۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه

رقت انگیز تر من بودم که گوشه یک کاغذ نوشتم « جعبه دستمال کاغذی صد برگ دولای بیتا » تا بعدا بنویسم « وقتی لب هاش هنگام نوشتن آن عددها آرام و بی صدا می جنبند و همه چیز آن میز به اندازه جعبه دستمال کاغدی صد برگ دولای بیتا حقیر است »

بعد گاهی هم بود که سایه زنگ می زد . سایه خیلی مایوس کننده بود . نمی فهمید که دیگر خیلی دیر شده . مثلا یک بار امین گفت منتظر فرصت بوده و شک ندارم وقتی این کلمات را می نوشته یادش نبوده که سال ها از آن روز می گذرد و سال ها توی خودش یک عالمه ساعت و فرصت ِ آرام دارد برای حرف زدن و اگر حرفی گفته نشده ، بعد از این کفتنش بیهوده ترین کار دنیاست . هیچ کس به اندازه من نفهمیده بود که دیگر خیلی دیر و بیهوده است .
من توی غمگین ترین لحظه های زندگیم فکر می کردم شبیه یک پاکت شیرم که مانده آن پشت مشت های یخچال و تاریخ مصرفش گذشته و حالا بهترین کار این است که بینداریش دور بی آن که بازش کنی چون بوی گند می دهد . برای همین دلم نمی خواست حرفی بزنم . می خواستم نباشم . از اول نبوده باشم .
اما بودم . باید می رفتم بانک . وقتی نشستم رو به روی مرده فهمیدم این آخرین کاری بود توی دنیا که دلم می خواست انجامش دهم . کارهای بانکی من را دلگیر می کنند . فکر کردم مرده خودش می داند این جوری که کتش را یک وری انداخته روی دسته صندلی ، صندلی هایی که پلاستیک هاش را نکنده اند ، صندلی هایی که پلاستیک هاش را نخواهند کند تا پاره پوره شود . اَه !
مرده خودش می داند وقتی دارد کارهای بانکی یک پاکت شیر تاریخ مصرف گذشته را انجام می دهد ، وقتی لبهاش هنگام نوشتن آن عدد ها آرام و بی صدا می جنبند و همه چیز آن میز به اندازه جعبه دستمال کاغذی صد برگ دولای بیتا حقیر است ، چقدر رقت انگیز است ؟
رفتم نشستم گوشه دنج یک کافه آرام ِ« سیگار کشیدن ممنوع » چون خسته بودم . چون مهران حرف هایی زده بود که از آن بدتر نمی شد ، مثل یک پاکت شیر تاریخ مصرف گذشته که بازش کرده بودند .