۱۳۹۲ دی ۱۸, چهارشنبه

کارمند ها اصلا هم موجودات حیوونکی ای نیستند . حیوونکی باباته !

وقتی وارد می شدیم باید اسم و فامیل و لحظه ورود مان را توی یک سررسید می نوشتیم . کارمندها خیلی موجودات حیوونکی ای هستند . من شک ندارم آن دفتر را هیچ کس ورق هم نمی زد با این همه ما خیلی جدی ساعت ورودمان را می نوشتیم و خیلی جدی هم امضا می کردیم . امضای من زشت است . من هر روز بابت امضام سرشکسته و متاسف می شدم . اگر می دانستم قرار است کارمند باشم و هر روز یک سررسید جلد قرمز مهم را امضا کنم بیشتر به شکل امضام فکر می کردم .  حتی فکر می کردم باید امضام را عوض کنم زودتر . با این امضا هیچ کس من را جدی نمی گیرد .
اگر از موضوع  پرت نمی شوید باید بگویم امضام شبیه تیغ ماهی ست . لابد آن وقتی که تصمیم گرفته ام شبیه تیغ ماهی امضا کنم فکر کردم آدم ها با دیدن امضام به خاص بودنم پی می برند . اما الان کسی نمی فهمد خاصم . می گویند چه ننر ! اما ننر نیست . یعنی کسی که آن شکل را برای امضاش انتخاب کرده ننر نیست . آن وقت هم نبوده . بچگی کرده . خود شما وقتی رفتید کلاس گیتار که اگه یه روز بری سفر بخوانید و هیچ وقت گیتار زدن تان از چند تا آکورد بی خاصیت فراتر نرفته ، خود شما همان وقت امضای تان را به کلید سل تغییر ندادید ؟
داریم از موضوع پرت می شویم .

شک ندارم اشکان که رئیس مان بود و خیلی پسر شارلاتان و زرنگ و کار بلدی بود و خوبیش همین بود که اگرچه خیلی شارلاتان بود اما کارش هم درست بود و آن بی نواها دیر می فهمیدند گیر چه شارلاتانی افتاده اند . آن بی نواها آن وقت ها ما بی نواها بودیم . و نمی دانم چرا گفتم خوبیش ؟ این می شود بدیش .
باری ! برگردیم سر اشکان . شک ندارم اشکان فکر کرده اگر مجبور شویم هر روز امضا بزنیم کنار ساعت ورودمان ، آن سررسید را جدی می گیریم . که فکر درستی هم بود . ما خیلی به آن سررسید وفادار بودیم و ساعت ورودمان را خیلی صادقانه می نوشتیم . گردش نمی کردیم . می نوشتیم نه و ده دقیقه و نه نه و ربع .
کم کم من و آزاده وفاداری مان را به آن سررسید از دست دادیم . امضا نمی کردیم . جای هم می نوشتیم . پایین پله ها یادمان می افتاد تاریخ خروج و ورودمان را ننوشته ایم و خوب عیب نداره ! فردا می نویسیم .
شکل امضاها مهم نبود . نه ربعیا نه و ده دقیقه هم مهم نبود . عدم تعهد به سررسیده و اشتیاق برای نوشتنش مهم بود .اشکان از همان سررسیده می فهمید کدام یک از کارمندهاش می خواهند بروند .  نیروی تازه کار می گرفت . وقتی می رفتیم یکی نشسته بود جای مان . قبلش با یک شعف و سرزندگی و لبخندِ شبیه تبلیغ های ایرانسل ، سررسید را امضا کرده بود .