۱۳۹۷ دی ۴, سه‌شنبه

امروز روز اول دی ماه است. من راز فصل ها را نمی دانم و حرف لحظه ها را نمی فهمم و هیچی به هیچی. این از من.


وقت لیزرم را کنسل می کنم. یک ماه سر کار بوده ام. بدون یک روز تعطیلی. و فکر می کنم استحقاقش را دارم تا ساعت ده توی تختخواب باشم. یا ساعت یازده. یا حتی دوازده. چرا نه؟
و فکر می کنم استحقاقش را دارم کمی ولخرجی کنم و قهوه ام را توی یک کافهء دنج بنوشم. اما با اولین کافهء دنجی که می شناسم یک کورس تاکسی و دوازده ایستگاه اتوبوس فاصله دارم و خوب می توانم با جارو کردن اتاق، آب دادن به گلدان ها، حمام کردن و یک صبحانهء مفصل خودم را سرحال کنم و پولِ قهوه ام را توی بالشم پس انداز کنم. 
تمیز کردن همیشه حالم را بهتر می کند و فکر هایم را سرو سامان می دهد. آسمان ابری ست و برای شروع روز خوبی ست. شروع چی ؟ نمی دانم. 
روزهای دیگری از این دست که دیر از خواب بیدار می شوم خلقم تنگ است. امروز اما خصومتی با کسی ندارم. با خودم هم. و فکر می کنم استحقاقش را دارم تا با خودم مهربان تر باشم. چون تمام ماه گذشته را بی تعطیلی سر کار بوده ام؟ نچ. پس چی؟ هرچی.
ورزشم را به غروب مو کول می کنم. ورزش غروب را دوست ندارم. گرسنه ام می کند و برای من که عادت به شام خوردن ندارم آزاردهنده ست. با این همه باید برم روی تردمیل راه بروم و برای سفرم برنامه ریزی کنم. به کجا؟ هرجا. 

۱۳۹۷ آذر ۲۵, یکشنبه

تمام دست اوردم توی هفتهء گذشته این بود که یاد گرفتم با سه تا توپ جاگلینگ کنم. حقیقتا که آفریده شدم برای همین ژانگولر بازی ها! پووف!


حوالی ساعت نه شب بود که احساس کردم آخر هفته یک ریجکشن دیگر دریافت می کنم. برای حسم دلیل خاصی نداشتم. تا همین بعد از ظهر همان قدر که فکر می کردم قبول نمی شوم، به همان اندازه امیدوار بودم قبول شوم. اما حالا مطمئن شده بودم که قبول نمی شوم و خیلی بابتش مائوس شدم. 
اما نمی توانستم بنشینم غصه بخورم. خیلی بی معنی بود. هنوز جواب ها نیامده بود و نمی شد سر قبری عزاداری کرد که توش مرده ای نیست. اگر بود هم چندان عزاداری نداشت. 
اما گفتم که. خسته بودم و فکر کرده بودم تنها چیزی که کمی حالم را جا می آورد این است که بروم کمی توی دنیا قدم بزنم و بگذارم باد بوزد لای موهام! بعله! دنیای خیلی کوچکِ خیلی حقیری داشتم که جا برای آرزوهای بزرگ نداشت.
حقش بود با اولین اتوبوس می رفتم هفت تپه. دست کم آن جا می شد از نزدیک ببینم یکی داد می زند: « تا رسواتون نکنیم از کف خیابون نمی ریم! » می شد از نزدیک ببینیم دارند می رقصند توی خیابان. آدم هایی همین نزدیکی ، خیابان ها را پس گرفته اند و دمشان گرم. 

۱۳۹۷ آذر ۲۲, پنجشنبه

و باید بگویم خانهء ما توی زیباترین محلهء تهران است.


یک جملهء قشنگی هم نوشته بود برایم که خیلی به دلم نشست. نوشته بود چند روز پیش تصویرم از ذهنش عبود کرده. نوشته بود خیلی لذیذ بود. نوشته بود کاش ذهنش طول بیشتری داشت که من بیشتر می ماندم. 
ما خیلی با هم معاشرت نکرده بودیم. چیزی خاصی هم بین مان نبود که بگویم از آن جهت این ها را گفته. برای همین بیشتر خوشم آمد. بی قصد و غرض گفته بود. خیلی دوستانه و بی مدعا. می فهمید که چه می گویم. یعنی اگر قصد و غرضی هم داشت عیبی نداشت. اما این جوری از این همه فاصله و بی آن که داستانی بین مان بوده باشد، چسبید. 
من دراز کشیده بودم توی تختم و داشتم کتاب می خواندم و باران می آمد. پاییز امسال از همیشه اش زیباتر بود. برای همین دوست داشتم این جا بود و با هم می رفتیم پیاده روی. خیلی وقت بود با کسی پیاده خیابان ها را نرفته بودم. هر چند من آدم پیاده روی های دو نفره نیستم. آدم پیاده روی های تنهایی ام. آهنگ گوش می کنم و تند تند راه می روم و جایی وسط های راه یادم می آید آمده بودم هوای ابری تهران را نفس بکشم، نه این که گرومپ گرومپ زمین را جریحه دار کنم. بعد قدم کند می کنم و لخ لخ بر می گردم سمت خانه. 

۱۳۹۷ آذر ۱۴, چهارشنبه

در حالیکه من مطمئنم اگر بچه دار می شدم بچه ام لاشی از آب در می آمد.


از آن جا که نشسته بودم می توانستم ببینم که گربه ها دراز کشیده اند توی آفتابِ بی رمقِ صبح پاییز. و آسمان هی ابر هست و نیست. دختره ایستاده بالای سر گربه ها. دوربین موبایلش از گربه ها می رود سمت چنار های بلند، سمت آسمان.
بعد آرام آرام بچه ها جمع می شوند تا دسته جمعی بازی کنند. والا دلش نمی خواهد بازی کند. هر چی مربی می گوید فایده ای ندارد. من هم جای والا بودم بازی نمی کردم. همدیگر را صدا می زنند و توپ را سمت هم می فرستند و حقیقتا بازی کسل کننده ای ست. من اگر جای والا بودم بابت این که اسمم را گذاشته اند والا هم خیلی دلخور می شدم. 
دیدن شان خالی از لطف نیست. من آرام کوه هایم را رنگ می کردم و نگاه شان می کردم و قهوه ام را می نوشیدم و شبیه این بود که دارم یک جایی زندگی می کنم که هر ماه حقوق و مزیای کارگرهاش را می دهند و در اسرع وقت به شکایتِ شاکی هاش رسیدگی می کنند. 
اول پاییز بود و هیچ نمی دانستم قرار است این همه پاییز زیبایی را بگذرانم. پاییز های تهران ذشت و غبار آلود و خاکستری ست.
بعد بچه ها می روند سمت کارگاه و بازی های دیگری می کنند که نمی بینم. صدای شان را می شنوم. مادرهای شان دارند چای می نوشند و قهوه می نوشند و نگاه شان می کنند. با لذت. شک ندارم وقتی برگردند خانه به شوهر شان می گویند آرمیتا از بقیه باهوش تر بوده و جواب سوال های مربی را زودتر می داده و فلان. به شوهرشان می گویند که باید بقیه بچه ها را می دیدی که چقدر خنگ بودند. و شوهرشان یک اهن و اوهونی می کند بی ان که سرش را از توی موبایلش در اورد. همین قدر کلیشه ای. آن ها مطمئنند که بچه های شان وقتی بزرگ شدند خیلی آدم حسابی می شوند. یکی شان هم شک نمی کند که ممکن است بچه اش خنگ و احمق از آب در بیاید و بعد از کلی خرج کردن پیام نور قبول شود. یا بچه اش لاشی از آب در بیاید. و این خیلی عجیب است. 

۱۳۹۷ آذر ۱۳, سه‌شنبه

آدم ها ظرفیت ندارند. بگو تو مسئول این توالتی، تا چند نفر نشاشند توی شلوارشان آفتابه نمی دهند دستت.


رئیس من آدم بیمزه ای ست. آدم بیمزه ای که فکر می کند بامزه است. آدم های بیمزه ای که فکر می کنند بامزه اند و متاسفانه تعدادشان کم هم نیست، چون شوخی در خور و ظریفی در آستین ندارند، به اطرافیانشان متوسل می شوند. یکی که از همه خاک بر سر تر است را پیدا می کنند و شروع می کنند به مسخره کردنش. و کی از یک کارمندِ بدبخت دم دست تر. که حتی نمی تواند جواب شوخی های زشتشان را بدهد و فقط می تواند لبخند های معذب بزند؟ 
دور نیست روزی که با مشت می زنم زیر چانه ش و راهم را می کشم و می روم. وقتی توی قرعه کشی بانک یک ماشین بردم. یا وقتی یک کیف پر از دلار پیدا کردم. یا وقتی یک پیرزن پولدار اسم من را توی وصیت نامه اش نوشت. 
یا وقتی کارد به استخوانم رسید. که متاسفانه آن روز از همهء قرعه کشی های بانک نزدیک تر است. 
بعدش رییسم هم کتکم خواهد زد. و قبل از رفتنم یک کتک کاری درست حسابی می کنیم که خیلی بهش نیاز دارم. 

رییس قبلی ام قلدر بود. به وضوح قلدر بود و خیلی سعی نمی کرد چیزی را کتمان کند و آدم تکلیفش معلوم بود. خیلی نمی شد بهش نزدیک شد. کافی بود هر روز، وقتی می رسید کمی باهاش خوش و بش کنی و بعدش خودت را سرگرم کار کردن نشان دهی. دوست نداشت ببیند بیکار نشسته ای. حتی اگر کاری نبود و حتی اگر برای هر ساعتِ کاری حداقل ِ حداقل ترین حقوق دنیا را می داد، حتی کمتر از حقوق کارگر های بنتون، باید خودت را مشغول ور رفتن با یک قسمت کوفتی کافه اش نشان می دادی. می گفت یعنی انقدرهمه جا تمیز است که می نشینید کتاب می خوانید. در حین گفتن این جملات انگشتش را روی میز می کشید که حجم خاک روی میز ها را نشان دهد. انگشتش را که می اورد بالا هیچ خاکی روی دستش نبود. همه جا از تمیزی برق می زد، تمام ظرف ها پولیش شده بود واهنگ فرانسوی زیبایی داشت پخش می شد. 

رییس بعدی ام خودم خواهم بود. آمین. 

۱۳۹۷ آذر ۱۰, شنبه

اما من زشت و بیمزه ام و به جای رقصیدن، بالا و پایین می پرم.


تمام هفتهء گذشته دچار کاروشی شده بودم. مرگ از کار زیاد. بردنم بیمارستان و احیام کردند. از پنجره ابری آسمان را نگاه می کردم و فکر می کردم من این روز ها را خواسته بودم. 
داشتم از سر میرداماد رد می شدم. یادم نمی آید کی بود و داشتم کجا می رفتم یا هر چی. تنها یادم هست با خودم فکر کرده بودم دلم می خواهد همین جا بیفتم روی زمین  و من را بگذارند روی برانکارد ببرند بیمارستان. این چیزی بود که حقیقتا دلم می خواست. خسته نبودم. نه آن جور که بعد از سه روز کاری فکر می کنی وای! خدای من! چقدر خستمه! 
صبح بود. خستگی ام جنس دیگری داشت. روحم. روحم خسته بود. نه که آسیب روحی دیده باشم. دوست پسرم رهام نکرده بود و شکست عشقی نخورده بودم. عزیزی را از دست نداده بودم. دچار آزار جنسی نشده بودم. اما خسته بودم. خیلی خسته. یک جوری که دلم نمی خواست حتی قدم بعدی را بردارم. برانکارد. این چیزی بود که حقیقتا دلم می خواست. یک آنژیو بهت وصل کنند و حتی مجبور نباشی به جویدن غذا که کار پر دردسرِ کسل کننده ای ست فکر کنی. هر چی هست را بریزند توی رگت. پر واضح است که قدم بعدی را برداشتم و قدم های بعدی را. 

من چیز های زیادی را خواسته بودم و از تمام آن خواستن ها تخت بیمارستان نصیبم شده بود. اصلا مهم نبود من همیشه دلم می خواسته زیبا باشم؟ قشنگ برقصم؟ داستان های ظریف و بامزه برای تعریف کردن داشته باشم؟ پوووف!
حتی یادم هست می خواستم برم تاجیکستان.