۱۳۹۷ مهر ۹, دوشنبه

وقتش نشده با ماجراهای عجیبم روی صندلی میخکوب تان کنم؟


خوب داستان به همین جا ختم نمی شد. آن وقت ها کانال پنج شب های جمعه شوی یک کمدین اصفهانی را پخش می کرد که اسمش رشید بود و درست حدس زدید. طنز ماجرا این بود که رشید قد کوتاهی داشت و بابت همین موضوع ما باید بهش می خندیدیم. من تا مدت ها باید به سوال معلم های بامزه ام جواب می دادم که با رشید نسبتی دارم؟ ها ها! جوابم ؟ خنده های معذب! 
اصفهانی ها ( یی که من توی زندگی ام دیده ام ) فکر می کنند موجودات بامزه ای هستند که نیستند. فکر می کنند لهجهء شیرینی دارند که ندارند. فکر های دیگری هم می کنند که من ازشان بی خبرم.
من از رشید کینه به دل گرفتم. و از پدربزرگم که فامیلش رشیدی بود و برایش مهم نبود که فامیل دو تا از پسر هایش توی شناسنامه «ی» ندارد. می شد از من بپرسند با داوود رشیدی نسبتی دارم؟ اما نمی پرسیدند. چون پدر من یکی از آن دو پسری بود که فامیلش ی نداشت. 
من زیر باد کولر باشگاه، در حالی که زل زده بودم به تصویر خودم توی آینه، به رشید فکر می کردم که روحش هم خبر نداشت من چه کینه ای ازش به دل دارم. پووف! 
من همیشه توی این آینه و درست توی همین آینه می فهمم ابروی سمت چپم از ابروی سمت راستم پایین تر است. 
و فکر می کنم پنجاه و شش روز دیگر سی و سه ساله می شوم و حقیقتا نباید دغدغه ای غیر از کمدین لوس شبکه پنج و ابرو های بالا و پایینم داشته باشم؟ وقتش نشده زندگی بی مزه ام را از عقده های بی معنی گذشته خالی کنم و دنیایم را فراخ تر کنم؟ نباید داستان های جالب تری برای تعریف کردن داشته باشم؟
گاهی نگرانم شبیه پدرم شوم. پدر من خاطراتی دارد که به بیمزگی خاطرات من نیست. شنیدنش خالی از لطف نیست. اما تنها یک بار شنیدنش. اما پدر من دوست دارد خاطراتش را برای هزارمین بار و همیشه سر میز شام برای مخاطبینش تعریف کند. می تواند تعریف کردن خاطرات را موکول کند به وقت میوهء بعد از شام که سرد نمی شود. به چای قبل از شام که تشریفاتی ست و مهم نیست سرد شود. اما درست وقتی مهمان های گرسنه می خواهند اولین قاشق را توی دهانشان بگذارند خاطراتش را آرام و با طمانینه شروع می کند. جوری آرام که آرام تر از آن نمی شود. مهمان ها قاشق را جایی نزدیک دهان شان معذب نگه می دارند. بعد پدرم همین جوری که قاشق هایش را از غذا پر می کند و غذا را آرام می جود، داستانش را برای بار هزارم تعریف می کند. غذای مهمان ها می ماسد. پدرم سیر و خوشحال از یک خاطره می رود به داستان بعدیش. من و مامان و برادرم به غذا خوردن مان ادامه می دهیم. کسی به مهمان ها نمی گوید بفرمایید سرد می شه! ما اهل این جور تعارف ها نیستیم.