۱۳۹۳ آبان ۱۸, یکشنبه

سعیِ من وقتی لبخند می زند خیلی زشت می شود .

من هیچ وقت شک نکردم که توی انتخابات تقلب شده . دلایل کافی هم داشتم برای این که تقلب شده . نه کوچک . خیلی هم بزرگ و خانمان برانداز و آدم حسابی توی زندان کُن و آدم حسابی تر توی حصر . اما دیگر حوصلهء چانه زدن نداشتم . داشتم توی ذهنم جواب ترانه را می دادم . با این که دیگر حوصله چانه زدن نداشتم . اما این که یکی از راه برسد و بپرسد حالا واقعا تقلب شده بود ؟ خیلی مایوس کننده است . با خودش بحث نکردم . گفتم شده . آره شده . معلومه که شده . ادامه ندادم اما . خیلی قاطع گفته بودم . باید می فهمید شوخی ندارم . ذهنم ادامه اش داد ، آن شب و شب های بعد . من لال .
اما خوب این فکر ها برای اول صبح سنگین بود . برای همین زل زدم به پنکه برقی بالای سرم که خاموش بود . و فکر نکردم دیگر به ترانه . خانومه پرسید که از باشگاه آمده ام . خواستم بگویم خانوم جان من پولم کجا بود که بروم باشگاه ؟ همهء کارهام مانده روی زمین بس که بی پولم . حتی نمی دانم مانده روی زمین یا کجا بس که نرفتم ببینم چه بلایی سرشان آمده . بعد دیدم خیلی ننه من غریبم است . خانومه خودش اگر پول داشت که می رفت باشگاه این وقت صبح جای این که موهای پاهای من را با این شدت بکند بیندازد توی سطل آشغال . چته خانوم جان ؟ نگفتم . صدای زهرای توی آشپزخانه گفت غم آخرت باشه زهرا . چقدر زهرا ؟ حتی یک زهرا هم نشسته بود دم در و جواب تلفن ها را می داد و شبیه ابرو گوندش بود . یک زهرای دور هم برام یک هویچ قاچ قاچ قاچ فرستاده بود که خیلی هویچ بامزه ای بود . زهرای توی کابین گفت ممنون . خیلی قیافه اش حیوونکی بود وقتی می گفت ممنون . همین جوری آخی و حیوونکی داشت دق و دلیش را سر پاهای من خالی می کرد . گفت ببخشید معطل شده ام . گفتم خواهش می کنم . با لبخندی که هیچ به صورتم نمی آمد . سعی کردم درکش کنم . ترانه هم باید سعی اش را می کرد .