زنگ زد و گفت دارد می رود. فکر کرده قبل از رفتن باید خداحافظی کند. گفتم فکر نکرده. اگر فکر کرده بود زنگ نمی زد. خیلی آرام و با طمانینه و شمرده جوابش را داده بودم. که از من بعید بود.
و گفتم ما خیلی وقت است خداحافظی کرده ایم. و چی از این بی معنی تر که بعد از این همه سال زنگ زده خداحافظی کند.
باران بند امده بود. اولین باران پاییز نود و هفت. هوا خوب و خنک بود. شاید برای همین. غیر از این بود گوشی را قطع می کردم. سمت چپم گل فروشی بزرگی بود. کمی این پا و آن پا کردم. نباید یک گلدان تازه می خریدم؟
گفت دلش می خواهد ببخشمش. گفتم از دستش عصبانی نیستم که ببخشمش. غمگین نیستم. اصلا هیچی نیستم. گفتم برای من فرقی با این آقای گلفروش ندارد. آقای گلفروش را با دستم نشان دادم و تصمیم گرفتم گلدان نخرم.
گفتم خیلی بی تفاوتم. و برایم فرقی نمی کند برود یا تا همیشه یک جای این شهر باشد یا هر چی.
همین که دیگر قسمتی از من و خاطراتم نیست برایم کافیست. باقیش برایم اهمیتی ندارد.
گفت می خواهد قبل از رفتنش همدیگر را ببینم. آرام و با طمانینه و شمرده گوشی را قطع کردم و انداختمش توی کیفم. آخرین کاری که توی این دنیا دلم می خواستم بکنم همین بود. یکی از آدم های گذشته ام را ببینم. نه چون دلم برایش تنگ شده باشد یا هرچی. که باهاش خداحافظی کنم. پوووف!
باز هم زنگ می زد. اما همدیگر را نمی دیدیم. تهش عصبانیت و دلخوری بود. این تنها کاری بود که بلد بودیم. همدیگر را عصبانی کنیم.