۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه

این فقط یک خاطرهء مناسبتی ست .

خوب من مامانم اهلش نیست . یک بار که خیلی بچه بودیم من و خواهره را برد یک جایی که شعله زرد نذری می پختند . همین جور نوبتی هم می زدند و آرزو می کردند و یک چیزهایی می خواندند . من هم حتما هم زده ام اما مگر یک بچه هفت ساله چه آرزویی بلد است داشته باشد . بعد یک هو یکی از زن ها داد زد که اسم حضرت زهرا افتاده روی شعله زرد . همه هجوم بردند سمت دیگی که وسط حیاط روی آتش ، داشت شعله زرد می شد و بوی خوبی هم می داد . من هم دویدم . گریه می کردند و می گفتند حضرت زهرا همین دور و بر است . که ترسناک بود . اما دروغ می گفتند . اسم حضرت زهرا نبود . اصلا هیچ اسمی نبود . هیچ کلمه ای نبود . حتی یک ز ناقابل . اشکال نا مفهومی بود که اگر شعله زرد نمی پختند هم می افتاد روی دیگ . همین حالا بروید یک کوفتی را بگذارید روی گاز . آشی سوپی چیزی . یک کم بعد یک چیزهایی می افتد روی سطح غذا که اثر گرماست . اگر شما به آن چیزها می گویید اسم حضرت زهرا . من هم می گویم . اما می دانم شما هوشمند تر از این حرفهایید که بگویید . من هم آن موقع با سواد تر و با هوش تر از این حرف ها بودم هر چند هنوز مدرسه نمی رفتم . خیلی نا امید گفتم این که هیچی نیست . خانومه که اول از همه حضرت زهرای روی شعله زرد را کشف کرده بود داد هیچ خوشش نیامد . گفت آدم باید دلش پاک باشد که بتواند اسم حضرت زهرا را بخواند . خواست جلوگیری کند از انکاری که می توانست انکار من در پی داشته باشد . مامانم گفت اگر این جا دل یکی حقیقتا پاک باشد دل بچهء من است . نه ! نگفت بچهء من . گفت بچه ها . مامان من از این مامان ها نبود که هی زرت و زرت بگوید بچهء من . « من » نمی گفت . هنوز هم نمی گوید .
از اساس بیهوده بود . هیچ دلیلی نداشت به آن ترفند متوسل بشود تا به ما بقبولاند حضرت زهرا آن جا هست و صدای مان را می شنود . آدم هایی که آن جا بودند آن قدر ساده دل بودند که باور کنند . نیازی به سند نداشتند .
باری ! بعد از آن بود که مامان هیچ وقت ما را هیچ جا نبرد . فکر کرد این خرافات به ما لطمه می زند . که سرانجام زد . یعنی آن قدر این چرندیات همه جا بود که فقط لازم نبود بروی خانهء خانوم احمدی ... ( خوب البته که اسمش خانم احمدی نبود . خانوم شلیله بود . اما من می گفتم خانهء خانوم شلیله شما فکر نمی کردید دارم دلقک بازی در می آورم ؟ آخه کی فامیلش شلیله است ؟ )
بهر حال فقط لازم نبود بروی خانهء خانوم احمدی یا شلیله یا هر کی تا بفهمی و لطمه بخوری . زندگی توی این کشور از اساس لطمه بود .