۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

برای همین غذا ماکارونی داریم . هر چند ماکارونی دوست نداریم .

مامان می پرسد غذا چی درست کنم . از هیچ کی می پرسد . همیشه می پرسد . من فکر می کنم چقدر تکراری . کسی جوابش را نمی دهد . جز وقت هایی که باید بدهد . آن وقت ها زنگ صداش عصبانی و کلافه است . دنبال بهانه می گردد و ما همش مراقبیم همهء بهانه ها را از جلوی چشمش برداریم و بتپانیم توی کمد ، یا زیر فرش یا هر سوراخی که جلوی چشم نباشد که البته بی فایده ست . بهانه سرانجام به شکل چکه های آب از توالت فرنگی سر در می آورد و آوار می شود روی سرمان . مامان داد می زند که این توالت تا کی می خواهد چکه کند و توی این خانه تا داد نزند هیچی درست نمی شود که البته حرف بی ربطی ست چون این صدمین بار است که مامان دارد داد می زند که این توالت تا کی می خواهد چکه کند و توی این خانه تا داد نزند هیچی درست نمی شود . ما فکر می کنیم چرا گورمان را گم نمی کنیم و نمی رویم زودتر از این خراب شده که فکر بی ربطی ست چون پول نداریم . دوست هم نداریم . قبلا داشتیم . حالا نداریم .
من هم تکراری ام . مثلا هر شب که از سوله بر می گشتیم سرم را با شال می بستم و می رفتم توی دست شویی و صورتم را با صابون باکتریایی که دکتر داده بود و بوی بدی هم می داد می شستم و وقتی می آمدم بیرون رو به الناز می گفتم وای چقدر حال داد ولی الناز نمی فهمید که من چقدر تکراری ام چون حواسش نبود . تا این که یک روز فهمیدم که من همیشه این جمله را تکرار می کنم و خوب شد که فهمیدم . ممکن بود توی شست و سه سالگی می فهمیدم که خیلی دیر بود و خیلی ترسناک می شد .
حتی بدتر ! بعید نبود تا ابد بخواهم از سوله برگردم و صورتم را بشورم و بگویم وای چقدر حال داد .