۱۳۹۷ دی ۴, سه‌شنبه

امروز روز اول دی ماه است. من راز فصل ها را نمی دانم و حرف لحظه ها را نمی فهمم و هیچی به هیچی. این از من.


وقت لیزرم را کنسل می کنم. یک ماه سر کار بوده ام. بدون یک روز تعطیلی. و فکر می کنم استحقاقش را دارم تا ساعت ده توی تختخواب باشم. یا ساعت یازده. یا حتی دوازده. چرا نه؟
و فکر می کنم استحقاقش را دارم کمی ولخرجی کنم و قهوه ام را توی یک کافهء دنج بنوشم. اما با اولین کافهء دنجی که می شناسم یک کورس تاکسی و دوازده ایستگاه اتوبوس فاصله دارم و خوب می توانم با جارو کردن اتاق، آب دادن به گلدان ها، حمام کردن و یک صبحانهء مفصل خودم را سرحال کنم و پولِ قهوه ام را توی بالشم پس انداز کنم. 
تمیز کردن همیشه حالم را بهتر می کند و فکر هایم را سرو سامان می دهد. آسمان ابری ست و برای شروع روز خوبی ست. شروع چی ؟ نمی دانم. 
روزهای دیگری از این دست که دیر از خواب بیدار می شوم خلقم تنگ است. امروز اما خصومتی با کسی ندارم. با خودم هم. و فکر می کنم استحقاقش را دارم تا با خودم مهربان تر باشم. چون تمام ماه گذشته را بی تعطیلی سر کار بوده ام؟ نچ. پس چی؟ هرچی.
ورزشم را به غروب مو کول می کنم. ورزش غروب را دوست ندارم. گرسنه ام می کند و برای من که عادت به شام خوردن ندارم آزاردهنده ست. با این همه باید برم روی تردمیل راه بروم و برای سفرم برنامه ریزی کنم. به کجا؟ هرجا.