۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه

من خوبم . هوا خوب نیست . فکر می کنم وقتش شده اینستاگرام داشته باشم . عکس انگشتهای لاک زده ام را بگذارم توش . یکی زیرش بنویسد . به به ! چه لاک خوشرنگی !

هوا یک جوری ست که انگار روزهای آخر اسفند . نه آن جور ِ شاعرانه که فرهاد . من از روزهای آخر اسفند بدم می آید . شبیه پریود است . غمش جانکاه تر . غم نیست . کلافگی ست . اگر قرار شد خودکشی کنم نگهش می دارم برای یکی از روزهای منتهی به بهار . فعلا نمی خواهم . بعدا هم نخواهم خواست . خاطرات هجوم می اورند . کم از خودکشی ندارد . نه خیلی لحظه های عجیب . مثلا خود نه ساله ام را می بینم که از پیج کوچه رد می شوم . همین . نه بیشتر . رد می شوم .
نشسته ام روی پله های جلوی خانه ، مهران ، لبخند ِ معذب ِ ببخشید دیر کردمی بر لب دارد از دور می آید .
زهرا دوچرخه سواری می کند . تنهایی .
اَه ! خواندن این خاطرات چه مهم است وقتی شما نمی توانید ببینید ؟ نمی توانید ببینید که من وقتی مهران را می بینم چه قشنگ تر می شوم از همیشه ام . که زهرا روی آن دوچرخه جه شادتر است از تمام سال های بعدش . که آن دیوارهای آجری چه نزدیکند به من از هر کس که بعدها نزدیکم شد .
یادآوریش چه مهم است وقتی این همه دلم را به درد می آورد . چرا این همه دلم را به درد می آورد ؟