۱۳۹۷ مهر ۱۰, سه‌شنبه

گاهی هم می روم توی آدم ها. با کله.


مرده خطاب به راننده گفت درِ این لگنو باز کن. ها ها. زنش هم خندید. ها ها. اغراق شده. تا زهر شوخی های بیمزهء شوهرش را بگیرد. زن راننده هم خندید. تا همراهی کرده باشد. مرده از آن هایی بود که شوخی های لمپن و بیمزه می کنند و ها ها می خندند. می خواستند چهار نفری بروند شام بخورند. یا هر جا. قرار بود تا آخر شب از همین شوخی های باجناغی کند و زنش هم ها ها بخندد. زن راننده هم. حتی خود راننده هم. 
هوا گرم بود. می رفتم به سمت آفتاب و چشم هایم را این شکلی کرده بودم. می فهمید که چه شکلی؟ و داشتم به آدم ها نگاه می کردم. کاری که اغلب نمی کنم. اغلب سرم را می اندازم پایین، قدم های محکم بر می دارم و به آسفالت خیابان نگاه می کنم. گاهی هم می روم توی درخت ها. گاهی هم نه.
پسره همین جوری که می رفت به سمت آفتاب و چشم هاش را این شکلی کرده بود و با موبایلش حرف می زد گفت که آخه تو خیلی شیطونی! فارغ از این که شنیدن این کلمه از طرف هر کسی خیلی ناراحتم می کند ( که به من چه؟ ) نمی فهمیدم چطور می تواند با چشم های این شکلی و گرمای آفتاب این شکلی عاشقانه با کسی حرف بزند. من توی این هوا فقط می توانم تند تند راه بروم تا برسم به مقصد و نق بزنم. همیشه می توانم نق بزنم. این تنها کاریست که خوب از پسش بر می آیم. 
کافی بود نیم ساعت دیگر می آمدم بیرون تا آفتاب رفته باشد پایین تر. اما آدم فکرش را هم نمی کند آفتاب غروب تابستان چه گرم است. فکر می کنی هوا خنک شده. می روی توی خیابان ها هم قدمی زده باشی و هم فلان. 
توی کوچهء نزدیک کتاب فروشی، پدری را می بینم که دست پسر بچهء کوچکش را گرفته و بی هدف می رود و بر می گردد. انگار سگش را آورده بیرون که بشاشد. همین جوری بی هدف. و با موبایلش حرف می زند. و حواسش به پسرش نیست. پسره دستش توی دست پدرش دارد شعر می خواند. برای خودش. فقط برای خودش. خیلی صحنهء قشنگی ست. از دیدنش خیلی کیف می کنم.