صورتش را با ماسک آووکادو پوشانده بود. نمی توانست بخندد. یا عصبانی شود. یا اشک بریزد. هر چند میلی هم به خندیدن یا عصبانی شدن نداشت. به گریستن هم. آن جور که نشسته بود روی صندلی و به جایی توی خلا خیره شده بود و صورتش را لایه سبز رنگی پوشانده بود، میلی به هیچ چیز نداشت.
بعد از ظهر چرت کوتاهی زده بود. تمام ایمیل هایش را قبل از پایان وقت مقرر زده بود. تا آخر ماه حسابش پر بود. و دوازده روز دیگر سی و سه ساله می شد.