تمام هفتهء گذشته دچار کاروشی شده بودم. مرگ از کار زیاد. بردنم بیمارستان و احیام کردند. از پنجره ابری آسمان را نگاه می کردم و فکر می کردم من این روز ها را خواسته بودم.
داشتم از سر میرداماد رد می شدم. یادم نمی آید کی بود و داشتم کجا می رفتم یا هر چی. تنها یادم هست با خودم فکر کرده بودم دلم می خواهد همین جا بیفتم روی زمین و من را بگذارند روی برانکارد ببرند بیمارستان. این چیزی بود که حقیقتا دلم می خواست. خسته نبودم. نه آن جور که بعد از سه روز کاری فکر می کنی وای! خدای من! چقدر خستمه!
صبح بود. خستگی ام جنس دیگری داشت. روحم. روحم خسته بود. نه که آسیب روحی دیده باشم. دوست پسرم رهام نکرده بود و شکست عشقی نخورده بودم. عزیزی را از دست نداده بودم. دچار آزار جنسی نشده بودم. اما خسته بودم. خیلی خسته. یک جوری که دلم نمی خواست حتی قدم بعدی را بردارم. برانکارد. این چیزی بود که حقیقتا دلم می خواست. یک آنژیو بهت وصل کنند و حتی مجبور نباشی به جویدن غذا که کار پر دردسرِ کسل کننده ای ست فکر کنی. هر چی هست را بریزند توی رگت. پر واضح است که قدم بعدی را برداشتم و قدم های بعدی را.
من چیز های زیادی را خواسته بودم و از تمام آن خواستن ها تخت بیمارستان نصیبم شده بود. اصلا مهم نبود من همیشه دلم می خواسته زیبا باشم؟ قشنگ برقصم؟ داستان های ظریف و بامزه برای تعریف کردن داشته باشم؟ پوووف!
حتی یادم هست می خواستم برم تاجیکستان.