۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه

اما دویدنم یک جوری بود که انگار دارم می دوم سمت آبگوشت .

نشسته بودم روی صندلی اتوبوس و کوله ام را بغل کرده بودم و پاهام را دراز کرده بودم روی صندلی جلویی . حواسم بود کف کفشم با صندلی تماس نداشته باشد با این همه همش منتظر بودم یکی از این شهروندان وظیفه شناس بهم تذکر بدهد و این بی خیالی صبحم را مختل می کرد . و شما فکر می کنید من دارم به کنایه می گویم اما حقیقتا این جوری نیست و دیدن این شهروندان وظیفه شناس که دارند سعی می کنند شهر و اتوبوس ها و دیوار ها و درخت هاش را نجات دهند و گاهی فراتر ، نگران منابع کرهء زمینند و می خواهند پنگوئن ها را نجات دهند ، که تعدادشان هم انگشت شمار است … خوب من نمی دانم چجوری باید این جمله را جمعش کنم . بهر حال آن آدم ها دمشان گرم . خیلی قوت قلبند . اما تعدادشان کم است و روز به روز کمتر هم می شود . تنها شهروندانی باقی مانده اند که می خواهند دین را نجات بدهند . که هی به تعدادشان و شدت عمل و جدیت شان افزوده می شود .
یکی شان یک کم پیش ترش بهم تذکر داده بود که روسریم را سرم کنم . بهش گفتم نگران نباشد . این شهر به اندازهء کافی گشت ارشاد دارد و سر چهار راه بعدی من را خواهند گرفت و می تواند خیالش راحت باشد که به اندازهء کافی تنبیهم خواهند کرد . خواستم بگویم اسید هم می پاشند یک جوری که از ریخت بیفتم و بتمرگم توی خانه ام جای این که کون لخت راه بیفتم توی خیابان ها . نگفتم اما . فکر کردم درست نیست با اسید پاش ها هم کاسه اش کنم . شاید هم هست . نمی دانستم . برای همین نگفتم . به بیرون نگاه کردم . دختره فهمید ادامه دادن بی فایده ست ، رفت نشست صندلی جلویی .
پیاده شدم و باقی راه را پیاده رفتم . چون هوا قشنگ بود . و سردِ خوبی بود . سوز نداشت . اولش خیمه ها را دیدم . من ندیده ام . اما شنیده ام . خیمه ها را ظهر عاشورا آتش می زنند . ظهر عاشورا نبود . خیمه ها داشتند خیس می شدند آرام . یک باران ملایمی می آمد . اما کسی باکیش نبود . تند تند خرید می کردند . از کنار ضبط هایی که نوحه پخش می کردند رد می شدند ، کیسه های خریدشان را می دادند یک دست شان و با دست دیگرشان سینه می زدند . همین جوری که راه می رفتند سمت مغازه های در حال بسته شدن . انگار وظیفه داشتند سینه بزنند . دور که می شدند سینه زدن شان را با نوحه بعدی تنظیم می کردند . گاهی هم استراحت می دادند به خودشان . نوحه اگر به دلشان بود و احساساتی که می شدند کیسه های خریدشان را چند لحظه ای می گذاشتند روی زمین و خیلی با دل و جان و دو دستی سینه می زدند .
من باید می رفتم پامنار پلکسی بخرم . دیرم بود . وگرنه می نشستم و یک کم نگاه می کردم . چون بازار همیشه نگاه کردن دارد . شما تا به حال بازار را نگاه کرده اید ؟
یک شهروند مسئول ِ وظیفه شناس بهم گفت که سر پله نوروز خان آبگوشت می دهند . خیلی کیف کردم از توجهش . قیافه ام خیلی نزار و بدبخت و گرسنه بود ؟ اما آبگوشت دوست نداشتم . سرپا ایستادن و غذا خوردن را هم دوست نداشم . گرسنه نبودم و دیرم هم بود . اما نمی خواستم فکر کند که به توجهش بی توجهم . لبخند زدم ، تشکر کردم و دویدم سمت پامنار .