۱۳۹۷ مهر ۲۴, سه‌شنبه

خدا شفات بده مهناز!


از تهران گردیم که برگشتم مهناز داشت می گفت که دارو احتکار می کند. آدم ها به یک حدی عجیبی از خودشیفتگی رسیده بودند. حتی از بی اخلاقی شان هم فیلم می گرفتند و پخش می کردند. 
چند روز پیش یکی از این اینفلوئنسر که نمی دانم درست دارم می نویسمش یا نه یا چی، یک عکس از خودش گذاشته بود و دربارهء خودش نوشته بود تا در جملهء آخر بگوید یکی مرده و چقدر ناراحت است و افسوس می خورد. هشتگ ( نام متوفی ). 
من متوفی را خیلی دور می شناختم. دیده بودمش. دختر خیلی قشنگی بود و من دختر های قشنگ را همیشه به خاطر می سپارم. چرا ؟ چرا نه؟ قشنگی در خاطر می ماند. نه؟ 
اصلا نمی فهمیدم آدم چرا باید انقدر خودش را دوست داشته باشد که حتی از مرگ یکی هم برای نوشتن از خودش و گذاشتن عکس خودش استفاده کند. یعنی می شد عکس آسمان را بگذارد. یا پرده اتاقش را. یک دیوار پر از قاب عکس. گلدان ها. حتی گربه! هر کوفتی غیر از خودش. یعنی حتی اگر متوفی را نمی شناخت هم باید می فهمید این نوشته و عکسش چقدر ناراحت کننده اند. و در آخر هشتگ فلان؟ حقیقتا توی مغز این فلوئنسر ها غیر از پهن چی هست؟ پوووف! 
برای همین لب تاپم را بستم. چون حتی اگر تلویزیون را خاموش هم می کردی بی بی سی از یک جای دیگر می آمد توی زندگیت. از گوشی موبایلت، لب تاپت، دوش حمام! لعنتی!