۱۳۹۳ آبان ۲۰, سه‌شنبه

این روزهای دیگر هیچ کس پیاده نمی شود . همه سوار می شوند .

آدم نمی داند کجا را نگاه کند . بهر حال به هر طرف که بچرخی نگاهت با نگاه یکی یا با لباس یکی یا با کفش های یکی تلاقی می کند . کفش ها از همه نا امید کننده ترند . من گاهی نگاه شان می کنم . زشت و بدترکیبند . اگر نخواهم بگویم ما ایرانی ها ، که نظریه ام به جرم شروعش با کلمهء ما ایرانی ها که از اساس یک نوشته را به زعم من بی معنی می کند ، باید بگویم ما مترو نشین ها ( مترو سوار ها ؟ ) خیلی بد کفشیم . و اساسا خیلی بد لباسیم . و های لایت موهای مان خیلی توی ذوق زننده ست . هنوز خط لب جگری می کشیم . و بوت های پاشنه بلند می پوشیم با اولین باد پاییز ! مطلوب من صفحهء موبایل است . که ممنوع ترین جای ممکن است . اما نگاهم دلش می خواهد زل بزند به اس ام اس های کسی که رو به روم ایستاده و گردنش توی حلقم است . دستش را کج می کند که نخوانم . دارد به سمانه اس ام اس می زنم . بی خیال ! من اگر به سمانه اس ام اس می زدم و کسی سعی می کرد بخواند باهاش همکاری می کردم . اصلا بلند می خواندم که چشم هاش خسته نشود . اگر بخواهم سلیطه باشم می توانم بگویم خانوم جان اگر گردنت توی حلقم نبود نگاه هم نمی کردم به صفحهء موبایلت . فکر کردی چی ؟ اما اگر بخوام صادق باشم باید بگویم من نه شما را می شناسم و نه سمانه را . خواندن این چند تا اس ام اس چیزی از شما کم نمی کند . بگذار بخوانم خیالم راحت شود . منی که تا به حال گوشی دوست پسرم را دستم هم نگرفته ام که پرایوسی اش را خراب نکنم که اساسا شاشیدم به پرایوسی ِ دوست پسر ، تشنهء خواندن پرایوسی آدم های گردن شان توی حلقم ، هستم .
زل می زنم به خانوم کناری که زل زده به اس ام اس های سمانه . من چیم از این خانومه کمتر است ؟‌
از ، ایستگاهِ بعدی امام خمینی ، مسافرینی که قصد ادامهء مسیر به سمت ِ ، تمام نگاهم معطوف به در می شود که خیلی دور به نظر می رسد و از این جا که من ایستاده ام هیچ وقت بهش نخواهم رسید . این کابوس من است . این که در های مترو توی یک ایستگاه ِ مقصدم باز و بسته شود و من همش در حال هل دادن آدم ها باشم که برسم به در . اما مگر چهل و دو کیلو وزن چه کاری از دستش بر می آید ؟ برای همین سه تا ایستگاه قبل تر تلاش مذبوحانه ام را شروع می کنم . هی گردن و دست و سینهء آدم ها را از توی دهانم در می آورم و راهم را به درهای مترو باز می کنم .
توی آن شلوغی یکی داد می زند که حراج آلاماولت ، دوهزار تومن . آقاهه که جلوم دارد راه می رود با شنیدن این کلمات خیلی اتوماتیکلی بر می گردد . یک جورِ مسخی می رود سمت آلاماولت . بابای من هم اگر بود همین کار را می کرد . آلاماولت قبلیش را که تازگی خریده بود پنج هزار تومن و پاره پوره شده بود همان جا از جیبش در می آورد . کارتهاش را هم در می آورد . حتی بیهوده ترین کارت ها را . و می تپاند توی آلاماولت تازه اش .  و نمی فهمید که آلاما ولت از اساس جنس بنجلی ست و این یکی هم به سرنوشت قبلی دچار خواهد شد . من اجازه می دهم آقاهه برود به سمت آلاماولت های دوهزار تومنی با این که این تغییر مسیرش حرکت ماها را که توی دل هم راه می رویم سخت تر می کند . خانومه از پله ها می رود بالا و بلند صلوات می فرستد . آدم فکر می کند وقتی برسد آن بالا ضریح حرم امام رضا را می بیند . اما خبری از ضریح نیست . خبری از دستکش آشپزخانه ست . سه تا پنج تومن !