۱۳۹۳ آذر ۴, سه‌شنبه

اطمینان من آبی ست . و گرد است .

پیاز ها دارند طلایی می شوند . از پایین صدای تق تق ِ آنیتا و محمد رضا می آید . من داد می زنم امروز چندم است . سپیده داد می زند که سی و یکم . می گویم مطمئن است که این ماه سی و یک روز است . می گوید که مطمئن نیست . تق تق تق قطع می شود و فریاد من و سپیده به گوش می رسد . من فکر می کنم تا وقتی پیاز ها حسابی طلایی شوند بنویسم . اما نمی دانم چی بنویسم . این نوشته هیچ چیزی برای گفتن ندارد . اما دلش می خواهد باشد . همین جور الکی و بی چیز .
از بالا پایین را نگاه می کنم و به جایی که ایستاده ام باور دارم و چیزی برای نوشتن ندارم . یعنی فکر می کنم برای منی که همیشه از تردیدهام نوشته ام نوشتن از اطمینان سخت است . بلدش نیستم . هر چند هیچ چیز مسخره تر و غیر ممکن تر از اطمینان نیست و به آدمی که اطمینان دارد باید شک کرد اما من دوست دارم از همین بالا بایستم و به اطمینانِ مسخره ام نگاه کنم . چون هیچ امیدی بهش ندارم . دود می شود و به هوا می رود . مثل هر چیز گرد و آبی ِ دیگری . برای همین می خواهم خوب نگاهش کنم . و می خواهم بیشتر درباره اش فکر کنم و بیشتر بنویسمش که پیشم بماند . تا ابد . اما باید سیب زمینی ها را پوست بکنم و ریز ویز کنم و سرخ کنم و خیالم راحت باشد که اطمینانم جایی میان چوب های آن ته ِ ته برای خودش هست . همین جور الکی و بی چیز .