۱۳۹۷ مهر ۲۴, سه‌شنبه

خدا شفات بده مهناز!


از تهران گردیم که برگشتم مهناز داشت می گفت که دارو احتکار می کند. آدم ها به یک حدی عجیبی از خودشیفتگی رسیده بودند. حتی از بی اخلاقی شان هم فیلم می گرفتند و پخش می کردند. 
چند روز پیش یکی از این اینفلوئنسر که نمی دانم درست دارم می نویسمش یا نه یا چی، یک عکس از خودش گذاشته بود و دربارهء خودش نوشته بود تا در جملهء آخر بگوید یکی مرده و چقدر ناراحت است و افسوس می خورد. هشتگ ( نام متوفی ). 
من متوفی را خیلی دور می شناختم. دیده بودمش. دختر خیلی قشنگی بود و من دختر های قشنگ را همیشه به خاطر می سپارم. چرا ؟ چرا نه؟ قشنگی در خاطر می ماند. نه؟ 
اصلا نمی فهمیدم آدم چرا باید انقدر خودش را دوست داشته باشد که حتی از مرگ یکی هم برای نوشتن از خودش و گذاشتن عکس خودش استفاده کند. یعنی می شد عکس آسمان را بگذارد. یا پرده اتاقش را. یک دیوار پر از قاب عکس. گلدان ها. حتی گربه! هر کوفتی غیر از خودش. یعنی حتی اگر متوفی را نمی شناخت هم باید می فهمید این نوشته و عکسش چقدر ناراحت کننده اند. و در آخر هشتگ فلان؟ حقیقتا توی مغز این فلوئنسر ها غیر از پهن چی هست؟ پوووف! 
برای همین لب تاپم را بستم. چون حتی اگر تلویزیون را خاموش هم می کردی بی بی سی از یک جای دیگر می آمد توی زندگیت. از گوشی موبایلت، لب تاپت، دوش حمام! لعنتی! 

۱۳۹۷ مهر ۲۲, یکشنبه

حتما خانوم قدوسی! حتما!


صبح زود بیدار شدم، دوش گرفتم، صبحانهء مفصلم را خوردم و رفتم به سمت تهران. 
من توی سفر خوبم. آرامم. می دانم نباید هیچ کاری بکنم و بابت هیچ کاری نکردن عذاب وجدان نمی گیرم. می توانم خیابان ها را بی هدف راه بروم، بی ان که قرار باشد به جایی برسم. قرار همین راه رفتن است. نگاه کردن شهر و آدم هاش. میلیون ها تومنم را صد دلاری خریده ام که خودم را برسانم این گوشهء دنیا که تنها به شهر و دیوار هاش نگاه کنم. شب کسی منتظرم نیست. می توانم دیر بروم. می توانم اصلا نروم. هر چی! 
برای همین روزهایی از این دست که هوا خوب است و من با سی و سه سالگی تنها چهار روز فاصله دارم و دیگر هیچ کار قابل توجهی از دستم بر نمی آید که مثلا بگویم قبل از سی و سه سالگی فلان، نقشهء تهران را دستم می گیرم و راه می افتم توی شهر. 
از کنار سالن رودکی می گذرم. گردن می کشم ببینم کار فرهاد هنوز آن جاست. نمی بینمش. یادم می آید یک بار فرهاد فزونی به شاگردهاش گفته بود آدم هر کاری می خواهد بکند باید تا قبل از سی سالگی بکند. بعدش هیچی به هیچی. دربارهء خودش هم راست می گفت. بعد از سی سالگیش کار قابل توجهی نکرده بود. آخرین کارش تئاتر بی سر و تهی بود که توش پگاه آهنگرانی بازی می کرد و خدای من ! حقیقتا کی بد تر از پگاه آهنگرانی؟ 
اما چرند می گفت. نه چون در آستانهء سی و سه سالگی بودم و فکر می کردم یک روز قرار است کار قابل توجهی توی زندگیم بکنم یا همان جور که وعده اش را داده بودم روی صندلی میخکوب تان کنم یا هر چی. اگر قرار بود کسی روی صندلی میخکوب مان کند، یوسا بود. نه من! و این ربطی به سن و سال نداشت. چون فرهاد تا قبل از سی سالگیش هم گه خاصی توی زندگیش نخورده بود. اما وقتی پگاه آهنگرانی می شود بازیگر فرهاد هم فلان. 
باری! به سفر توریستیم ادامه دادم. هواشناسی گفته بود آسمان ابری ست که نبود. خنک بود اما. آفتاب بی رمقی هم می تابید. من خوش خوشان فردوسی را می رفتم سمت میدان امام خمینی. 
توی گیفت شاپ موزه یادم آمد مسافر نیستم و خست همیشگیم آمد سراغم و کارت پستال ها را گذاشتم سر جاش و با اولین اتوبوس برگشتم ! 

رسیدم که خانه پونه قدوسی گفت که صندوق پول بین الملل روزهای تیره و تاری را برای اقتصاد ایران پیش بینی می کند و گفت یک چهارم ایرانی ها دچار اختلالات روانی هستند و از ما خواست در شصت دقیقه, باقی خبرها را دنبال کنیم. 
به بابا گفتم صدای تلویزیون را کمتر کند. من هیچ علاقه ای نداشتم خبرهایی را بشنوم که سر خطش این شکلی شروع می شد. 

۱۳۹۷ مهر ۲۱, شنبه


دماوند از سری « طبیعت بی جان »، ۲۰۱۸، ماژیک روی کاغذ

۱۳۹۷ مهر ۱۹, پنجشنبه

مثل تمام این سال ها


زنگ زد و گفت دارد می رود. فکر کرده قبل از رفتن باید خداحافظی کند. گفتم فکر نکرده. اگر فکر کرده بود زنگ نمی زد. خیلی آرام و با طمانینه و شمرده جوابش را داده بودم. که از من بعید بود. 
و گفتم ما خیلی وقت است خداحافظی کرده ایم. و چی از این بی معنی تر که بعد از این همه سال زنگ زده خداحافظی کند.
باران بند امده بود. اولین باران پاییز نود و هفت. هوا خوب و خنک بود. شاید برای همین. غیر از این بود گوشی را قطع می کردم. سمت چپم گل فروشی بزرگی بود. کمی این پا و آن پا کردم. نباید یک گلدان تازه می خریدم؟ 
گفت دلش می خواهد ببخشمش. گفتم از دستش عصبانی نیستم که ببخشمش. غمگین نیستم. اصلا هیچی نیستم. گفتم برای من فرقی با این آقای گلفروش ندارد. آقای گلفروش را با دستم نشان دادم و تصمیم گرفتم گلدان نخرم. 
گفتم خیلی بی تفاوتم. و برایم فرقی نمی کند برود یا تا همیشه یک جای این شهر باشد یا هر چی. 
همین که دیگر قسمتی از من و خاطراتم نیست برایم کافیست. باقیش برایم اهمیتی ندارد. 
گفت می خواهد قبل از رفتنش همدیگر را ببینم. آرام و با طمانینه و شمرده گوشی را قطع کردم و انداختمش توی کیفم. آخرین کاری که توی این دنیا دلم می خواستم بکنم همین بود. یکی از آدم های گذشته ام را ببینم. نه چون دلم برایش تنگ شده باشد یا هرچی. که باهاش خداحافظی کنم. پوووف! 
باز هم زنگ می زد. اما همدیگر را نمی دیدیم. تهش عصبانیت و دلخوری بود. این تنها کاری بود که بلد بودیم. همدیگر را عصبانی کنیم.

۱۳۹۷ مهر ۱۸, چهارشنبه


دماوند از سری « طبیعت بی جان » ، ۲۰۱۸، ماژیک روی کاغذ

۱۳۹۷ مهر ۱۷, سه‌شنبه

من نشسته بودم یک گوشه دنجش و کوه هایم را می کشیدم.


زنه نشسته بود تا اسنپ درخواستش را قبول کند. از اینترنت فقط همین را یاد گرفته بود که ویدیوهای توانا را برای گروه دوستانش بفرستد. توی تمام گروه های تلگرامیش قیمت دلار داشت می رفت بالا و چیزی تا بازگشت اعلا حضرت نمانده بود. آیا من داشتم از قیافه اش قضاوتش می کردم. بله! و خوب می کردم. 
مسیر کوتاه بود و کرایه اش کم بود و کسی قبول نمی کرد. گفت بعد می گن مردم ایران گشنه ان. گشنه بودن که قبول می کردن دیگه. به من نگاه کرد. می خواست من را هم ببرد توی تیم خودش. پر واضح بود که من توی تیمش نبودم. اگر تا آخر این ماه وضعیت همین بود که بود، من هم باید می رفتم توی اسنپ کار می کردم. یا مثل پیشخدمت های همین کافه، پیشبند می بستم به کمرم و برای آدم هایی از این دست اسنپ می گرفتم. یا هر چی! 
فکر کرده بود چون گرسنه ایم، شدیم نوکر کلفتش. نه خانوم! از اصل که نیفتادیم. با غضب نگاهش کردم. اما داشت یک جای دیگر را نگاه می کرد و غضب ِ من اشتباهی خورد به مشتری پشتی. لبخند زدم که زهر غضبم را بگیرم. نشد. 
قیمت دلار داشت می آمد پایین. به سرعت. حال آدم ها خوب بود. کافه شلوغ. 

۱۳۹۷ مهر ۱۴, شنبه

مطلقا هیچ چیز!


صورتش را با ماسک آووکادو پوشانده بود. نمی توانست بخندد. یا عصبانی شود. یا اشک بریزد. هر چند میلی هم به خندیدن یا عصبانی شدن نداشت. به گریستن هم. آن جور که نشسته بود روی صندلی و به جایی توی خلا خیره شده بود و صورتش را لایه سبز رنگی پوشانده بود، میلی به هیچ چیز نداشت. 
بعد از ظهر چرت کوتاهی زده بود. تمام ایمیل هایش را قبل از پایان وقت مقرر زده بود. تا آخر ماه حسابش پر بود. و دوازده روز دیگر سی و سه ساله می شد.  

۱۳۹۷ مهر ۱۰, سه‌شنبه

گاهی هم می روم توی آدم ها. با کله.


مرده خطاب به راننده گفت درِ این لگنو باز کن. ها ها. زنش هم خندید. ها ها. اغراق شده. تا زهر شوخی های بیمزهء شوهرش را بگیرد. زن راننده هم خندید. تا همراهی کرده باشد. مرده از آن هایی بود که شوخی های لمپن و بیمزه می کنند و ها ها می خندند. می خواستند چهار نفری بروند شام بخورند. یا هر جا. قرار بود تا آخر شب از همین شوخی های باجناغی کند و زنش هم ها ها بخندد. زن راننده هم. حتی خود راننده هم. 
هوا گرم بود. می رفتم به سمت آفتاب و چشم هایم را این شکلی کرده بودم. می فهمید که چه شکلی؟ و داشتم به آدم ها نگاه می کردم. کاری که اغلب نمی کنم. اغلب سرم را می اندازم پایین، قدم های محکم بر می دارم و به آسفالت خیابان نگاه می کنم. گاهی هم می روم توی درخت ها. گاهی هم نه.
پسره همین جوری که می رفت به سمت آفتاب و چشم هاش را این شکلی کرده بود و با موبایلش حرف می زد گفت که آخه تو خیلی شیطونی! فارغ از این که شنیدن این کلمه از طرف هر کسی خیلی ناراحتم می کند ( که به من چه؟ ) نمی فهمیدم چطور می تواند با چشم های این شکلی و گرمای آفتاب این شکلی عاشقانه با کسی حرف بزند. من توی این هوا فقط می توانم تند تند راه بروم تا برسم به مقصد و نق بزنم. همیشه می توانم نق بزنم. این تنها کاریست که خوب از پسش بر می آیم. 
کافی بود نیم ساعت دیگر می آمدم بیرون تا آفتاب رفته باشد پایین تر. اما آدم فکرش را هم نمی کند آفتاب غروب تابستان چه گرم است. فکر می کنی هوا خنک شده. می روی توی خیابان ها هم قدمی زده باشی و هم فلان. 
توی کوچهء نزدیک کتاب فروشی، پدری را می بینم که دست پسر بچهء کوچکش را گرفته و بی هدف می رود و بر می گردد. انگار سگش را آورده بیرون که بشاشد. همین جوری بی هدف. و با موبایلش حرف می زند. و حواسش به پسرش نیست. پسره دستش توی دست پدرش دارد شعر می خواند. برای خودش. فقط برای خودش. خیلی صحنهء قشنگی ست. از دیدنش خیلی کیف می کنم. 

۱۳۹۷ مهر ۹, دوشنبه

وقتش نشده با ماجراهای عجیبم روی صندلی میخکوب تان کنم؟


خوب داستان به همین جا ختم نمی شد. آن وقت ها کانال پنج شب های جمعه شوی یک کمدین اصفهانی را پخش می کرد که اسمش رشید بود و درست حدس زدید. طنز ماجرا این بود که رشید قد کوتاهی داشت و بابت همین موضوع ما باید بهش می خندیدیم. من تا مدت ها باید به سوال معلم های بامزه ام جواب می دادم که با رشید نسبتی دارم؟ ها ها! جوابم ؟ خنده های معذب! 
اصفهانی ها ( یی که من توی زندگی ام دیده ام ) فکر می کنند موجودات بامزه ای هستند که نیستند. فکر می کنند لهجهء شیرینی دارند که ندارند. فکر های دیگری هم می کنند که من ازشان بی خبرم.
من از رشید کینه به دل گرفتم. و از پدربزرگم که فامیلش رشیدی بود و برایش مهم نبود که فامیل دو تا از پسر هایش توی شناسنامه «ی» ندارد. می شد از من بپرسند با داوود رشیدی نسبتی دارم؟ اما نمی پرسیدند. چون پدر من یکی از آن دو پسری بود که فامیلش ی نداشت. 
من زیر باد کولر باشگاه، در حالی که زل زده بودم به تصویر خودم توی آینه، به رشید فکر می کردم که روحش هم خبر نداشت من چه کینه ای ازش به دل دارم. پووف! 
من همیشه توی این آینه و درست توی همین آینه می فهمم ابروی سمت چپم از ابروی سمت راستم پایین تر است. 
و فکر می کنم پنجاه و شش روز دیگر سی و سه ساله می شوم و حقیقتا نباید دغدغه ای غیر از کمدین لوس شبکه پنج و ابرو های بالا و پایینم داشته باشم؟ وقتش نشده زندگی بی مزه ام را از عقده های بی معنی گذشته خالی کنم و دنیایم را فراخ تر کنم؟ نباید داستان های جالب تری برای تعریف کردن داشته باشم؟
گاهی نگرانم شبیه پدرم شوم. پدر من خاطراتی دارد که به بیمزگی خاطرات من نیست. شنیدنش خالی از لطف نیست. اما تنها یک بار شنیدنش. اما پدر من دوست دارد خاطراتش را برای هزارمین بار و همیشه سر میز شام برای مخاطبینش تعریف کند. می تواند تعریف کردن خاطرات را موکول کند به وقت میوهء بعد از شام که سرد نمی شود. به چای قبل از شام که تشریفاتی ست و مهم نیست سرد شود. اما درست وقتی مهمان های گرسنه می خواهند اولین قاشق را توی دهانشان بگذارند خاطراتش را آرام و با طمانینه شروع می کند. جوری آرام که آرام تر از آن نمی شود. مهمان ها قاشق را جایی نزدیک دهان شان معذب نگه می دارند. بعد پدرم همین جوری که قاشق هایش را از غذا پر می کند و غذا را آرام می جود، داستانش را برای بار هزارم تعریف می کند. غذای مهمان ها می ماسد. پدرم سیر و خوشحال از یک خاطره می رود به داستان بعدیش. من و مامان و برادرم به غذا خوردن مان ادامه می دهیم. کسی به مهمان ها نمی گوید بفرمایید سرد می شه! ما اهل این جور تعارف ها نیستیم.