۱۳۹۷ آذر ۲۲, پنجشنبه

و باید بگویم خانهء ما توی زیباترین محلهء تهران است.


یک جملهء قشنگی هم نوشته بود برایم که خیلی به دلم نشست. نوشته بود چند روز پیش تصویرم از ذهنش عبود کرده. نوشته بود خیلی لذیذ بود. نوشته بود کاش ذهنش طول بیشتری داشت که من بیشتر می ماندم. 
ما خیلی با هم معاشرت نکرده بودیم. چیزی خاصی هم بین مان نبود که بگویم از آن جهت این ها را گفته. برای همین بیشتر خوشم آمد. بی قصد و غرض گفته بود. خیلی دوستانه و بی مدعا. می فهمید که چه می گویم. یعنی اگر قصد و غرضی هم داشت عیبی نداشت. اما این جوری از این همه فاصله و بی آن که داستانی بین مان بوده باشد، چسبید. 
من دراز کشیده بودم توی تختم و داشتم کتاب می خواندم و باران می آمد. پاییز امسال از همیشه اش زیباتر بود. برای همین دوست داشتم این جا بود و با هم می رفتیم پیاده روی. خیلی وقت بود با کسی پیاده خیابان ها را نرفته بودم. هر چند من آدم پیاده روی های دو نفره نیستم. آدم پیاده روی های تنهایی ام. آهنگ گوش می کنم و تند تند راه می روم و جایی وسط های راه یادم می آید آمده بودم هوای ابری تهران را نفس بکشم، نه این که گرومپ گرومپ زمین را جریحه دار کنم. بعد قدم کند می کنم و لخ لخ بر می گردم سمت خانه.