۱۳۹۷ آذر ۲۵, یکشنبه

تمام دست اوردم توی هفتهء گذشته این بود که یاد گرفتم با سه تا توپ جاگلینگ کنم. حقیقتا که آفریده شدم برای همین ژانگولر بازی ها! پووف!


حوالی ساعت نه شب بود که احساس کردم آخر هفته یک ریجکشن دیگر دریافت می کنم. برای حسم دلیل خاصی نداشتم. تا همین بعد از ظهر همان قدر که فکر می کردم قبول نمی شوم، به همان اندازه امیدوار بودم قبول شوم. اما حالا مطمئن شده بودم که قبول نمی شوم و خیلی بابتش مائوس شدم. 
اما نمی توانستم بنشینم غصه بخورم. خیلی بی معنی بود. هنوز جواب ها نیامده بود و نمی شد سر قبری عزاداری کرد که توش مرده ای نیست. اگر بود هم چندان عزاداری نداشت. 
اما گفتم که. خسته بودم و فکر کرده بودم تنها چیزی که کمی حالم را جا می آورد این است که بروم کمی توی دنیا قدم بزنم و بگذارم باد بوزد لای موهام! بعله! دنیای خیلی کوچکِ خیلی حقیری داشتم که جا برای آرزوهای بزرگ نداشت.
حقش بود با اولین اتوبوس می رفتم هفت تپه. دست کم آن جا می شد از نزدیک ببینم یکی داد می زند: « تا رسواتون نکنیم از کف خیابون نمی ریم! » می شد از نزدیک ببینیم دارند می رقصند توی خیابان. آدم هایی همین نزدیکی ، خیابان ها را پس گرفته اند و دمشان گرم.