۱۳۹۵ شهریور ۴, پنجشنبه

ـ شما قبولید خانوم ! ـ چرا ؟ چون گفتم اسب ؟ احمق .

وقتی خواب بودم کیمیا مدال برنز گرفته بود . صبح که بیدار شدم گوگل کردم kimia alizadeh تا یکی از عکس های قشنگش را پیدا کنم و بگذارم توی صفحهء فیس بوکم که هفده نفر لایکش کنند . این تمام سهم من از مدال کیمیا بود . 
کیمیا توی همهء آن عکس ها می خندید و قشنگ بود . من هی نگاهش می کردم و از دیدنش کیف می کردم . 
فکر می کنم اگر هجده ساله بودم و ورزشکار بودم با برد کیمیا کلی خوشحال می شدم و فردا که می رفتم باشگاه مصمم تر تمرین می کردم و خودم را برای المپیک بعدی آماده می کردم . اگر ورزشکار نبودم و کنکور داشتم بیشتر درس می خواندم تا نفر اول کنکور ریاضی بشوم و بروم دانشگاه شریف . حتی اگر هیچی نبودم و هجده ساله بودم از فردا مصمم تر به هیچی بودنم ادامه می دادم . برد کیمیا هر هجده ساله ای را مصمم تر می کرد . حتی هر نوزده ساله ، بیست ساله . هر کی غیر از من . چون من یک هویچم . 

دو ماه دیگر سی و یک ساله می شوم و قرار نیست توی هیچ المپیکی مدال بیاورم و قرار نیست توی هیچ کنکوری قبول شوم . 
توی مصاحبهء کاری … خوب از من نخواهید برای تان بگویم که وقتی از کار صحبت می کنم منظورم کار توی وزارتخانه یا شرکت مهم فلان که حقوق دلار می دهد نیست ، من برای کار توی سام کافه مصاحبه دادم و قبول شدم و تمام مدتی که با لبخند به سوال های آقای خالقی جواب می دادم فکر می کردم لعنتی من این جا چی کار می کنم ؟ 
توی مصاحبهء کاری آقای خالقی از من می پرسد بزرگترین موفقیت زندگیم چیست ؟ حقیقتا بزرگترین موفقیت زندگیم چیست ؟ من هیچ وقت دماوند را فتح نکرده ام . « وداع با اسلحه » ام را ننوشته ام . توی کریستی کار نفروخته ام . دنیا را نگشته ام . حتی یک شب عاشقانهء با شکوه نداشته ام . پس چی ؟ 
و پرسید بزرگترین شکست زندگیم چی بوده ؟ حقیقتا بزرگترین شکست زندگی من چیست ؟ اگر این که دو ماه دیگر سی و یک ساله ام و دارم توی مصاحبهء کافه ای شرکت می کنم که حتی دلم نمی خواهد اوقاتم را توش سپری کنم شکست نیست پس چیست ؟ 
ازم پرسید هدفم از این کار چیست ؟ باید من را می دیدید . هدف ؟ خدایا ! منو بکش ! بهش گفتم قطعا نمی خواهم رییس جمهور کافه های کشور شوم . آقای خالقی خندید چون من خیلی بامزه ام . هدفی نداشتم از کار توی کافه . قرار نبود میز کوفتیش را تصاحب کنم . پس چی ؟ والا هیچی ! آدم هایی که کافه دارند خیلی خنده دارند چون فکر می کنند دارند یک مرکز فرهنگی هنری علمی اجتماعی را اداره می کنند یا ان جی او دارند یا دارند به بشریت خدمت می کنند یا هر چی . نه آقا شما یک کافه دارید که لاتهء دو هزار تومنی را دوازده هراز تومن بفروشید . همین . 

آقای خالقی ازم پرسید اگر حیوان بودم دوست داشتم چه حیوانی باشم ؟ اسب . این تنها چیزی بود که دلم می خواست باشم . و بعله آقای خالقی من حالا باید توی چمنزار ها بی خیال بدوم نه این که به سوال های احمقانهء شما راجع به این که دوست دارم چه حیوانی باشم جواب بدهم . 

۱۳۹۵ شهریور ۲, سه‌شنبه

تصویری که توی ذهنم از زمان داشتم اسبی بود که می دوید . اما اسب من یورتمه می رفت . سلانه سلانه و هیچ چیز فراموش نمی شد . لعنتی !

حتی دیگر دلم نمی خواهد به نتیجهء حصر فکر کنم . آیندهء روشنی نمی بینم . فکر می کنم این ها خیلی زبل و فلانند و وقتی آزادشان می کنند که دیگر برای کسی مهم نباشد . مثل وقتی که دستگیرشان کردند . ایران قیامت نشد ، شلوغ هم نشد ، هیچی نشد . ولیعصر آرام بود و من توی صف جشنوارهء انیمیشن ایستاده بودم . سینما فلسطین . با دستبند سبزم . با اندوه و اضطراب . دومین سه شنبهء بعد از حصر بود و سه شنبه های اعتراض فقط اسم دهن پرکنی داشت و خودش هیچی نبود . این چیزی ست که به یاد دارم . شاید تاریخ ها را اشتباه کرده ام . شاید اصلا توی تاریخ حصرِ آن ها هیچ انیمیشنی توی هیچ سینمایی نمایش داده نمی شد . خیلی هم مهم نیست . سعی نمی کنم به خاطر بیاورم . احساس می کنم آن سال ها را من زندگی نکرده ام . هر چند فراموش نکرده ام ، اما دیگر مال من نیست . داستان زندگی یکی دیگر است . 
همان سالی بود که عاشق اشتباه ترین آدم دنیا شدم . بعدش ، خیلی بعدترش که فهمیدم مهران اشتباه بوده دیگر خیلی دیر شده بود و فراموش کردنش سخت بود . 
دلم می خواست زمان بگذرد و همه چیز فراموش شود . مهران ، خیابان های تهران ، دستبندهای سبز ، سهراب و ندا ، گل رضاییه ، انقلاب . هر جایی که هشتاد و هشت را به خاطرم می آورد ، با تمام متعلقاتش. 

دلم نمی خواست قسمتی از این شکست جمعی باشم . کی را دیدی دلش بخواهد یکی از آن هایی باشد که خبر اعدام فاطمی را از توی رادیو می شنود ؟ 
من دلم می خواهد فاطمی و مصدق را توی تاریخ بخوانم و افسوس بخورم . اما این که قسمتی از آن باشی ، چی از این ترسناک تر . چند تا خیابان ، چند تا شهر ، چند تا جاده آن سو تر دارند یکی را می کشند و ما ؟ هیچ . ما نگاه . 

۱۳۹۵ شهریور ۱, دوشنبه

آقای یوتیوب ! چی شد که فکر کردی باید شهره صولتی را بهم پیشنهاد بدهی ؟ هان ؟

دوش گرفتم و بعدش نشستم روی مبل و سعی کردم به صدای طبیعت گوش کنم . به قار قار یک کلاغ . باقیش طبیعت نبود ، قدم های توی راه پله بود . صدای یخچال بود . صدای خانوم کیال و آقای شریف بود . حتی یک چیزی ریخت روی گاز و گاز خاموش شد . من که شیر نگذاشته بودم . پس چی بود ؟ مهم نبود . نمی خواستم بروم ببینم . یک کم گاز هم کسی را نمی کشت بهر حال . 
از آن روزها بود که دلم نمی خواست کار های مهم انجام دهم . حتی دلم نمی خواست کار های غیر مهم انجام دهم . دلم می خواست بیهودگی کنم . 
مثلا دلم می خواست قسمت دوم ناگفته های شهره صولتی را ببینم . حتی از آقای یوتیوب که قسمت دومش را بهم پیشنهاد داده بپرسم قسمت اول کو پس ؟ یا عکس های ازدواج رامبد جوان و نگار جواهریان را گوگل کنم . 
قبلش تخم مرغ آب پز بخورم با کرهء فراوان . همان که آبش جوش آمد و شعلهء گاز را خاموش کرد . 

هیچ چیز قشنگ تر از دوش گرفتن و صبحانهء مفصل و مصاحبهء شهره صولتی امید به زندگی آدم را بالا نمی آورد . سه ، چهار تا . همین هم برای شروع بد نیست . اما نمی توانم همین جوری که به صورت باد کردهء شهره صولتی چشم دوخته ام به یاد نیاورم که امروز روز اول کارم است و پووف . چه فایده ؟ سه چهار تا هم نه . فقط نیم تا امید به زندگیم می آید بالا و ارزشش را ندارد . 

۱۳۹۵ مرداد ۳۰, شنبه

بعله . باید بر می گشتم به خانهء سعادت آباد . تا صبح هری پاتر می خواندم ، شبِ امتحان هندسه . این تنها چیزی بود که دلم می خواست . باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود .

آخرش با رامیار به این نتیجه رسید که نباید بروم سر کار . چرا ؟ دقیقا یادم نبود . دلایلش هم خیلی درست و منطقی بود . برای همین رامیار امریکا زندگی می کرد و من ایران بودم . ساعت دوازده و بیست دقیقه نیمه شب بود و من دیگر رامیار را نمی دیدم و می دانستم دلم برایش تنگ خواهد شد و برای این که شب ها برویم پیاده روی . 
هی حرف زدن مان را کش دادیم که طول بکشد چون قرار نبود دیگر همدیگر را ببینیم و حیف . اما خوب نمی شد تا ابد بنشینیم توی ماشین و حرف بزنیم و باید خداحافظی می کردیم . بهر حال . همدیگر را بغل کردیم و ارزو کردیم هر کس به آرزوهایش برسد . آمین . 

وقتی سبا زنگ زد و گفت بروم سر کار جدید یادم نبود چرا رامیار گفته نباید بعد از این بروم سر کار. هی می خواستم بگویم معلوم است که نمی آیم چون … ادامه نداشت . یادم نمی آمد . می شود زنگ بزنی به رامیار و بپرسی چرا من نباید بروم سر کار ؟ ساعت هشت و چهل دقیقه از خواب بیدار شده بودم . ژلوفن خورده بودم و دوباره خوابیده بودم و ساعت دوازده از تخت آمده بودم بیرون با این که می توانستم به توی تخت بودگیم ادامه دهم . اما آخرین چیزی که توی دنیا می خواستم این بود که بعد از ساعت ده از تختخواب بیایم بیرون و حالا دو ساعت هم گذشته بود . پووف ! پس کی می خواستم زندگی نکبتم را سرو سامان بدهم ؟ گفتم می آیم . گفت امروز ؟ گفتم معلوم است که امروز نه . با خودتان چه فکری کردید ؟ که من بیکارم ؟ که زندگیم برنامه و حساب کتاب ندارد ؟ که تا ساعت دوازده توی تخت خوابم ؟ فردا می آیم . چرا نگفتم شنبه ؟ شانه هایم را انداختم بالا . چه می دانم ؟ 

سوتینم را نبستم . چون روز آخرِ تعطیلات بود و فکر کردم می شد تمام این روزهایی را که بیکار بوده ام سوتین نبندم و ساعت دوازده از خواب بیدار شوم و هیچ کاری نکنم . دقیقا هیچ کاری . پس چرا ؟ نسکافهء فوری بدمزه ام را هم می زدم و از روی زشت ترین مبل دنیا به آسمان که داشت ابر می شد نگاه می کردم . توی آن لحظه امید به زندگیم صفر بود . شاید هم کمتر . پس چی شد ؟ 

۱۳۹۵ مرداد ۲۹, جمعه


تو چقدر قشنگی

۱۳۹۵ مرداد ۲۸, پنجشنبه

آیا بال زدن پروانه ای در تهران این تندبادها را توی نیجریه بوجود اورده ؟ هیچ بعید نیست .

تا می خواندی از ذهنت می گذشت که آن ها را فرستادید جنگ و حالا از خانواده های شان حمایت می کنید ؟ اوف بر شما ! آن ها حمایت می خواهند چه کار ؟ بچه های شان را می خواهند . هر کودنی این را می فهمد . جز شما که خیلی پیر و خرفتید . خوب که چی ؟ 
همین جوری که آرایش می کردم خبر ها را می خواندم و پر واضح است که فحش و فلان . چرا می خواندم ؟ چرا نمی توانستم توی آینه به خودم نگاه کنم که زیباتر می شوم و لذت ببرم ؟ چه مهم است وقتی بوکوحرام فیلم دخترهایی را نشان می دهد که دو سال پیش دزدیده . دو سال پیش و چی از این وحشتناک تر ؟ و من مطلقا ، مطلقا هیچ کاری از دستم بر نمی آید ؟ چرا باید زندگیم را با اخباری سپری کنم که میلیون ها کیلومتر از من دورند و من توی شکل گیری شان هیچ ، هیچ نقشی نداشته ام ؟ من توی این دنیا بیشتر از یک رای بدهم یا ندهم مسئولم ؟ حتی دیگر از پس همین هم بر نمی آیم . همین نرگس محمدی  کافی نیست ؟ برای همهء عمرم کافی نیست ؟ همین که حساسیت دارم و هر روز بی دلیل اشک می ریزم و اشک می ریزم ؟ روضه ام خودم . حتی همین حالا که دارم می نویسم و ساعت از دو نیمه شب گذشته دارم اشک می ریزم ، اما نه برای دخترهای نیجریه ای ، برای این که مجبورم . 
من یک روز زیر بار این خبر ها له می شوم و چرا نشوم ؟  

۱۳۹۵ مرداد ۲۵, دوشنبه

چون بشر بدون رقص هیچی نیست . یک گامبوی زشت پشمالوست .

تصمیم های تازه ام کامل نبود . مثلا توش خبری از رقص نبود . در حالیکه همه می دانند آدم هایی که می رقصند آدم های قشنگ تری هستند . مثلا سپیده زمانی . سپیده زمانی خیلی قشنگ می رقصد . معلوم است که دارد از رقصیدن لذت می برد . کسی بلندش نکرده به زور که بیا وسط برقص . مست نیست . حالش خوب است . خوب ِ رقص . ادم گاهی دلش می خواهد از رقصیدن دست بکشد و به حرکت های قشنگ سپیده زمانی نگاه کند . موسیقی را بلد است . خنده را بلد است . 
آدم ها وقتی باهاش می رقصند سعی می کنند حرکاتشان شبیه حرکات او باشد که تلاش احمقانه ای ست . شبیه دلقک ها می شوند و سپیده هی بیشتر و بیشتر می درخشد . از دیدنش وقت رقصیدن کیف می کنم .
من از این ها نیستم که وقت رقصیدن می نشینند یک گوشه ای توی تاریکی و با چیپس توی بشقاب شان ور می روند و به رقص ناموزون دیگران زل می زنند . من از این هام که می روم وسط و زشت و نا موزون می رقصم . رقص بلد نیستم ، خنده بلد نیستم . با اخم و جدی حرکت ثابتی را مدام تکرار می کنم . شبیه gif ام . آدم های موذی نشسته اند توی تاریکی و چیپس می خورند و به رقصم می خندند . من خیلی دلگیرم از دست شان با این همه نمی روم بتمرگم . نمی روم چیپسم را بخورم . همیشه بعد از مهمانی ها گرسنه ام . همیشه بعد از مهمانی ها از همه دلخورم . 

جدی تر به رقصم ادامه می دهم و فکر می کنم سر انجام یک روز رقصیدن یاد می گیرم و آدم ها را وادار می کنم دست از رقصیدن بردارند و به حرکت های قشنگ آیسا رشید نگاه کنند . موسیقی را بلدم . خنده را بلدم . 

۱۳۹۵ مرداد ۲۴, یکشنبه

چی از همه چی چیز تر ؟ تو

هر چی بود گذشته و باید دوباره شروع کرد . وقتی از خواب بیدار شدم دوازده آگوست بود و نمی دانم چرا می دانستم . بهش فکر کردم . به این که هر چی بود گذشته و باید دوباره شروع کرد . و فکر کردم به این که من دیگر هیچ وقت مثل روزهای دانشجویی ام قشنگ و امیدوار نخواهم بود . چرا یادم افتاده بود دیگر دانشجو نیستم ؟ فکر کردن بهش باعث شد دلم نخواهد بیدار بمانم . ساعت هفت و چهل و هشت دقیقه بود . خوابیدم و ساعت ده و ده دقیقه از خواب بیدار شدم و دیگر روزهای دانشجویی ام را به یاد نداشتم . دوش گرفتم . صبحانه خوردم و یک کم توی آشپزخانه پلکیدم چون مامان توی آشپزخانه بود و گربه توی آشپزخانه بود و بابا نبود . 

از تمام آن خیابان ها گذشتم بی آنکه خاطره ای خاطرم را مکدر کند . با این که آن چنار های بلند را روزهای دانشجویی ام بسیار راه رفته بودم ، غمگین و مستاصل . حالا هزار سال بعد بود . تابستان تهران  . و چی از گرمای ظهر تابستان  تهران کلافه کننده تر ؟ تو . 
با این همه بد نبود . خوب بود . به اندازه خندیدم و یادم نبود گذشتن از این کوچه ها و خیابان ها یک روز چه آزاردهنده بوده و حالا هیچ . 
بزرگ شده بودم . سیر بودم . حتی بیشتر از سیر . دلم قهوه می خواست که سر حال بیایم چون چی از ظهر گرم مرداد تهران کسل کننده تر ؟ تو . 
فکر می کردم به زودی پاییز می شود ، آسمان ابر و باران می بارد و این فکر حالم را جا آورد . حتی بیشتر از قهوه . همیشه توی مرداد ها ، فکر کردن به پاییز حالم را خوب می کند . فکر کردن به آشپزخانهء صبح ِ ابری ِ پاییز . وقتی هنوز مامان نرفته سر کار . مامان که رفت می خزم زیر لحاف و دوباره می خوابم . 

با این همه زندگی همیشه این شکلی نمی ماند . من تصمیم های تازه گرفته ام و خدا تصمیم های تازهء همه را محقق کند . آمین . بعد از این پاییز ها ، توی کوچه های جایی دور و دورتر راه می روم و دلم مامان را می خواهد و چی  از دور و دورتر ناامید کننده تر ؟ تو . 

۱۳۹۵ مرداد ۲۳, شنبه


۱۳۹۵ مرداد ۲۲, جمعه

« اگر من بگویم این پرترهء آیریس کلر هست ، پس هست » *

دومین روز کارم توی کافهء جدید تا نیم ساعت دیگر شروع می شد و من کنار پایتخت مستاصل ایستاده بودم و خیابان خدامی ، خیابان آفتاب ، جنب شیرینی فروشی لاریسا آخرین جایی بود توی این دنیاکه دلم می خواست بروم . حتی به عنوان مشتری هم دلم نمی خواست قهوه ام را توی آن کافه بنوشم . 
دیروز میلاد گفته بود دوست دارد زودتر ساعت بشود یازده . من به ساعتم نگاه کرده بودم و تازه ساعت هفت بود و ما کلنش هفت هشت ساعت توی این دنیا زندگی می کردیم و این خیلی غم انگیز است که آدم بخواهد چهار ساعت زندگیش زودتر بگذرد . بهش گفته بودم باید استعفا بدهد . گفتم وقتی آدم می خواهد زودتر وقت رفتنش بشود یعنی باید محل کارش را عوض کند . من تازه چهار ساعت بود که با میلاد آشنا شده بودم . چرا با قاشق نوتلا نمی کوبید توی سرم ؟ من چی می دانستم از زندگی آدم ها که مثل مجری های بی سواد رادیو نصیحت شان می کردم ؟ میلاد همین جوری که نوتلا را پخش می کرد روی وافل جوری که بشود چهل گرم و نه یک گرم بیشتر ، گفت امروز دومین نفری هستم که این حرف را بهش می زنم . از من میلیون ها تا توی این مملکت ریخته . ما بی سواد های پر مدعا ! 
حالا فرداش بود و هنوز ساعت چهار نشده بود و من دلم می خواست هشت ساعت زندگیم زودتر می گذشت و بر می گشتم خانه . 

* اثر راشنبرگ برای گالری آیریس کلر که تلگرافی بود با همین متن . 

۱۳۹۵ مرداد ۲۰, چهارشنبه


‫#‏
منتظری‬
 روحت شاد . نه با صدای تنهای امشب . با صدای صبح ِ آخرین روز پاییز هزار سال قبل ِ خیابان های بهت زدهء قم ، دسته جمعی ، رو به ضریح حرم .

۱۳۹۵ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

۱۳۹۵ مرداد ۱۸, دوشنبه

من اما همیشه رفته بودم و به رفتن عادت داشتم ، بی غم و اندوه .

تازه شش روز از ماه گذشته بود و حقوقم نصف شده بود و از کارم استعفا داده بودم و دنبال کار هم گشته بودم و بی نتیجه . این سر خط خبر ها بود . مشروحش هم همین بود . غلیظ تر . 
وقتی آمدم بیرون سعی کردم غمگین باشم . یعنی فکر کردم این چیزی ست که باید باشم . آدم وقتی جایی و آدم هایی را که دوست دارد ترک می کند باید غمگین باشد . هووم ؟ یک کم راه رفتم توی خیابان ها . نمی خواستم برگردم خانه اما نمی دانستم دردم چیست . چون غمگین نبودم . حتی عصبانی هم نبودم . هیچی نبودم . با این که قبل از رفتنم رئیسم هر چی دلش خواست گفته بود و می شد من هم عصبانی شوم و هر چی دلم می خواهد بگویم اما نگفته بودم . چون چیزی نبود که دلم بخواهد بگویم . از حرف هاش عصبانی نشده بودم . برایم مهم نبود . حوصلهء بحث کردن نداشتم . یک حال به تخممی داشتم . یک حال ِ فقط دلم می خواهد برومی . نزدیک ونک فهمیدم قهوه . این چیزی بود که دلم می خواست . برگشتم توی اسکان . پله ها را رفتم پایین و فکر کردم اگر بروم کافه عکس خاطره ها هجوم می آورند . اما جای دیگری نبود . رفتم توی عکس . بوی سیگار می آمد . خاطره ها هجوم نیاوردند . اصلا خاطره ای نبود . گذشته ای نبود . هیچی . حتی صبح . حتی بعد از ظهر . 

دو هفته بود قهوه نخورده بودم . حالم جا آمد . حتی لبخند برگشت به لبهام . این چیزی بود که من بودم . تنها دلخوریم این بود که لبخندم را ازم گرفته بود و حالا که لبخند می زدم بهتر بودم .
می رفتم خانه و شش روز بعدش شش روز از ماه گذشته بود و حقوقم نصف شده بود و از کارم استعفا داده بودم و حالا شش روز بعد نبود . حالا دو کیلو سیب می خرم و قدم زنان بر می گردم خانه . پیش از آن که برای بهمن بنویسم بعله حتما . البته که خوشحال می شوم یک چای با هم بنوشیم .