بابا به این که هر چیزی عمری دارد اعتقاد نداشت. از نسل یخچال های ژاپنی بود. که عمرشان هیچ وقت به سر نمی آمد. با صاحبشان بزرگ می شدند و پیر می شدند و وقتی صاحب شان می مرد گم و گور می شدند. برای همین باور نمی کرد هر چیزی یک عمری دارد. اگر هم قرار بود عمری داشته باشند باید قد عمر صاحبخانه عمر می کردند.
وقتی ماشین ظرف شویی خراب شد بی اغراق بیشتر از پول خود ماشین لباسشویی خرجش کرد که درستش کند. از نظرش پانزده سال سنی نبود. هر روز یکی را می اورد. وقتی تعمیر کار با پول بی زبان مان از خانه می رفت بابا معتقد بود تعمیرکار قبلی فلان بوده و این یکی چقدر سرش می شده و چقدر سر در می آورده و ماشین یک ماه برای مان کار می کرد و دوباره آب توش جمع می شد و ظرف ها را آب نکشیده ول می کرد. وقتی هم آخرین نفر آمد و صادقانه بی آن که پول مان را بخورد گفت که این ماشین دیگر به هیچ دردی نمی خورد بابا محل نگذاشت. جنازهء ماشین ماند توی آشپزخانه. کمی در و پیکرش را برداشته بودند و ظاهر عجیبی پیدا کرده بود. اما قرار نبود از خانه برود بیرون. قرار بود مثل یخچال های ژاپنی تا آخر عمر با ما زندگی کند تا بعد از مرگ مان وراث مان گم و گورش کنند.
اما ای کاش فقط ماشین لباسشویی بود. شیر دستشویی چکه می کرد. یک ماه، دو ماه، پنج ماه. بابا هر چند روز یک بار آچار و فلانش را بر می داشت و می افتاد به جانش. سه روز چکه نمی کرد و روز چهارم شروع می شد.
امروز چکه اش تبدیل شده بود به جریان باریکی از آب که توی این بی ابی خیلی خجالت آور و غیر مسئولانه بود و نمی شد از کنارش ساده گذشت. شیر فلکه را بستم تا یک فکری به حالش بکنیم. بابا که آمد خانه گفت که خیلی بهش خوش گذشته و گفت موز می خورم؟ و پرسید مامان کجاست؟ و پرسید کی بر می گردد؟ و شام خورده ام یا چی؟ بابا همیشه خیلی سوال دارد.
گفتم شیر فلکه را بسته ام و آب قطع است چون شیر دستشویی چکه می کرد. با تاسف سرش را تکان داد که باید عوضش کند. به شکست تن داده بود. گفت دیگر کاریش نمی شود کرد. هر کاری از دستش بر می آمده کرده. منتظر همدردی بود. گفتم بابا هر چیزی یه عمری داره دیگه. و رفتم توی اتاق و در را بستم چون نمی خواستم دربارهء عمر یخچال های ژاپنی چیزی بدانم. با اینکه هنوز نامه ای دریافت نکرده بودم اما از پیش جواب را می دانستم و حوصله نداشتم و توی این هاگیر واگیر حقیقتا عمر یخچال های ژاپنی مهم نبود. بود؟