شان را می گذارند هشتک پیشی و نازی و کوفت . بی خیال . ما هم گربه داریم . از این لوس بازی ها در نمی آوریم . یا عکس دست های لاک زده شان را می گذاشتند . هر روز یک رنگی . چرا باید انگشتان لاک زدهء بیمزهء شماها جالب باشد ؟ من با همهء بی مزگیم از شماها جالب ترم . 

پی نوشت آن که حالا نگویید خوب دوست دارد توی صفحه اش هر چی دلش می خواهد بگذارد . من اصلا این فاز هر کس نظرش محترم است و همه با هم دوست و پیس فول و این ها را نمی فهمم . اگر طرف می تواند توی صفحه اش هر مزخرفی را به سمع و نظر عموم برساند ، من هم می توانم اعتراضم را عمومی اعلام کنم و بگوییم کلن خیلی قهقهراییم .

سعیِ من وقتی لبخند می زند خیلی زشت می شود .

من هیچ وقت شک نکردم که توی انتخابات تقلب شده . دلایل کافی هم داشتم برای این که تقلب شده . نه کوچک . خیلی هم بزرگ و خانمان برانداز و آدم حسابی توی زندان کُن و آدم حسابی تر توی حصر . اما دیگر حوصلهء چانه زدن نداشتم . داشتم توی ذهنم جواب ترانه را می دادم . با این که دیگر حوصله چانه زدن نداشتم . اما این که یکی از راه برسد و بپرسد حالا واقعا تقلب شده بود ؟ خیلی مایوس کننده است . با خودش بحث نکردم . گفتم شده . آره شده . معلومه که شده . ادامه ندادم اما . خیلی قاطع گفته بودم . باید می فهمید شوخی ندارم . ذهنم ادامه اش داد ، آن شب و شب های بعد . من لال .
اما خوب این فکر ها برای اول صبح سنگین بود . برای همین زل زدم به پنکه برقی بالای سرم که خاموش بود . و فکر نکردم دیگر به ترانه . خانومه پرسید که از باشگاه آمده ام . خواستم بگویم خانوم جان من پولم کجا بود که بروم باشگاه ؟ همهء کارهام مانده روی زمین بس که بی پولم . حتی نمی دانم مانده روی زمین یا کجا بس که نرفتم ببینم چه بلایی سرشان آمده . بعد دیدم خیلی ننه من غریبم است . خانومه خودش اگر پول داشت که می رفت باشگاه این وقت صبح جای این که موهای پاهای من را با این شدت بکند بیندازد توی سطل آشغال . چته خانوم جان ؟ نگفتم . صدای زهرای توی آشپزخانه گفت غم آخرت باشه زهرا . چقدر زهرا ؟ حتی یک زهرا هم نشسته بود دم در و جواب تلفن ها را می داد و شبیه ابرو گوندش بود . یک زهرای دور هم برام یک هویچ قاچ قاچ قاچ فرستاده بود که خیلی هویچ بامزه ای بود . زهرای توی کابین گفت ممنون . خیلی قیافه اش حیوونکی بود وقتی می گفت ممنون . همین جوری آخی و حیوونکی داشت دق و دلیش را سر پاهای من خالی می کرد . گفت ببخشید معطل شده ام . گفتم خواهش می کنم . با لبخندی که هیچ به صورتم نمی آمد . سعی کردم درکش کنم . ترانه هم باید سعی اش را می کرد .

۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

شنبه اغلب روز بهتری ست ، از جمعه . از سوم شخص مفرد . از کرفس پلو . از تو حتی که بهترینی …

خیلی با طمانینه می روم در را باز می کنم . خیلی با طمانینه در را می بندم . بگو ده بار . اندکی از طمانینه ام کاسته نمی شود . کلن آدم با طمانینه ای شده ام . از کی ؟ از وقتی شدم سوم شخص مفرد . بعد شیما را فهمیدم . خیلی هم خوب فهمیدم . از آن جاش که درست می گفت یا نمی گفت نه . هر کس درست و غلط خودش را دارد . کاری به کار فکرهاش نداشتم . از آن جاش که دیگر نه خواست بگوید و نه خواست بشنود . من هم نه خواستم و نه . از وقتی شدم سوم شخص مفرد .
این رفت و آمد های اتفاقی را خوش تر داشتم . از آن جاش که می گفتم به احسان همین جوری مستقیم برود ، به ته کوچه نرسیده بپیچد سمت راست و احسان می رود و تمام می شود . از آن جاش که آنیتا خبر می دهد یکشنبه شب . که نه شهاب شام نمی خورم . از نور چراغ های چشمک زن روی صورت ماهانِ توی بالکن . از آخرِ‌ هیتو اشتایرل که در را می بندد . دست دخترش توی دستش .
نه بیشتر . بیشترش طمانینه اش را به هم می زند . یک سوم شخص مفرد ِ دور ، از طبقهء اول یک تخت دو طبقه که شب ها مسواکش را با خمیر دندان کرست می پوشاند و پاهاش که بماند بیرون از لحاف ، خوابش نمی برد .

۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه

این فقط یک خاطرهء مناسبتی ست .

خوب من مامانم اهلش نیست . یک بار که خیلی بچه بودیم من و خواهره را برد یک جایی که شعله زرد نذری می پختند . همین جور نوبتی هم می زدند و آرزو می کردند و یک چیزهایی می خواندند . من هم حتما هم زده ام اما مگر یک بچه هفت ساله چه آرزویی بلد است داشته باشد . بعد یک هو یکی از زن ها داد زد که اسم حضرت زهرا افتاده روی شعله زرد . همه هجوم بردند سمت دیگی که وسط حیاط روی آتش ، داشت شعله زرد می شد و بوی خوبی هم می داد . من هم دویدم . گریه می کردند و می گفتند حضرت زهرا همین دور و بر است . که ترسناک بود . اما دروغ می گفتند . اسم حضرت زهرا نبود . اصلا هیچ اسمی نبود . هیچ کلمه ای نبود . حتی یک ز ناقابل . اشکال نا مفهومی بود که اگر شعله زرد نمی پختند هم می افتاد روی دیگ . همین حالا بروید یک کوفتی را بگذارید روی گاز . آشی سوپی چیزی . یک کم بعد یک چیزهایی می افتد روی سطح غذا که اثر گرماست . اگر شما به آن چیزها می گویید اسم حضرت زهرا . من هم می گویم . اما می دانم شما هوشمند تر از این حرفهایید که بگویید . من هم آن موقع با سواد تر و با هوش تر از این حرف ها بودم هر چند هنوز مدرسه نمی رفتم . خیلی نا امید گفتم این که هیچی نیست . خانومه که اول از همه حضرت زهرای روی شعله زرد را کشف کرده بود داد هیچ خوشش نیامد . گفت آدم باید دلش پاک باشد که بتواند اسم حضرت زهرا را بخواند . خواست جلوگیری کند از انکاری که می توانست انکار من در پی داشته باشد . مامانم گفت اگر این جا دل یکی حقیقتا پاک باشد دل بچهء من است . نه ! نگفت بچهء من . گفت بچه ها . مامان من از این مامان ها نبود که هی زرت و زرت بگوید بچهء من . « من » نمی گفت . هنوز هم نمی گوید .
از اساس بیهوده بود . هیچ دلیلی نداشت به آن ترفند متوسل بشود تا به ما بقبولاند حضرت زهرا آن جا هست و صدای مان را می شنود . آدم هایی که آن جا بودند آن قدر ساده دل بودند که باور کنند . نیازی به سند نداشتند .
باری ! بعد از آن بود که مامان هیچ وقت ما را هیچ جا نبرد . فکر کرد این خرافات به ما لطمه می زند . که سرانجام زد . یعنی آن قدر این چرندیات همه جا بود که فقط لازم نبود بروی خانهء خانوم احمدی ... ( خوب البته که اسمش خانم احمدی نبود . خانوم شلیله بود . اما من می گفتم خانهء خانوم شلیله شما فکر نمی کردید دارم دلقک بازی در می آورم ؟ آخه کی فامیلش شلیله است ؟ )
بهر حال فقط لازم نبود بروی خانهء خانوم احمدی یا شلیله یا هر کی تا بفهمی و لطمه بخوری . زندگی توی این کشور از اساس لطمه بود .

اما دویدنم یک جوری بود که انگار دارم می دوم سمت آبگوشت .

نشسته بودم روی صندلی اتوبوس و کوله ام را بغل کرده بودم و پاهام را دراز کرده بودم روی صندلی جلویی . حواسم بود کف کفشم با صندلی تماس نداشته باشد با این همه همش منتظر بودم یکی از این شهروندان وظیفه شناس بهم تذکر بدهد و این بی خیالی صبحم را مختل می کرد . و شما فکر می کنید من دارم به کنایه می گویم اما حقیقتا این جوری نیست و دیدن این شهروندان وظیفه شناس که دارند سعی می کنند شهر و اتوبوس ها و دیوار ها و درخت هاش را نجات دهند و گاهی فراتر ، نگران منابع کرهء زمینند و می خواهند پنگوئن ها را نجات دهند ، که تعدادشان هم انگشت شمار است … خوب من نمی دانم چجوری باید این جمله را جمعش کنم . بهر حال آن آدم ها دمشان گرم . خیلی قوت قلبند . اما تعدادشان کم است و روز به روز کمتر هم می شود . تنها شهروندانی باقی مانده اند که می خواهند دین را نجات بدهند . که هی به تعدادشان و شدت عمل و جدیت شان افزوده می شود .
یکی شان یک کم پیش ترش بهم تذکر داده بود که روسریم را سرم کنم . بهش گفتم نگران نباشد . این شهر به اندازهء کافی گشت ارشاد دارد و سر چهار راه بعدی من را خواهند گرفت و می تواند خیالش راحت باشد که به اندازهء کافی تنبیهم خواهند کرد . خواستم بگویم اسید هم می پاشند یک جوری که از ریخت بیفتم و بتمرگم توی خانه ام جای این که کون لخت راه بیفتم توی خیابان ها . نگفتم اما . فکر کردم درست نیست با اسید پاش ها هم کاسه اش کنم . شاید هم هست . نمی دانستم . برای همین نگفتم . به بیرون نگاه کردم . دختره فهمید ادامه دادن بی فایده ست ، رفت نشست صندلی جلویی .
پیاده شدم و باقی راه را پیاده رفتم . چون هوا قشنگ بود . و سردِ خوبی بود . سوز نداشت . اولش خیمه ها را دیدم . من ندیده ام . اما شنیده ام . خیمه ها را ظهر عاشورا آتش می زنند . ظهر عاشورا نبود . خیمه ها داشتند خیس می شدند آرام . یک باران ملایمی می آمد . اما کسی باکیش نبود . تند تند خرید می کردند . از کنار ضبط هایی که نوحه پخش می کردند رد می شدند ، کیسه های خریدشان را می دادند یک دست شان و با دست دیگرشان سینه می زدند . همین جوری که راه می رفتند سمت مغازه های در حال بسته شدن . انگار وظیفه داشتند سینه بزنند . دور که می شدند سینه زدن شان را با نوحه بعدی تنظیم می کردند . گاهی هم استراحت می دادند به خودشان . نوحه اگر به دلشان بود و احساساتی که می شدند کیسه های خریدشان را چند لحظه ای می گذاشتند روی زمین و خیلی با دل و جان و دو دستی سینه می زدند .
من باید می رفتم پامنار پلکسی بخرم . دیرم بود . وگرنه می نشستم و یک کم نگاه می کردم . چون بازار همیشه نگاه کردن دارد . شما تا به حال بازار را نگاه کرده اید ؟
یک شهروند مسئول ِ وظیفه شناس بهم گفت که سر پله نوروز خان آبگوشت می دهند . خیلی کیف کردم از توجهش . قیافه ام خیلی نزار و بدبخت و گرسنه بود ؟ اما آبگوشت دوست نداشتم . سرپا ایستادن و غذا خوردن را هم دوست نداشم . گرسنه نبودم و دیرم هم بود . اما نمی خواستم فکر کند که به توجهش بی توجهم . لبخند زدم ، تشکر کردم و دویدم سمت پامنار .

۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

چون آن لحظه سرشار از شعر بود ...

مامان خانه نبود . و بله من همه جا را گشتم . حتی توی سطل آشغال . مامان هیچ جا نبود . آفتاب پاییزی بی رمقی افتاده بود روی فرش . و روی دسته مبل ِ زیر پنجره . و روی ِ یک کم ِ دیوار . هوا هم سرد .
هر چی زنگ می زدم مامن گوشی را بر نمی داشت . آخرین باری که زنگ زدم فکر کردم چه عجیب می شود اگر مامان بر نگردد . نه که گم شده باشد یا یک بلایی سرش آمده باشد . بر نگردد چون دلش نمی خواهد برگردد . گربه گلدان مامان را انداخته بود . من سعی کرده بودم گلدان را جمع کنم که نشده بود . ریشه های گلدانه از خاک زده بود بیرون و خیلی ترسناک شده بود . همین جوری گلدان ِ واژگون را رها کرده بودم و داشتم سالاد درست می کردم . اتاق مامان کثیف بود . لباس ها روی هم روی هم . و آشپزخانه از مهمانی دیشب . اما بابت این به هم ریختگی ها نبود که فکر می کردم مامان دلش نخواهد برگردد . فکر کردم چرا باید دلش بخواهد برگردد این جا ؟ نه که این جا بد باشد . خیلی هم خوب بود و قشنگ ترین خانهء معمولی ِ دنیا بود . اما آن لحظه یک چیز دلگیرِ ناراحتی توی هوای اتاق پذیرایی بود که فکر کردم چرا باید بخواهد بیش از این توی این هوا نفس بکشد ؟
آخر این نوشته می شد این جوری تمام شود که مامان زنگ در را می زند و من در را باز می کنم و مامان را در آغوش می گیرم . اما دیرم بود و باید می رفتم با این که خیلی دلم می خواست مامان را در آغوش بگیرم . سالاد خوردم تند تند . لباس پوشیدم تند تند . و پله ها را دویدم سمت آفتاب بی رمق پاییز . شب که آمدم خانه ، مامان دراز کشیده بود روی تخت و گربه دراز کشیده بود کنارش  و دوتایی چشم دوخته بودند به تلویزیون . خیلی صحنهء بامزه و قشنگی بود . من یادم نبود صبح مامان نبوده . نگاهش کردم و فکر کردم چه دلم می خواهد شعر بخوانم گاهی . رفتم دراز کشیدم کنارش و گفتم مسواک نزنیم و همین جوری بخوابیم . مامان گفت پاشو برو سر جات . گفتم خوب .