۱۳۹۷ آذر ۱۳, سه‌شنبه

آدم ها ظرفیت ندارند. بگو تو مسئول این توالتی، تا چند نفر نشاشند توی شلوارشان آفتابه نمی دهند دستت.


رئیس من آدم بیمزه ای ست. آدم بیمزه ای که فکر می کند بامزه است. آدم های بیمزه ای که فکر می کنند بامزه اند و متاسفانه تعدادشان کم هم نیست، چون شوخی در خور و ظریفی در آستین ندارند، به اطرافیانشان متوسل می شوند. یکی که از همه خاک بر سر تر است را پیدا می کنند و شروع می کنند به مسخره کردنش. و کی از یک کارمندِ بدبخت دم دست تر. که حتی نمی تواند جواب شوخی های زشتشان را بدهد و فقط می تواند لبخند های معذب بزند؟ 
دور نیست روزی که با مشت می زنم زیر چانه ش و راهم را می کشم و می روم. وقتی توی قرعه کشی بانک یک ماشین بردم. یا وقتی یک کیف پر از دلار پیدا کردم. یا وقتی یک پیرزن پولدار اسم من را توی وصیت نامه اش نوشت. 
یا وقتی کارد به استخوانم رسید. که متاسفانه آن روز از همهء قرعه کشی های بانک نزدیک تر است. 
بعدش رییسم هم کتکم خواهد زد. و قبل از رفتنم یک کتک کاری درست حسابی می کنیم که خیلی بهش نیاز دارم. 

رییس قبلی ام قلدر بود. به وضوح قلدر بود و خیلی سعی نمی کرد چیزی را کتمان کند و آدم تکلیفش معلوم بود. خیلی نمی شد بهش نزدیک شد. کافی بود هر روز، وقتی می رسید کمی باهاش خوش و بش کنی و بعدش خودت را سرگرم کار کردن نشان دهی. دوست نداشت ببیند بیکار نشسته ای. حتی اگر کاری نبود و حتی اگر برای هر ساعتِ کاری حداقل ِ حداقل ترین حقوق دنیا را می داد، حتی کمتر از حقوق کارگر های بنتون، باید خودت را مشغول ور رفتن با یک قسمت کوفتی کافه اش نشان می دادی. می گفت یعنی انقدرهمه جا تمیز است که می نشینید کتاب می خوانید. در حین گفتن این جملات انگشتش را روی میز می کشید که حجم خاک روی میز ها را نشان دهد. انگشتش را که می اورد بالا هیچ خاکی روی دستش نبود. همه جا از تمیزی برق می زد، تمام ظرف ها پولیش شده بود واهنگ فرانسوی زیبایی داشت پخش می شد. 

رییس بعدی ام خودم خواهم بود. آمین.