۱۳۹۲ بهمن ۹, چهارشنبه


سلف پرتره با تهران 
با خیابان فردوسی  

۱۳۹۲ بهمن ۸, سه‌شنبه

توی دفتر کیش یک کمد است پر خنده های ایرانسلی . صبح معلم های اخمو می روند تحویلش می گیرند . بعد کلاس پسش می دهند . گاهی هم یادشان می رود پس بدهند . با همان لبخندهای زشت می نشینند توی اتوبوس ، ولیعصر را می روند پایین . میان مسافرهای ِ از زور بدبختی سر در گریبان .


شبیه معلم کلاس زبان های کیش . که خیلی بشاش و خیلی به پهنای صورت خنده . که وقتی آن وقت صبح ِ صبحانه نخورده خودت را رسانده ای به کلاس و دهانت باز نمی شود از زور خواب با صدای بلند و لبخندِ تبلیغات ایرانسلی بحث را می کشانند به این که شما در برخورد اول با آدم ها لفینگ هستید یا سیریوس یا چی . که وقتی گفتی لفینگی بگویند پس فقط با ما سیریوسی ؟ ها ها ها یا اگر گفتی سیریوس بگویند معلومه ! ها ها ها .
لابد یک وقتی هم من لفینگ و کیوت و این ها بوده ام . حالا نیستم اما . سیریوس هم نه . اما نه آن جور که وقتی یک صبح زمستانی از خواب بیدا شوم و ببینم آفتاب می تابد این جوری و آسمان قهوه ای ست بتوانم با لبخندی به این گشادی بگویم از این که توی ایران گرل هستم خوشحالم یا ناراحتم یا عصبانیم ؟ بحث ِ تهش پیدا ، که خنده ندارد . گریه دارد . والا گریه دارد .
شبیه معلم کلاس زبان های کیش . خنده اش را پس نداده بود . با خودش می کشاند این ور آن ور . خیال می کردی می کردی الان است که عضله های دور لبش پاره شود از زور کش آمدگی . که خیال بی ربطی بود . هیچ وقت پاره نمی شد . همیشه کش تر می آمد .

۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه

رقت انگیز تر من بودم که گوشه یک کاغذ نوشتم « جعبه دستمال کاغذی صد برگ دولای بیتا » تا بعدا بنویسم « وقتی لب هاش هنگام نوشتن آن عددها آرام و بی صدا می جنبند و همه چیز آن میز به اندازه جعبه دستمال کاغدی صد برگ دولای بیتا حقیر است »

بعد گاهی هم بود که سایه زنگ می زد . سایه خیلی مایوس کننده بود . نمی فهمید که دیگر خیلی دیر شده . مثلا یک بار امین گفت منتظر فرصت بوده و شک ندارم وقتی این کلمات را می نوشته یادش نبوده که سال ها از آن روز می گذرد و سال ها توی خودش یک عالمه ساعت و فرصت ِ آرام دارد برای حرف زدن و اگر حرفی گفته نشده ، بعد از این کفتنش بیهوده ترین کار دنیاست . هیچ کس به اندازه من نفهمیده بود که دیگر خیلی دیر و بیهوده است .
من توی غمگین ترین لحظه های زندگیم فکر می کردم شبیه یک پاکت شیرم که مانده آن پشت مشت های یخچال و تاریخ مصرفش گذشته و حالا بهترین کار این است که بینداریش دور بی آن که بازش کنی چون بوی گند می دهد . برای همین دلم نمی خواست حرفی بزنم . می خواستم نباشم . از اول نبوده باشم .
اما بودم . باید می رفتم بانک . وقتی نشستم رو به روی مرده فهمیدم این آخرین کاری بود توی دنیا که دلم می خواست انجامش دهم . کارهای بانکی من را دلگیر می کنند . فکر کردم مرده خودش می داند این جوری که کتش را یک وری انداخته روی دسته صندلی ، صندلی هایی که پلاستیک هاش را نکنده اند ، صندلی هایی که پلاستیک هاش را نخواهند کند تا پاره پوره شود . اَه !
مرده خودش می داند وقتی دارد کارهای بانکی یک پاکت شیر تاریخ مصرف گذشته را انجام می دهد ، وقتی لبهاش هنگام نوشتن آن عدد ها آرام و بی صدا می جنبند و همه چیز آن میز به اندازه جعبه دستمال کاغذی صد برگ دولای بیتا حقیر است ، چقدر رقت انگیز است ؟
رفتم نشستم گوشه دنج یک کافه آرام ِ« سیگار کشیدن ممنوع » چون خسته بودم . چون مهران حرف هایی زده بود که از آن بدتر نمی شد ، مثل یک پاکت شیر تاریخ مصرف گذشته که بازش کرده بودند .

۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه

من خوبم . هوا خوب نیست . فکر می کنم وقتش شده اینستاگرام داشته باشم . عکس انگشتهای لاک زده ام را بگذارم توش . یکی زیرش بنویسد . به به ! چه لاک خوشرنگی !

هوا یک جوری ست که انگار روزهای آخر اسفند . نه آن جور ِ شاعرانه که فرهاد . من از روزهای آخر اسفند بدم می آید . شبیه پریود است . غمش جانکاه تر . غم نیست . کلافگی ست . اگر قرار شد خودکشی کنم نگهش می دارم برای یکی از روزهای منتهی به بهار . فعلا نمی خواهم . بعدا هم نخواهم خواست . خاطرات هجوم می اورند . کم از خودکشی ندارد . نه خیلی لحظه های عجیب . مثلا خود نه ساله ام را می بینم که از پیج کوچه رد می شوم . همین . نه بیشتر . رد می شوم .
نشسته ام روی پله های جلوی خانه ، مهران ، لبخند ِ معذب ِ ببخشید دیر کردمی بر لب دارد از دور می آید .
زهرا دوچرخه سواری می کند . تنهایی .
اَه ! خواندن این خاطرات چه مهم است وقتی شما نمی توانید ببینید ؟ نمی توانید ببینید که من وقتی مهران را می بینم چه قشنگ تر می شوم از همیشه ام . که زهرا روی آن دوچرخه جه شادتر است از تمام سال های بعدش . که آن دیوارهای آجری چه نزدیکند به من از هر کس که بعدها نزدیکم شد .
یادآوریش چه مهم است وقتی این همه دلم را به درد می آورد . چرا این همه دلم را به درد می آورد ؟

۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

من از یک حسادت کهنه مزمن رنج می برم . می نشینم روی پله های ولیعصر که خلوت شود . درونم یکی اشک می ریزد . نه از حسادت . که از گرسنگی . شما اصلا می دانید حسادت کهنه مزمن چقدر درد دارد ؟

فست فود نمی روم . تنهاییم را تشدید می کند . همیشه وقت بیرون آمدن از فست فود دستپاچه می شوم . عادت ندارم سرم را بیندازم پایین و بزنم بیرون . خوب من قبلا پول غذا را داده ام . نمی توانم بروم پولم را حساب کنم و تشکر کنم و بیایم بیرون . اصلا هر جور حساب کنی دلیلی برای تشکر وجود ندارد . بابت غذایی که از فقر کالری  رنج می برد پول داده ام . بابت غذایی که آماده شدنش پنج دقیقه هم زمان نمی برد این همه انتظار کشیده ام . خودم سینی غذا را از روی پیشخوان برداشته ام . خودم یک سس دیگر لطفا را از روی پیشخوان . حتی یک جوری ست که فکر می کنم باید سینی را برگردانم روی پیشخوان .
برای همین دلیلی برای تشکر وجود ندارد و آدم غذاش که تمام شد باید سرش را بیندازد پایین و بیاید بیرون . با این همه من یک کم حیران و سرگردان می شوم . کشش می دهم . با دستمال کاغذیم بازی می کنم . لبخندهای معذب می زنم . حتی ممکن است بیخودی بروم دست شویی . حتی ممکن است گریه کنم . 

۱۳۹۲ دی ۱۸, چهارشنبه

کارمند ها اصلا هم موجودات حیوونکی ای نیستند . حیوونکی باباته !

وقتی وارد می شدیم باید اسم و فامیل و لحظه ورود مان را توی یک سررسید می نوشتیم . کارمندها خیلی موجودات حیوونکی ای هستند . من شک ندارم آن دفتر را هیچ کس ورق هم نمی زد با این همه ما خیلی جدی ساعت ورودمان را می نوشتیم و خیلی جدی هم امضا می کردیم . امضای من زشت است . من هر روز بابت امضام سرشکسته و متاسف می شدم . اگر می دانستم قرار است کارمند باشم و هر روز یک سررسید جلد قرمز مهم را امضا کنم بیشتر به شکل امضام فکر می کردم .  حتی فکر می کردم باید امضام را عوض کنم زودتر . با این امضا هیچ کس من را جدی نمی گیرد .
اگر از موضوع  پرت نمی شوید باید بگویم امضام شبیه تیغ ماهی ست . لابد آن وقتی که تصمیم گرفته ام شبیه تیغ ماهی امضا کنم فکر کردم آدم ها با دیدن امضام به خاص بودنم پی می برند . اما الان کسی نمی فهمد خاصم . می گویند چه ننر ! اما ننر نیست . یعنی کسی که آن شکل را برای امضاش انتخاب کرده ننر نیست . آن وقت هم نبوده . بچگی کرده . خود شما وقتی رفتید کلاس گیتار که اگه یه روز بری سفر بخوانید و هیچ وقت گیتار زدن تان از چند تا آکورد بی خاصیت فراتر نرفته ، خود شما همان وقت امضای تان را به کلید سل تغییر ندادید ؟
داریم از موضوع پرت می شویم .

شک ندارم اشکان که رئیس مان بود و خیلی پسر شارلاتان و زرنگ و کار بلدی بود و خوبیش همین بود که اگرچه خیلی شارلاتان بود اما کارش هم درست بود و آن بی نواها دیر می فهمیدند گیر چه شارلاتانی افتاده اند . آن بی نواها آن وقت ها ما بی نواها بودیم . و نمی دانم چرا گفتم خوبیش ؟ این می شود بدیش .
باری ! برگردیم سر اشکان . شک ندارم اشکان فکر کرده اگر مجبور شویم هر روز امضا بزنیم کنار ساعت ورودمان ، آن سررسید را جدی می گیریم . که فکر درستی هم بود . ما خیلی به آن سررسید وفادار بودیم و ساعت ورودمان را خیلی صادقانه می نوشتیم . گردش نمی کردیم . می نوشتیم نه و ده دقیقه و نه نه و ربع .
کم کم من و آزاده وفاداری مان را به آن سررسید از دست دادیم . امضا نمی کردیم . جای هم می نوشتیم . پایین پله ها یادمان می افتاد تاریخ خروج و ورودمان را ننوشته ایم و خوب عیب نداره ! فردا می نویسیم .
شکل امضاها مهم نبود . نه ربعیا نه و ده دقیقه هم مهم نبود . عدم تعهد به سررسیده و اشتیاق برای نوشتنش مهم بود .اشکان از همان سررسیده می فهمید کدام یک از کارمندهاش می خواهند بروند .  نیروی تازه کار می گرفت . وقتی می رفتیم یکی نشسته بود جای مان . قبلش با یک شعف و سرزندگی و لبخندِ شبیه تبلیغ های ایرانسل ، سررسید را امضا کرده بود .

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

برای همین غذا ماکارونی داریم . هر چند ماکارونی دوست نداریم .

مامان می پرسد غذا چی درست کنم . از هیچ کی می پرسد . همیشه می پرسد . من فکر می کنم چقدر تکراری . کسی جوابش را نمی دهد . جز وقت هایی که باید بدهد . آن وقت ها زنگ صداش عصبانی و کلافه است . دنبال بهانه می گردد و ما همش مراقبیم همهء بهانه ها را از جلوی چشمش برداریم و بتپانیم توی کمد ، یا زیر فرش یا هر سوراخی که جلوی چشم نباشد که البته بی فایده ست . بهانه سرانجام به شکل چکه های آب از توالت فرنگی سر در می آورد و آوار می شود روی سرمان . مامان داد می زند که این توالت تا کی می خواهد چکه کند و توی این خانه تا داد نزند هیچی درست نمی شود که البته حرف بی ربطی ست چون این صدمین بار است که مامان دارد داد می زند که این توالت تا کی می خواهد چکه کند و توی این خانه تا داد نزند هیچی درست نمی شود . ما فکر می کنیم چرا گورمان را گم نمی کنیم و نمی رویم زودتر از این خراب شده که فکر بی ربطی ست چون پول نداریم . دوست هم نداریم . قبلا داشتیم . حالا نداریم .
من هم تکراری ام . مثلا هر شب که از سوله بر می گشتیم سرم را با شال می بستم و می رفتم توی دست شویی و صورتم را با صابون باکتریایی که دکتر داده بود و بوی بدی هم می داد می شستم و وقتی می آمدم بیرون رو به الناز می گفتم وای چقدر حال داد ولی الناز نمی فهمید که من چقدر تکراری ام چون حواسش نبود . تا این که یک روز فهمیدم که من همیشه این جمله را تکرار می کنم و خوب شد که فهمیدم . ممکن بود توی شست و سه سالگی می فهمیدم که خیلی دیر بود و خیلی ترسناک می شد .
حتی بدتر ! بعید نبود تا ابد بخواهم از سوله برگردم و صورتم را بشورم و بگویم وای چقدر حال داد .

۱۳۹۲ دی ۱۴, شنبه







last day

۱۳۹۲ دی ۱۳, جمعه

اما این تنها چیزی ست که دلم می خواهد چون چیز دیگری نیست که بخواهم . دنیا یک هو خالی شده از دلخواستگی و رویا . چرا ؟

فکر می کنم تنها چیزی که حالا می خواهم این است که جلو زلفی هام بلند شود چون این جوری خیلی زشت و بد ترکیبم . حالا شما می گویید نیستم اما من فکر می کنم هستم و وقتی می گویید نه بابا این جوری خیلی هم بامزه می شوم بیشتر لجم می گیرد ، چون من کی دلم خواسته بامره باشم ؟ من گفتم می خواهم با مزه باشم ؟ نه حقیقتا من گفتم ؟ من دلم می خواهد سکسی و تو دل برو باشم که نیستم . و دیگر می دانم این چیزها ذاتی ست و اکتسابی نیست برای همین دلم نمی خواهد . فقط دلم می خواهد جلو زلفی هام بلند شود زودتر . چون وقتی به جلو زلفی های بلندم فکر می کنم یاد روزهای خوب می افتم و فکر می کنم اگر جلو زلفی هام بلند شود روزهای خوب می آیند . که فکر بی ربطی ست . چون وقتی جلو زلفی هام را کوتاه کردم فکر می کردم وقتی جلو زلفی هام کوتاه بوده روزها قشنگ تر بوده .
دور باطلی ست .
شاید بهتر بود دلم می خواست موهام را قرمز کنم . یا ابروم را سوراخ کنم . یا یک گوزن روی ساق پام تتو کنم .

۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه

« اما تو نمی میری ... تو سگ جونی ژوزه »

البته که هنوز چیزهایی بود . مثلا این که من کارمند نبودم . هیچ چی نبودم . اما در عوض کارمند هم نبودم . یعنی می شد همین جوری که هیچی نیستم و آه در بساط ندارم و دوستی ندارم و پولی ندارم و آینده ای ندارم و  بیست و هشت سالگی بهم هجوم آورده و می خواهد من را بخورد درسته ،
می شد در کنار همه این بدبختی ها کارمند هم باشم و این خیلی مایوس کننده است .
همین که کارمند نبودم یعنی می شد خودم را نکشم .
هر چند اگر بودم هم خودم را نمی کشتم چون « نبودن » هم به اندازه کارمندی من را دلگیر و مایوس می کند .