۱۳۹۳ آذر ۵, چهارشنبه

رییس جمهور من توی خانه حبس بود . دست کم خیالم راحت بود که صداش از همه رساتر است . سکوتش از همه فریاد تر است و این تنها چیزی بود که دلم را گرم می کرد .

آمدم که خانه مامان گفت مرتضی پاشایی مرده . من فکر کردم پاشازاده . گفتم جوان بود که . گفت آره سی سالش بود . گفتم نه بیشتر ! گفت نه سی سالش بوده . گفتم خیلی وقت بود بازی نمی کرد که . بیشتر بوده . گفت خواننده بوده . بازی چیه ؟ گفتم آهان . بعد یک فیلم داد ازش دیدم که توش مادرش بود و پدرش و دوستانش و آهنگ هاش را هم پخش می کرد و خیلی غم انگیز بود . مامان گفت بچه های مدرسه شان شمع روشن کرده بودند و گریه می کردند . مامان هم غصه می خورد . می گفت پدر چهار تا از بچه هایش مرده اند از سرطان توی مهر . بعد اشک می ریخت و می گفت . مامان ِ من خیلی نازنین است . نه چون اشک می ریزد . چون خیلی می فهمد .
من هم غصه خوردم . مامان اگر نبود با آهنگ پاشایی زار هم می زدم . اما بیشتر تعجب کردم که چرا نمی شناختمش . عجیب بود . خیلی از دنیا بی خبر ِ چرندی شده بودم . خود ِ این شکلیم را دوست نداشتم . نتیجه مذاکرات را دنبال می کردم . گاهی . فقط همین . نمی توانستم بفهمم آن همه با خبری خوب است یا این همه بی خبری . اما چون کاری ازم بر نمی آمد ترجیح می دادم نشنوم . چون خیلی سخت بود . واقعا چی از آدم می ماند وقتی شب می شنود ریحانه را اعدام کرده اند ؟ ماها خیلی کوچک و دست خالی هستیم برای شنیدن این خبرها . خیلی گناه داریم .
مثلا من داشتم توی رادیوی گوشیم استیضاح وزیر علوم را گوش می دادم و از عصبانیت پاره می شدم . هوا خوب بود و صدای پرنده ها می آمد و صبح دل انگیزی بود اگر آن خانه خانهء ملت نبود . فکر می کردم این بی سواد ها نمایندهء من نیستند و دارند جای من حرف می زنند . جای من تصمیم می گیرند و جواب چرندیات شان را می دادم اما صدام به گوش کسی نمی رسید . فکر کردم این آدم هم وزیر من نیست اما دارد جای وزیر من استیضاح می شود و کاری از دست من بر نمی آمد . فکر کردم حتی آن که اسمش را نوشتم و توی صندوق رای انداختم هم رییس جمهور من نیست . بعد از آن دلم نخواست بشنوم . حتی یک کلمه . و گوش هام را بستم . حتی روی مرگ ریحانه .
داشتم بر می گشتم به زندگی قبلیم . من توی زندگی قبلیم یک هویچ بودم .