۱۳۹۴ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

« زندگی تشکیل می شود ازجشن ها و هدیه ها ؛ بقیه هر چه هست سوء تفاهم است . » *


خانومه رسید که به من نفس نداشت دیگر . مستاصل نگاهم کرد و گفت آدم می خواهد ره صد ساله را یک شبه طی کند . من لبخند زدم . اما نمی دانستم چی باید بگویم . منظورش از ره صد ساله لاغر شدن بود . از این چاق یواشکی ها بود که وقتی مانتوش را در می اورد بدن تپلش معلوم می شود . از این ها که سه شب می آیند پارک و راه می روند خوش خوشان و بعدش دیگر نمی آیند . هر شب یک کاری برای شان پیش می آید . کاری که می تواند پیش نیاید . اما آن ها به کار های بی اهمیت خانه چنگ می زنند که بهانه داشته باشند برای بیرون نیامدن .
نرفت . منتظر بود من واکنشی بیشتر از لبخند زدن نشان بدهم . من لاغرم . حتی نمی توانستم لبخندِ همدردانه ای تقدیمش کنم . به ساعتم نگاه کردم . خانومه رفت . خانوم های میان سال این شکلی اند . یک هو یک عابری را مخاطب قرار می دهند . اما همیشه توی انتخاب مخاطب اشتباه می کنند .
چند روز پیش با مامان داشتیم توی قفسه های فروشگاه می چرخیدیم . مامان عاشق ظرف و ظروف است . ما به اندازهء چهار تا خانواده هشت نفره ظرف داریم . کابینت ها ظرف ها را پس می زنند . بشقاب های بی جا بی دلیل از کابینت ها می افتند بیرون و می شکنند . مامان توی قسمت ظرف ها می گشت و به قیمت ها نگاه می کرد . سرش را با افسوس تکان می داد و می گفت این بشقاب ها دو ماه پیش هجده تومان بوده اند . حالا چهار تومان گران شده اند . به کی می گفت ؟ به هیچ کس . چون من دور بودم . بعد فهمید دارد برای هیچ کس حرف می زند . یک خانومی را مخاطب قرار داد و یافته های تازه اش را از افزایش قیمت ها در اختیارش قرار داد . خانومه لبخند زد . مثل من نمی دانست بیشتر از لبخند چی بگوید . بعد مامان به من نگاه کرد .
بچه که بودم مامان خطاطی می کرد . من می نشستم کنارش و با شگفتی نگاه می کردم به الف ابر که طولش سه نقطه بود . « بگذار تا بگریم ، چون ابر در بهاران » ننه مرده بود . می نوشت و منتظر بود بابا بیاید خانه تا برویم تهران و مادر بزرگش را به خاک بسپاریم . من  نه سالم بود و غمگین نبودم . هم چون نه سالم بود و هم چون ننه را نمی شناختم . ما همیشه توی سفر بودیم و جز خودمان کسی را نمی شناختیم . کسی هم ما را نمی شناخت . اگر می مردیم مهم نبود . کسی می مرد مهم نبود . من به الف سه نقطه مامان نگاه می کردم که خیس می شد از اشکش . شگفت زده نگاه می کردم به خطش که زیبا بود .
حالا هم داشتم همان جوری نگاهش می کردم . لبخند زدم . بیشتر از آن می توانستم بغلش کنم . اما نکردم . ظرفش را از دستش گرفتم و گذاشتم سر جاش . گفتم بیا دو تا از این کاسه ها بخریم . مامان قدر شناسانه نگاهم کرد و گفت بخریم .

* از « استالین خوب »ِ  ویکتور ارافیف
** عکس از محمدرضا میرزایی

۱۳۹۴ اردیبهشت ۷, دوشنبه

« قزل آلای رو به سر چشمه ، توی دلتای سینه هات باشم »*

هنوز افسوس می خورم چرا شبخیز نداریم . عید را با من و تو تحویل کردم . چون خانهء مادربزرگم بودم . عیدهای نیمه شب من و نامی و خاله تنهاییم . من به تحویل سال توی خانه اعتقادی ندارم . به تحویل سال توی هر جایی غیر از خانه اعتقاد دارم . تحویل سال توی خانه خیلی دلگیر است . ما لباس های عید نمی پوشیم . خیلی محترم نمی نشینیم دور سفرهء هفت سین . چون سفرهء هفت سین روی شومینه ست و دور ندارد . روی تنگ ماهی یک بشقاب است که گربه ماهی را نخورد . ما توی سفره مان ماهی داریم و به ماهی نخریدن اعتقادی نداریم . فال حافظ هم توی سفره نمی گذاریم . یک دقیقه مانده به سال نو ، با همان لباس های خانه ، یک حال عرفانی ِ رسمی ِ الکی به خودمان می گیریم و عید را با بی بی سی تحویل می کنیم . بعد همدیگر را می بوسیم . از توی قرآن عیدی بر می داریم و سال تازه را شروع می کنیم . ما به عیدی لای قرآن اعتقاد داریم . برای همین من کوچ کردن به خانهء مامان بزرگم که فرقی با خانهء خودمان نداشت . ماهی ، عیدی لای قرآن و نامی مجبورمان می کند لباس تر و تمیز بپوشیم . اما من همچنان با شلوارک سال را شروع کردم . چون مامان بزرگم نمی تواند من را به کاری مجبور کند . لحظهء سال تحویل کانال را از من و تو به بی بی سی تغییر دادیم چون . چون نداشت . بی دلیل . وقتی توپ را زدند برگشتیم من و تو و توی ابتذالِ رها اعتمادی خفه شدیم . بعد خوابیدیم چون نیمه شب بود . من خوابم نبرد .

شب خیز خیلی خوب بود . خیلی خنده دار بود . یک جایی وسط برنامه به پشت نگاه می کرد می گفت سلام ممد . چطوری . ممد جواب می داد . ما نمی شنیدیم . ما خنده های مثل کفتار شبخیز را می شنیدیم . بعد می گفت بیا ممد . یک کم جمع و جور می نشست و مجری بغل دستیش را هم وادار می کرد جمع و جور بنشیند و مجری بغل دستیش هم مجری بغل دستیش را و مجری بغل دستیش هم مجری بغل دستیش را . چون صد تا مجری نشسته بودند توی یک وجب جا . و همه چفت هم می نشستند تا ممد هم بیاید توی کادر . بعد به علی می گفت که کادر را باز کند . علی هی دوربین را عقب جلو می کرد تا آن صد نفر که همه شان جز خودش و ممد زن بودند و هر کدام مسئول تبلیغ یک کرم کوفتی بودند توی کادر جا شوند . خودش متکلم وحده بود . زن ها جدی و با اخم به خودشان توی تلویزیون نگاه می کردند و هی با موهای شان و لباس شان ور می رفتند . بعد که راضی می شدند لبخند می زدند . لبخنوانی هم می کرد که خیلی خنده دار بود . یک دختره هم بود که تخصصش لبخوانی ترانه های ترکی بود . مردم زنگ می زنند ترانهء در خواستی ترکی می گفتند که این لبخوانی کند . لابد هنوز هم می کنند . اما ما نمی بینیم . دختر کوجی هم بود . گلی شو هم بود که شعر های بندتنبانی درخواستی برای تولد می خواند . فال حافظ هم می گرفت . اول ها غلط غلوط شعر ها را می خواند . بعد تر بسنده می کرد به همان ای صاحب فال ! ما سه تا می نشستیم جلوی تلویزیون و حسابی با برنامه های نوروزی شبخیز تفریح می کردیم . گاهی هم موبایلش زنگ می زد . باکیش نبود . هول نمی کرد موبایل را خاموش کند . ما سه تا را به هیچ جاش حساب نمی کرد . شروع می کرد با موبایل حرف زدن . علی خلاقیت نداشت دوربین را عقب جلو کند . آن پشت داشت می لمباند و به قهقهه های شبخیز گوش می داد . مثل ما سه تا .
گاهی هم برنامه های علمی ـ عبادی مینا مددی را نگاه می کردیم . مردم زنگ می زدند و از مینا خانوم می خواستند تا بخت شان را باز کند . مینا خانوم می گفت باید آینه صد ساله بخرند و صد تا شمع فلان . این همه آینه صد ساله را از کجا می آورد . از کارخانهء فروش آینه های صدساله . همزاد آدم ها را پیدا می کرد و دخترها را شوهر می داد . دست مینا خانوم شفا بود . دستش را می برد بالا و برای شفای مریض ها دعا می کرد . مینا خانوم دستتون رو می برید بالا برای منم دعا کنید ؟ از معجزات بگید . آن ها از معجزات می گفتند . می گفتند چهل تا بچهء کور توی ایتالیا به لطف خدای مهربان و دعای هفت استاد بینایی شان را به دست آورده اند . اما این چهل تا بچه را اخبار نمی گفت . روزنامه ها هم نمی نوشتند . فقط مینا خانوم می دانست و ما سه تا .
حالا مجبورم یغما گلرویی بخوانم و تنهایی بخندم . پوووف .

* از یغما گلرویی

۱۳۹۴ اردیبهشت ۶, یکشنبه

کوچه « زنبق »

گفت عیبی ندارد نوار بگذارد . گفتم نه . اما نوار نگذاشت . سی دی گذاشت که هایده توش فریاد می زد مستی هم دردش را دوا نمی کند . می شد حمیرا باشد که نبود . یعنی آن جور که گفت نوار من منتظر حمیرا بودم . شبش بدتر بود . یکی فریاد می زد که عروس خانوم بیاید وسط . آقا داماد بیاید وسط . برنامهء کامل یک عروسی بود . از آن عروسی ها که زن ها آرایش خلیجی می کنند و شبیه هیولا می خندند . بد تر از این نمی شد . خوابم که می برد بیدارم می کرد تا یک اس ام اسی را برایش بخوانم . یا از توی داشبورد یک فیشی را در آورم یک عددی را برایش بگویم . هنوز شب نبود اما . آفتاب دو و سی و هشت دقیقهء بعد از ظهر افتاده بود روی زانوم . آفتاب اردیبهشت نبود . آفتاب تیر بود . می سوزاند . آن بیرون اما باد می آمد و آن جا که توی آفتاب نبود سردش بود . باد شبش سقف سوله را می لرزاند و سگ ها پارس می کردند آن دورها . صدای پمپ آب می آمد . بیخودی . با این که شیر آب باز نبود . هنوز شب نبود اما . نوارش را که نوار نبود کم می کرد و یک خاطرات بی اهمیتی را تعریف می کرد که نمی شنیدم و لبخندهای بی معنی می زدم و هی می گفتم بله بله . من وقت ِ لبخندهای بی معنی زشت ترینم . جوابش بی شک نه نبود . لبخندهای من برای تعریف کردن خاطرات بی اهمیت تر بیشتری مشتاقش می کرد . چرا نمی فهمید که با آن لبخندهای زشت ِ الکی شبیه هیولا شده ام . شبش اما خوابم می برد . دل نمی دادم به حرف هاش . حتی مشتاق رسیدن نبودم چون خیلی خوابم می آمد . هنوز شب نبود اما . و من خسته و گرسنه بودم . مشتاق رسیدن بودم . وقتی رسیدیم گفت برایش نمی صرفیده این همه راه آمده باشد . شبش پول بیشتری می دادم . چون راه دورتر بود و هیچ جوره نمی صرفید . رسیده بودم و می خواستیم زودتر جعبه ها را باز کنیم و بیفتیم به جان چوب ها . خوشحال بودیم . تاریک بود کوچه ها و جز « زنبق » هیچی معلوم نبود . « زنبق » همیشه معلوم است . حتی شبِ دیر . هنوز شب نبود اما . گفتم طی کردیم . ترافیک نبوده . باید می گفتم گرسنه آن همه خاطره بی اهیمت را هم توی فریادهای هایده گوش داده ام . نگفتم . گفتم ترافیک نبوده که . خندید . شبیه هیولا نشده بود . گفت نه نبوده . پس چی ؟

۱۳۹۴ اردیبهشت ۴, جمعه

Jeff Wall

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

می توانست هم آیسا باشد . که غمش نبود . همین جوری داشت رکاب می زد و خوش خوشان تعریف می کرد . نگاه می کرد به عقربه های ساعتش . پاش را تند می کرد . تند تر . تا بی نهایت .

بعد از چند دقیقه دیدم دارم تو را برایش تعریف می کنم . با جزییات . از اولِ اول . از کافه گودو . خیلی حال رقت انگیز خنده داری بود . می توانست یک سریال کمدی باشد . همین جوری که رکاب می زدم می گفتم از کجا شروع شد . که تمام نشد . که هنوز هست . که تمام نمی شود . با یک حال نزار ِ خاک بر سری . لوزر فیلم . قهرمان نیستم . من یک عابر بی اهمیتم . یک عابر بی اهمیت یک شب بهاری پارک . آن جاش که آدم ها مثل کفتار قهقهه می زنند . می شد یک فیلم غم انگیز باشد . همین جوری که رکاب می زدم می گفتم از کجا شروع شد . که تمام نشد . که هنوز هست . که تمام نمی شود . با یک حال نزار و خاک بر سری . آن جاش که دل بیننده ها توی سینما به درد می آید . از آدمی که مانده توی تابستان هزار هزار سال پیش . نیامده به امروزِ بیست و هفت فروردین نود و چهار .
خاک برسری هم می تواند خنده دار و هم می تواند رقت انگیز باشد . می تواند هیچی هم نباشد . هیچ احساسی را بر نینگیزد . گپ زدنی چنین بی دغدغه ام را آرزوست . تا دهانت را باز می کنی سیل کلمات ترحم انگیز روانه ات نشود . نصیحت نکنند . قضاوت نکنند . نخندند . چرا اصلا . بخندند . چرا نخندند ؟ می خواهم یک عابر بی اهمیت یک شب بهاری پارک باشم . این شغل تازهء من است .

من اما توی هیچ سالی نمانده بودم . اندازهء هیچ سالی توی ساعت نه و چهل دقیقهء شب بیست و هفت فروردین نبودم . اندازهء هیچ سالی دلم آرام نبود . اندازه هیچ سالی من نبودم .
وقعی نمی نهادم به خنده و گریهء حضار . گره های بدنم باز شده بود . درد مطلوبی توی ساق پام بود . هشت دقیقه و پنجاه و هفت ثانیه دویده بودم . نوشتمش برای ثبت در تاریخ . برای وقتی که خواستم کتاب « از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم » را بنویسم . 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

چون بشر به ملال زنده ست .

آن روزها که شاید بیست و دو سالگی بوده فکر می کردم توی بیست و نه سالگی می دانم کجای دنیا ایستاده ام . همه چیز سر جاش است . دغدغه ای نیست . ملالی نیست . خواب بدی هم . حالا توی بیست و نه سالگی دغدغه هست . ملال هم . خواب های بد می بینم . مثل تمام این سال ها . سعی نمی کنم گره های خوابم را باز کنم . خیلی دستمالی شان نمی کنم . گاهی صبح که بیدار می شوم لحظاتی به خوابم فکر می کنم . کوتاه . بعد پسش می زنم . ملال که می آید نمی جنگم . اشک که باشد می گذارم بجوشد و بچکد از گونه هام . دیگر روضه نمی خوانم . ننه من غریبم در نمی آورم . پرو بالش نمی دهم . کوتاهش هم نمی کنم . بشر به اشک زنده ست . می گذارم اشک سرازیر شود بیفتد روی انگشت های جوهریم . فین فین کنان کارم را ادامه می دهم . برایم مهم نیست موهام از خواب دیشب پریده هوا . می گذارم بپرد . چه مهم است ؟
نمی دانم دنبال چی می گردم . نمی دانم می خواهم کجای دنیا بایستم . نمی خواهم بدانم . برای خواهره می نویسم . به مرغ و خروس ها غذا می دهم . ملحفه ها را می اندازم توی ماشین . حوله ها را از ماشین در می آورم و پهن می کنم . باد می پیچد توی لباسم . لای موهام . چشم ها را می بندم رو به باد ، رو به آفتاب . آن جا که کوها ، آن جا که آسمان . خودم را می برم توی یک غروب پاییزی ِ ملال آور خانه . که نشسته ایم جلوی تلویزیون و بیهوده ترین برنامه های تلویزیون را می بینیم . خواهره خوابیده کنار مامان . روی مجله ها می نویسد . مامان سودوکو حل می کند ، با همان خودکار . مامان یک عددی می نویسد . خودکار را می دهد به خواهره . خواهره خط خطی هاش را ادامه می دهد. مامان فکر می کند . با اخم . جدی . و هیچی ، قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد . این لحظه قلبم را گرم می کند .
اول اردیبهشت است . اردیبهشتِ خوب . لخ لخ بر می گردم توی سوله . داریوش دارد می خواند . داریوش آخرین خواننده ای ست که من آهنگ هاش را گوش می کنم . البته که سعید شایسته حساب نیست . چون هیچی نیست . من مراتب اعتراضم را توی دلم نگه می دارم . کتبا برای خودم می نویسم که داریوش ؟ چرا خوب ؟ ما اشتراکی آهنگ گوش می کنیم . هر کی زوش بیشتر است . داریوش ناله می کند و همه ضجه می زنیم .

۱۳۹۴ فروردین ۳۱, دوشنبه

The Cranberries | Zombie

حتی اگر فامیلم چمنی بود .

قبلش داشتم با ولع الویه می خوردم . یک جوری که انگار تا به حال ساندویچ الویه نخورده ام . بعد یک هو یادم افتاد بیمارستانم و اشتهام کور شد . چه مرگم بود که این جوری نشسته بودم توی بوفهء بیمارستان و بدترین الویهء دنیا را بی گوجه و بی کاهو و بی هیچی این جوری با ولع می خوردم .
دست از غذا خوردن کشیدم . چون با آن سر خوشی بی انتهام به آن میز و صندلی ها نمی آمدم . رفتم بیرون و سریعا پوزیشن یک بیمار درست و حسابی را به خودم گرفتم و نشستم روی صندلی های سالن انتظار . بعد حوصله ام از این حال ننه من غریبم سر رفت و کتاب خواندم . اما سی تا مریض جلوی من بودند که می شد بهشان خیره شد و لذت برد . ان ها لذت نبردند .  با کیفم ور رفتم . قبض های خدمات انتقال خود پرداز بانکهای توی کیف پولم . من اگر پنج سال پیش هم به حساب تان پول واریز کرده باشم و شما امروز بپرسید که آیا بدهی ام را پرداخت کرده ام ، در کمتر از پنج ثانیه قبض انتقال وجه را پرتاب می کنم توی صورت تان . اگر هدفم این نیست پس برای چی این همه قبض را با خودم این ور و آن ور می کشم ؟  چون مثل بابام آشغال جمع کنم . آشغال ها را ریختم دور . دستمال کاغذی ها استفاده شده  . قبض ها را نه . بی آن که نگاه کنم می توانستم بفهمم بیمار صندلی بغلی از این که این همه وول می خورم کلافه ست . برای همین از سطل آشغال راهم را کج کردم سمت یک صندلی دیگر .
بعد مثل بارت که توی عکس ها دنبال مادرش می گشت ، من هم توی عکس دفترچه ام دنبال خودم می گشتم و پیداش نمی کردم . پوزخند احمقانه ای روی لبم بود که غریبه ترم می کرد . یا من همیشه این پوزخند کثافت را با خودم این ور و آن ور می بردم ؟ چشم هام خوشحال بود . از خوشحالی برق می زد . اما یکیش برقش بزرگتر بود و یکی کوچک تر چون یک چشمم بزرگتر بود و یکی کوچکتر . این جور که نوشته ام شبیه دزد دریایی ام . اما نیستم . شبیه یکی ام که من نیست . لب هاش لبهای من است . 
اگر این عکس پاسپورت بود و عکس دفترچهء بیمه نبود ، وقتی سعی می کردند تصویر را با من مطابقت دهند ، نمی توانستند .
خانومه از روی لیستش داشت فامیلم را می خواند که بروم پشت در اتاق . من جواب نمی دادم . نه چون خیلی توی عکس دفترچه ام باشم و حواسم نباشد . می شنیدم که فامیلم را صدا می زند و صدای دیگری که هی می خواند شماره پانصد و سی و شش به باجه یک ، شماره پانصد و سی و هفت به باجه دو . بی وقفه . و می شنیدم که مریض کناری می گوید داروهاش را پیدا نکرده … می شنیدم و فکر می کردم این فامیل من است . خیلی فلسفه ای توش نداشت . دچار بحران هویت نشده بودم . نمی خواستم جامه بدرم و بزنم به کوه . یا حتی بروم شمال و با اردک هام گپ بزنم . صرفا فکر می کردم چه عجیب که این فامیل من است .

۱۳۹۴ فروردین ۳۰, یکشنبه

آن جاش که می گوید « تو دیگه بر نمی گردی ، آخر قصه همینه .‌ » آن جاش را هی بزند عقب . کوه پشت کوه . دشت پشت دشت .

 قبلش بنزین می زنم . بین راه بنزین نمی زنم چون اکیدا از بنزین تان می دزدند . بشر که این همه پیشرفت کرده چرا نمی شود روی صفحه دیجیالی و درست بنویسد این بنزینی ِ بی حیای نزدیک تهران به جای بیست لیتر هفده لیتر بنزین زده ؟ یا فقط ماشین من این شکلی ست ؟ ماشین شاسی بلندها می نویسند ؟ نمی دانم . نمی خواهم هم بدانم . من هیچ وقت توانایی خریدن ماشین شاسی بلند ندارم . علاقه ای هم به خریدن ماشین شاسی بلند ندارم . اما وقتی آدم استطاعت مالیش را ندارد و می گوید علاقه ندارد انگار چون نمی تواند این را می گوید . اما من راست می گویم . علی هم همسرم نیست که ماشین شاسی بلند داشته باشد تا یک وقت هایی ماشینش را بدهد به من بروم باهاش بچرم و برای خودم لباس فلان بخرم . اگر هم بود سه لیتر بنزین هیچ وقت دغدغه ام نبود . آخر هفته ها می رفتیم لواسون و جوجه ترش کباب می کردیم و دغدغه مان این بود که کی برگردیم که به ترافیک نخوریم .

بعد آهنگ هام را عوض می کنم . این آهنگ ها سلکشن آذین است . خیلی چرت و پرت است . من همیشه توی بابایی به این مهم ، دوباره واقف می شوم ولی دیر است . میان چرت و پرت ها چند تا که کمتر چرت و پرتند را پیدا می کنم در حالیکه همه می دانند توی راه باید ابی بخواند . فقط ابی . بعضی به اشتباه هایده می گذارند . هایده نه . هیچ وقت نه . ابی .

من این راه را بلدم . پیچ و خم هاش را بلدم . یک کم دیگر عوارضی ست را بلدم . می دانم غروب این راه وقتی بر می گردم ، آفتاب به غایت زیباست و کوه ها باشکوهند . حتی آهنگ را خاموش می کنم و توی سکوت غروب را تماشا می کنم به سمت تهران . تا گوش هام هم غروب را بشنوند و دهانم آن نارنجی بی انتها را ببلعد .
خوشم می آید که یک راه را بلد باشم و مال خودم باشد . من راه رشت را هم بلد بودم . اما آن راه را خودم نمی راندم . حتی گواهی نامه هم نداشتم . اما راننده اتوبوس ها را می شناختم . با لبخند ِ من شما را می شناسمی بهشان سلام می کردم . آن ها زیر لبی و جدی جوابم را می دادند . جواب شان زیر سبیل شان گم می شد و من نمی فهمیدم جوابم را داده اند یا نه یا چی ؟ مهم نبود . من تمام صورتم خنده بود . تازه داشتم پا می گذاشتم توی دنیای آدم بزرگ ها . تنهایی . بیسکویت و آبمیوهء بدمزهء اتوبوس ها را می بلعدیم و خیلی به خودم می بالیدم . بین راه یواشکی توی توالت های سر راهی سیگار می کشیدم و به سبیل تازه در آمدهء پشت لبم دست می کشیدم . دغدغه ام این نبود که غذا چی داریم زن ! دغدغه ام این بود که غذا چی درست کنم . که آشغال ها را بگذارم دم در . دستمال ندارم . ماست ندارم . چی دارم پس ؟ یک عالمه انگیزه برای بزرگ شدن . خیلی خوب بود .

هنوز هم به خودم می بالم . چون راه خودم را دارم که بلدم کجا تونل هاش شروع می شود . غذاهای مهران خوشمزه تر است . اما من هم یک چیزهایی بلدم . فکر می کنم سارا و آزاده بلدند غذا درست کنند ؟ دیگر دغدغه ای ندارم .

۱۳۹۴ فروردین ۲۹, شنبه

که در خون خستگان ، دل شکستگان آرمیده طوفان

دور سوم دست در دست هم می دویدند . زنه گفته بود نمی تواند بیشتر از این بدود . مرده گفته بود می توانی . زنه گفته بود نمی تواند . مرده گفته بود دستت را بده به من با هم بدویم . بعد دستش توی هوا دست های زنه را بلعیده بود و با هم می دویدند . از کجا معلوم مرده ؟ چون خیلی مصمم تر بود . خیلی سرحال تر بود . خیلی این که چیزی نیست ، من وقتی جوون بودم فلان تر بود .
من رکاب می زدم که این صحنه را دیدم . ای کاش همان جور که شما فکر کردید من دوچرخه دارم ، خودم هم دوچرخه داشتم . حیف که دوچرخهء من یک دوچرخهء فلزی آبی بود که صندلی ناراحتی داشت و پیچ شده بود به زمین پارک . من بین یک دوچرخهء قرمز و زرد ، یک دوچرخهء کرم و یک دوچرخهء آبی و خاکستری ، این را انتخاب کرده بودم و دست کم حق انتخاب داشتم . هووم ؟

من وقتی رکاب می زدم این صحنه را دیدم و فکر کردم آدم وقتی بچه ست این جوری دست در دست یکی دیگر می دود . من و برادره دست در دست هم می دویدیم ، می رسیدیم به بازار . جوجه می خریدیم و بر می گشتیم . بعد یک روز مامان آمد خانه و چادرش را باز کرد و هزار تا جوجهء رنگی رنگی ریختند روی موزاییک های آشپزخانه . ما جوجه ها را بزرگ می کردیم و قد می کشیدیم . آن ها سرما می خوردند و توی گرمای موتورخانه کز می کردند تا بمیرند . یا بزرگ می شدند و تخم می گذاشتند . تخم مرغ ها را جمع می کردیم تا مامن برای مان کوکو سبزی درست کند . گاهی هم غیب مان می زد . توی خانهء درختی مان پناه می گرفتیم و آن ها … خوب آن ها دنبال مان نمی گشتند . یک جایی همین دور و بر دارند می پلکند . گرسنه که شوند بر می گردند . بر می گشتیم . پا برهنه و کون برهنه و دست در دست هم . و ماهی می خوردیم .
دست در دست هم چون آن جا را بلد نبودم . برادره بلد بود . خیلی بزرگ بود . از هیچی نمی ترسید . همه جا را بلد بود . من را می برد دم اسکله . من نگاه می کردم به ماهیگیر ها . برادره تا آن جا هم رفته بود . تا پیش ماهیگیر ها . حتی باهاشان حرف زده بود . دروغگو ! حتی تا ته پل اما نمی تواند من را ببرد . چرا ؟ چون تو بچه ای ! الاغ ! به مامان می گم تا اون جا رفتی ! بگو . می گم الاغ ! منم می گم بهم گفتی الاغ ! بعد دست در دست هم بر می گشتیم . آن ها سیمیشکا می خوردند و پوستش را می انداختند روی زمین و بلوار پر بود از پوست تخمه . ما همین جوری که برمی گشتیم سلانه سلانه سمت خانه ، با تعجب نگاه شان می کردیم . تا به حال آدم های هیچ شهری را ندیده ام که توی کثیف کردن شهرشان این همه کوشا باشند .

آدم وقتی بچه ست این جوری دست در دست یکی دیگر می دود یا وقتی می خواهد از دست غول پیکر های باتوم به دست انقلاب فرار کند . من و خواهره دست در دست هم ، مثل آهو می دویدیم . حتی وقتی نمی دویدیم هم دست مان از هم جدا نمی شد . من دست راستم را و خواهره دست چپش را بالا گرفته بود . دست های دستبند به دست پیروزی . دست های سبز امید . دست های عزادار توپخانه . دست های عصبانی بهشت زهرا .
روز نماز جمعه دست های مان از هم جدا شد . « هاشمی هاشمی ! سکوت کنی خائنی ! » قبلش مردم راه باز کرده بودند برای ماشین های سیاه گاردی ها . می کوبیدند روی ماشین ها . مثل طبل . بامب ، بامب . « دولت کودتا ! استعفا ، استعفا » چند دقیقه بعد گازی توی هوا پخش شد که فرق داشت با همیشه . و من نشستم روی زمین . چشم از آسفالت برداشتم و خواهره را دیدم که می رود . آرام آرام . انگار فیلم را کند کرده بودند . من دارم می میرم ؟ یا این یک خواب بد است ؟
کِی برگشت ؟ کِی دوباره دست هم را گرفتیم ، مجروح و زخم خورده و خسته ؟

۱۳۹۴ فروردین ۲۸, جمعه

Larry Sultan

۱۳۹۴ فروردین ۲۷, پنجشنبه

اصلا هر چی امام گفت .

بابا پرسید بنظرم این راه طولانی تر نیست ؟ از کدام راه ؟ آن یکی راه . آن یکی که این همه چراغ دارد و اتوبان هر چی طولانی باشد از آن همه چراغ کوتاه تر است . نه آن یکی راه . یک کم فکر کردم و گفتم نمی دانم . حقیقتا هم نمی دانستم . جز توی ترافیک ماندن که آدم را کلافه می کند و فرصت فکر کردن توی ماشین که از قشنگترین کارهای دنیاست را از آدم می گیرد ، باقی راه ها همه کوتاهند . من همیشه از این که می رسیم غمگین می شوم .
آخرین تونل را که رد می کنم و می دانم یک کم بعد عوارضی ست و یک کم بعدترش باید بپیچی سمت راست و سریع بپیچی سمت چپ ، خیلی سریع وگرنه می روی به نا کجا آباد ، غمگین می شوم . من باید راننده جاده های بی انتها می شدم . اما بیشتر دوست داشتم زن رانندهء جاده های بی انتها باشم تا هر وقت میلم نکشید بنشینم کنار و برای رانندهء جاده های بی انتها سیگار روشن کنم و آهنگ عوض کنم و غروب خورشید را تماشا کنم . وقتی می رسیدیم باید سریع بارمان را تحویل می دادیم یا هر کار دیگری که داشتیم می کردیم و باز رهسپار جاده های بی انتها می شدیم . هر وقت خواستیم می زدیم بغل و توی توالت های کثافت سر راهی می شاشیدیم و نیمرو و بربری می خوردیم . کاری به کار کسی نداشتیم . کسی کاری به کارمان نداشت . کسی پشت سرمان حرفی نداشت چون ما نبودیم .
سال نو سریع می رفتیم مامان های مان را می دیدیم و مامان های مان برای مان آیت الکرسی می خواندند و ما را به خدا می سپردند . ما هم تا سال نوی بعد آن ها را به کائنات می سپردیم .
به ما ربطی نداشت که هنوز درگیری ِ شهر بلخ ادامه داشت و چه بر سر پناهندگان اردوگاه یرموک می آمد . آن ها هزار ها هزار جاده و کوه و آبادی با ما فاصله داشتند . آخرین خبری که شنیده بودیم خبر آزادی خرمشهر به دست خدا بود . بعد از آن فهمیدیم خدا خودش کارش را بلد است و زدیم به جاده .

۱۳۹۴ فروردین ۲۶, چهارشنبه

بهر حال من خیلی شیک و با شعورم حتی اگر بوردیار بخوانم .

بابا وقتی با تلفن حرف می زند داد می زند . وقتی ترکی حرف می زند داد می زند . وقتی با تلفن ترکی حرف می زند نمی دانم چی می زند اما فراتر از داد است . من قبلا به شوخی می گفتم . اما امروز فکر کردم آیا شوخی من به حقیقت پیوسته یا بابا همیشه این جوری بوده ؟ از خانه داشتم می امدم بیرون که بروم بدوم . بعله من روزی یک دقیقه و چهل ثانیه می دوم . باقیش را راه می روم . اما همین پیشرفت خوبی ست . قبل تر روزی چهل و هفت ثانیه می دویدم . بعد فکر کردم چرا بیشتر تلاش نکنم و در کمال نا باوری موفق شدم . می خواهم بگویم آدم نباید دست از تلاش بردارد حتی اگر توی هوا یک ذره هم اکسیژن نبود باید به دویدنش ادامه دهد تا از پا بیفتد . من امروز از پا افتادم و خودم را کشان کشان رساندم به کتاب فروشی . نفس زنان گفتم خانوم … هن هن … من باید … هن هن … خوب من دلم نمی خواهد به هن هن نوشتنم ادامه دهم چون به نظرم آوای درستی نیست . اما منظورم نفس نفس زدن میان کلمات است . گفتم کتابی می خواهم که نقشه کشی ساختمان را توش خیلی واضح و سرراست توضیح داده باشد . حرفم شبیه این بود که بگویم کتاب موفقیت در نیم روز را دارید ؟ خانومه گفت ندارند . شک ندارم اگر بلاگ داشته باشد و خاطرات کتاب فروشی ایش را بنویسد ، امشب دربارهء درخواست احمقانهء من خواهد نوشت . همین که پایم را گذاشتم بیرون فکر کردم  بروم کتاب های هنرستان معماری را بخرم ! چرا سه دقیقه زودتر به فکرم نرسید که این جوری خودم را مسخرهء خوانندگان بلاگ دختر کتاب فروشه نکنم !
یک بار هم رفتم کتاب فروشی و با بلند ترین صدای ممکن گفتم که « نظم اشیاء » بوردیار را دارید ! یعنی اگر می خواستم یک کتاب از آلیس مونرو بخرم داد نمی زدم . اما فکر کرده بودم خیلی شیک و با شعورم که بوردیار می خوانم و باید فریاد بکشم تا همه بفهمند که خیلی شیک و با شعورم که بوردیار می خوانم . حالا خواهش می کنم بوردیار و نه بودریار را با صدای بلند تکرار کنید تا بفهمید چه مسخره اسم نویسنده را تلفظ کردم . مرده اما خیلی تو دار بود . خیلی با فهم و کمال بود . اولش هیچی نگفت اما دید من دست بردار نیستم . خوب فلان کتاب بوردیار را چطور ؟ نداریم . پس چی از بوردیار دارید ؟ خیلی امام حسن و امام حسین وار آستین ها را زد بالا و جلوم وضو گرفت . گفت خانوم ما هیچ کتابی از بودریار نداریم . من اگر بودم و یکی اینجوری می گفت بوردیار ولو می شدم روی زمین .
داشتم بابا را می گفتم . من از پله های ساختمان می امدم پایین و صدای بابا را می شنیدم توی تاریکی کوچه که با تلفن ترکی فریاد می زد . کجا بود ؟ بدون اغراق سر کوچه . من از پله ها که آمدم پایین خودم را چسباندم به تاریکی کنار دیوارها تا بابا من را نبیند و آشنایی ندهد تا آن دو ملیون نفری که توی کوچه بودند و حتما میان شان چند صد تا پسر خوش تیپ که عاشقم خواهند شد ، یا چند صد تا مادری که پسر های خوش تیپ دارند و من را برای پسرشان خواهند خواست ، نفهمند این که دارد داد می زند بابای من است . بعد از سه قدم به خودم آمدم . اگر مثل « کلید اسرار » وقتی می رسیدم به پارک یک بیماری هولناک به سراغم می آمد چی ؟ اگر پوستم تاول تاول می زد و دکتر ها نمی فهمیدند چه مرگم شده و من روی تخت بیمارستان در حالیکه هی می گفتم آب آب ولی آن ها نمی توانستند به من آب بدهند چون نباید آب می دادند و من جان می دادم چی ؟ تصویر آهسته شد و من همین جوری که به آن دو ملیون نفر پوزخند می زدم از تاریکی در آمدم و از کنار بابا گذشتم و برای هم دست تکان دادیم و … آخر داستان چیز تازه ای ندارد . دوباره پیوستم به خیل پیرمردهای توی پارک .

۱۳۹۴ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

کلماتش چنگ زدن به گذشته ای بود که دیگر به خاطرش نمی آوردم .

اس ام اس داده بود که فکر می کند هفت سال دوستی ارزشش را دارد که بخواهیم دوباره هم را ببینیم . بنظر من نداشت . ارزش چی را داشت ؟ اصلا این حرف تو کتم نمی رفت . یک بار هم امین گفته بود چون این همه سال با هم دوست بودیم پس دوباره دور هم جمع شویم . فقط به این دلیل ؟ با هم بودیم چون دوست داشتیم . چون از کنار هم بودن لذت می بردیم . اگر حالا نیستیم یعنی از کنار هم بودن لذت نمی بریم .
بابت این هفت سال چیزی به هم دیگر و به دنیا و به رفاقت بدهکار نیستیم که همدیگر را ببینیم که ؛ خوب ! خدا را شکر ما از آن بی معرفت هاش نیستیم . اصلا معرفت چی هست ؟
مثل قرار هشت هشت هشتاد و هشت زیر برج میلاد است . فارغ التحصیلان مدرسهء راهنمایی دخترانهء زینب علیها سلام .
تلاش برای احیای یک گذشتهء خوب خیلی شکست آمیز است . من تجربه اش را دارم . کثافت کاری محض . من و دوست پسرم هم به هم قول داده بودیم حتی اگر با هم نماندیم ، خدشه ای توی رفاقت چند ساله مان وارد نشود . ما قبلش چند سال دوست بودیم و دوست های خوبی هم بودیم . حالا که می گویم خیلی عجیب و دور است . یادم نمی آید دوست های خوبی بوده باشیم . من هر چیزی قبل دوستی کثافت مان را فراموش کرده ام . اما حتما دوست بوده بودیم که این قول را به هم دادیم . بعد از این که نخواستیم کنار هم باشیم ، تلاش مان برای همچنان دوست ماندن یک شکست واقعی بود . یک تجاوز کامل به مواضع همدیگر . و در نهایت به بدترین شکل ممکن با هم قطع تماس و قطع فیسبوک و قطع هر جایی که یک ثانیه احتمال بدهم آن جاست نمی روم ، کردیم .
وقتی تمام شد هیچ کس را دوست نداشتم . هیچ چیز را خوش نداشتم . بس که خالی شده بودم . دراز کشدم کنار بخاری و به سقف خیره شدم و به هیچی فکر کردم . همان زمستانی که سه روز برف بارید و ما آب گرم نداشتیم و گاز کم رمق بود .
بعد از آن کلمهء دوستی هیچ معنابی برایم نداشت . قبلش هم سایه بود که دو سال بود ازدواج کرده بود و من نفهمیده بودم و دوست دخترش که حالا زنش بود گرین کارت امریکا برده بود و من نفهمیده بودم و سه روز قبل از سفرش به سواحل فلان امریکا ( امریکا ساحل دارد ؟ ) خواسته بود همدیگر را ببینیم و با هم خداحافظی کنیم . از این بی معنی تر ؟ می توانستم ببینمش که با کت بلند مشکی و شال گردن بلند ِ … قرمز ؟ سفید ؟ انقلاب را در نوردیده و با خیابان ها و کافه ها خداحافظی کرده . این جور آدم الکی ای بود . و حالا فکر کرده دوباره دور هم جمع شویم و به یاد قدیم ها به سلامتی ، تق تق . قلپ قلپ . گفتم این دو سال کجا بوده ؟ برود با همان هایی خداحافظی کند که این دو سال کنارشان بوده و با همان جایی که این دوسال بوده . وقتی این ها را می نوشتم عصبانی نبودم . خوشحال هم نبودم . هیچی نبودم . سایه بی معنی ترین آدمی بود که دیده بودم و هیچ حسی نسبت بهش نداشتم . چرا باید دلم می خواست کسی را که هیچ حسی نسبت بهش نداشتم ببینم .

اما من می نویسم ارزشش را دارد . می رویم کافه . کافه ای که شبیه ما نیست و من از زور حرف زدن دارم بالا می آورم . چون می ترسم سکوت شود و ارزشش را ندارد از توی لیوان یخ سر بر اورد . هفت سال ، ده سال ، هزار سال . چه مهم است وقتی دیگر نیست ؟

۱۳۹۴ فروردین ۲۴, دوشنبه

Zahra Hindi | oursoul

و این جوری ست که خانه هی زشت تر و کثافت تر می شود .

تعمیرات اساسی توی خانه شروع شده . بابا عاشق تعمیر کردن شِرتی پِرتی خانه ست . تا قبل از این وقت های بیکاریش کمتر بود و آسیب هاش کمتر . حالا بازنشسته شده . بنظر ناراضی نمی آید . شک ندارم فردای بازنشستگیش از خواب که بیدار شده ایستاده توی آشپزخانه و دست هاش را از خوشی به هم مالیده و فکر کرده : خوب حالا از کجا شروع کنم ؟ از شیر ظرف شویی ! بابا شیر ظرفشویی که سالمه . حتی سرش را بلند نمی کند که جواب بدهد چون خیلی دستش بند است و خیلی دارد کیف می کند و من دارم خوشیش را زایل می کنم . برو بذا به کارم برسم . نمی گوید . دستش را توی هوا تکان می دهد انگار دارد مگس می پراند و یعنی برو بذا به کارم برسم . همین جوری آرام آرام می آید جلو و می رسد به دستشویی . من همیشه در اتاق مان را می بندم . چون دستشویی تنها دو سه قدم با اتاق فاصله دارد و خدا می داند چند جای این اتاق به نظر بابا نیاز به تعمیر دارد . اما بابا هی بی دلیل در اتاق را باز می کند و توی اتاق چرخ می زند . من سرم را از توی کتاب در می آورم  و به بابا نگاه می کنم که به کلید کولر نگاه می کند و به لوستر نگاه می کند و به پنجره ها . دیگه چرا پنجره ها ! … چی می خوای بابا ؟ لبخند می زند و می گوید خوبی ؟ تو بهتری به خدا !
مامان که بر می گردد بابا دست آورد های آن روزش را می گوید . در دستشویی را درست کرده . منظورش این است که رفته یک تکه آهن خریده و به پایین در وصل کرده تا آب چوب در را نپوساند . مامان خسته ست . می گوید دستت درد نکنه . واقعا هم دستش درد نکند . از این کج تر نمی شد یک تکه آهن را وصل در کرد . و می گوید بخاری را جمع کرده . مامان می گوید دستت درد نکنه . پیش از این که برود توی اتاق و ببیند بابا همه جا را به دنبال جعبه و پلاستیک و کوفت به هم ریخته . و می گوید درزهای دور وان را گرفته . تمام موزاییک های حمام از چسب های بی نظم و قلمبهء بابا بر آمده ست . این جاست که مامان داد می زند . خوب نمی تونی درست نکن ! کی گفته نمی تواند ؟ معلوم است که می تواند . خودش عصری چسب ها را می کند . خوب همه می دانند چسب آکواریوم مثل چسب اُهو که با لذت از کف دست کنده می شود ، از کف حمام کنده نمی شود . اگر هم کنده شود با لذت کنده نمی شود . با مشقت وبدبختی و تعمیرات اتاق ما سه روز به تاخیر می افتد .

۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

Alessandra Sanguinetti

۱۳۹۴ فروردین ۲۲, شنبه

باید بار و بندیلم را جمع کنم . بروم بندر انزلی . با اردک هام گپ بزنم .

گاهی روزمرگی های ملال آورمان را برای هم می نویسیم . کوتاه و مختصر . دو روزه نخوابیدم ! نامه های سه کلمه ای ِ بی اهمیتی که جواب ندارد . یا جواب های بی اهمیت تری دارد . خوابتو دیدم ! خواب خوب ؟ خواب معمولی .
دلم آغوش می خواهد ؟ برای همین برایش می نویسم ؟ این کلمات جای آغوش را می گیرند ؟ تنهایی را پر می کنند ؟ یا چی ؟
شاید چون کسی را ندارم و گاهی دلم می خواهد به یکی بگویم که امروز آسمان ابری بود . خواهره که رفت ، نمی دانستم روزمرگیم را با کی قسمت کنم . من هیچ وقت آدم حرف های جالب نبودم . آدمِ بنشینیم توی کافه و گپ بزنیم نبودم . توی کافه های دو نفری کشدار و حوصله سر برم . توی کافه های چند نفری همانم که همیشه می خندم و گاهی از این که آدم ها زود خنده شان را تمام می کنند و من هم مجبورم خنده ام را جمع کنم حالم گرفته می شود . بنظرم بیشتر حرف ها با مزه اند . حتی حرف های بیمزه . حرف های خیلی خیلی ببیمزه . توی کافه های تنهایی خوبم . آرامم . پرم از داستان و کلمه . داستان های با شکوه ِ اردیبهشت . اردیبهشت های باشکوه تهران .

من آدم جمله های سه کلمه ایم . باید وقتی دارم کتری را پر می کنم یکی باشد که بگویم دیشب خواب عجیبی دیدم . شاید برای خودم می گویم . بلند . و اگر کسی نباشد انگار دارم با خودم حرف می زنم و انگاری دیوانه ام و دیوانه خودتی ! کی از خودم به خودم نزدیک تر ؟ کی از خودم به خودم جالب تر ؟ برای همین وقتی آنیتا می پرسد چه خوابی فقط تکرار می کنم عجیب غریب و ادامه نمی دهم . چون با آنیتا نیستم و با خودم هستم و خودم می دانم چه خوابی دیدم و تعریف کردن ندارد که .
 من برای خودم کافی ام .

۱۳۹۴ فروردین ۲۱, جمعه

گاهی از پنجره آسمان را نگاه می کنم که مثل آسمان دیروز است و مثل آسمان فردا . بی لکه ابری . آبی و درخشان . خلوتی اگر پیش آمد نمی نویسم . داستان می خوانم و قرص هام را با نیم ساعت تاخیر می خورم .

من اما توی آشپزخانه ام . اتفاقات آن بیرون ربطی به من ندارد . خنده دار هاش را علی برایم تعریف می کند . من از علی بدم نمی آید . خوشم هم نمی آید . اما از اسم علی بدم می آید . این از من .
پاستای پستو و آلفردو را خوب درست می کنم . پستو را منیژه یادم داده . منیژه توی چهار میز کار می کرد . آلفردو را از ایران کوک یاد گرفته ام . باقی غذاهام اما تعریفی ندارد . اول فکر کردم بعد از ناهار سرم خلوت می شود و می توانم بیشتر بنویسم . چون یک روزهایی همین جوری که داشتم پیاز ها را پوست می کندم ، یکی جایی پس ذهنم می نوشت و من فکر می کردم زودتر ناهار تمام شود ، زودتر ناهار تمام شود . اما آن ها مثل گراز می خورند و تا شب پاستا سفارش می دهند . با خودشان فکر می کنند دوازده تومن پول قهوه ؟ چهار تومن می گذاریم روش و سیر می خوریم . من اگر بودم کافه نمی رفتم . می رفتم رستوران . دوازده تومن پول قهوه ؟ پووف !
« پاستای اسفناج » چرا ؟ پستو به این قشنگی .
بعد یک روز همین جوری که توی اتوبوس هایی که تجریش را از ولیعصر می آیند پایین نشسته بودیم و مزه آش سد مهدی زیر دهان مان بود ، از یلدا نحوهء پخت پاستای اسفناج را پرسیدم . یلدا توی چارمیز کار می کرد. پنیر ریو . این چیزی بود که یک پاستای خوب بهش نیاز داشت . پاستای اسفناج من بهتر شد ؟ نه ! حتی ریو هم نتوانست پاستای اسفناج من را نجات دهد .
من که این همه بی استعدادم چرا توی آشپزخانه کار می کنم ؟ چون می خواستم آن جا جلوی چشم نباشم . 
اول ها که آن بیرون میان میز و صندلی ها می چرخیدم و اتفاقات آن بیرون به من ربط داشت و خنده دار هاش را خودم می دیدم و اما حوصله نداشتم برای کسی تعریف کنم ، هر روز منتظر بودم ( … ) و ( … ) در را باز کنند و دست در دست هم وارد شوند . هر چند هیچ وقت دو نفر این جوری وارد کافه نمی شوند . اما در تصورات من آن ها دو نفری و دست در دست هم و خیلی صمیمانه وارد می شوند و می بینند من یک بار من الکی ام . یک بار من الکی لبخندهای گشاد می زند و چی میل دارید ؟ کوفت بیاورم خدمتتان ؟ خارج از تحملم بود که لبخند بزنم و بگویم چی میل دارید .
من قرار بود یک آرتیست فلان باشم ، نه یک بار من فلان .
حالا ؟ یک آشپز بی استعدادم . اسفناج ها را می کوبم و هنر ، کلمات ، ورق های کاهی ، چوب ها ، چوب ها ، چوب ها جایی آن بیرون منتظر منند .  

۱۳۹۴ فروردین ۲۰, پنجشنبه

یک شب معمولیِ معمولی

قبلش گفتم ببینم فرح خانوم مرده یا شایعه پراکنی معاندان بوده یا چی ؟ منبع من وایبر بابا بود که خیلی نمی شود بهش اعتماد کرد . هر چند بابا خیلی بهش اطمینان دارد اما من نه ! من این جور آدمی نیستم و تا نبینم خود همایون جامه ندریده باور نمی کنم . اما همایون هیچی نمی گفت . حد اقل از مکر معاندین بگو . هیچ ! بعد بی بی سی هم هیچی نمی گفت . این ها دارند فرح خانوم را به کشتن می دهند شما عین خیال تان نیست . بی بی سی به وضوح از این که توی ایران کسی مخالف توافق نیست و آدم ها به جان هم نیفتاده اند ناراحت بود . ببخشید آقای بی بی سی . تورم و فلان کمر همه مان را شکسته بود . سر انتخابات جبران می کنیم .
نشستم روی صندلی و گفتم مامان کاری نداری ؟ گفت و گو ندارد که مامان سرش توی گوشیش بود و اعتنایی به سوالم نکرد. یک کم باب اسفنجی به زبان عربی دیدم و عجیب این است که باب اسفنجی به هر زبانی لطف خودش را دارد . ولی ساختمان پزشکان به زبان عربی هیچ هم جالب نبود .
مامان را رها کردم با گوشیش که از بچه اش هم برایش عزیز تر است . این جا همان جایی ست که می گویند مادر شیرده بچه اش را ول می کند . مامان هم ما را ول کرده بود به امان خدا . بی خداحافظی رفتم و پیوستم به خیل پیرمردهای توی پارک .
فکر کردم زودتر بروم آی پاد بخرم ، آهنگ گوش کنم چون فانتزی من این است که بدوم و آهنگ گوش کنم . اما حالا چون نمی توانم بدوم و باید مورچه ای راه بروم و آهنگ هم ندارم مجبورم به مکالمات پیرمردهای پارک گوش کنم که کافه مولن روژ مال ممد اربابی بوده و چهل سال پیش فلان ... ممم بد هم نیست .
شبش گفتم ببینم دلار ارزان شده که قیمت آی پاد زیبای من هم پایین آمده باشد یا چی ؟ یا نداشت . طبق تحلیل های من باید قیمت دلار پایین آمده باشد و وقتی می رویم پایتخت ، همان بدو ورود یک آی پاد شافل ، اشانتیونی بدهند دستمان . اصلا داریم قیمت یک چیزی توی این خراب شده بیاید پایین ؟ دلار گران شده بود و یورو گران شده بود و پوند گران شده بود و لیر ترکیه چهار تومن ارزان شده بود . لیر ترکیه را می خواهم چه کار کنم ؟ چون اردوغان داشت می آمد ایران ؟ این بود توافق ؟ این بود جشن و پایکوبی ؟

۱۳۹۴ فروردین ۱۹, چهارشنبه

وَ نور وَ صدا وَ حرکت مال توست

این شعر نیست . شعرواره هم نیست . فلان هم نیست . فقط یعنی این جوری خوانده شود و این جوری مکث شود .

کیف کردم از خواندن نامه ات .
پایان خوبی بود و حتی می توانم بگویم
پایان با شکوهی بود .
پایان یا باید با شکوه باشد
یا نباشد .
باید بی پایان بماند داستان .
تلخی بی پایان و فلان .
وَ من می توانم دوربین را ببینم
که تو را دنبال می کند
،
به راهت ادامه می دهی
وَ مکث نمی کنی .
تو را
وَ نه موهای مجعد حالا اندکی سفید شده اش را .
لابد .
من که ندیدم .
تو را
وَ نه کفش های او را
وَ نه دریا را
وَ نه هیچ .
تو را که بهترین پایان را رقم زدی
وَ بهترین آغازی .
تو که عزیز ترین منی
وَ دوربین مال توست
وَ صحنه مال توست
وَ « دنیا خانه ات » * .

* بخشی از نامه اش که گفته بود دنیا خانهء من است و درخشان ترین کلمات نامه اش بود . به درخشانی خودش .

۱۳۹۴ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

The Dø | A Take Away Show

آماده اید بچه ها ! بله ناخدا ! نشنیدم صداتونو ! بله نا خداااااا

صبح ؛ می تواند صبح دیروز باشد یا صبح فردا . چون صبح های من  فرقی با هم ندارند . مثل شب ها ، مثل غروب ها . مثل هر کِی ِ دیگر روز . چون من تصمیمم را گرفته ام . می خواهم بعد از این یکنواخت و کسل کننده باشم . مثل قبل از این . این نوشته تاریخ ندارد . سر ندارد . ته ندارد .

صبح دیر ؛ گوشواره هایم را در می آورم . سوتینم را هم در می آورم . شالم را هم در می آورم . خانومه هول می کند و می گوید نه ! شالت سرت باشه ! خانوم جان هیچ کس با دیدن حال نزار من و چشم باد کرده ام تحریک نمی شود . با روسری یا تو سری یا هر چی . شالم را سرم می کنم و می خوابم روی دستگاه . من خیلی مسرورم که بیماری هولناکی ندارم و می توانم بخوابم روی این تخت و آرام آرام بروم توی دستگاه و لذت ببرم . چون اگر بیماری هولناک داشتم رمقی نمی ماند برای لذت بردن و اگر بیماری هولناکی نداشتم و بیماری پیش و پا افتاده ای هم نداشتم مجبور بودم بازیگر « از کرخه تا راین » باشم تا بفهمم خوابیدن توی این دستگاه چه مزه ای دارد که من هیچ دلم نمی خواهد بازیگر « از کرخه تا راین » باشم . دلم می خواهد ترانه علیدوستی باشم .

بعد از ظهر ؛ من داشتم می رفتم این دستشویی و برادره داشت می رفت آن دستشویی . این و آن ندارد . این و این یکی . دو تا دستشویی ما کنار هم است که این خیلی مسخره ست . چون یک دستشویی باید این ور خانه باشد برای این وری ها و یکی آن ور باشد برای آن وری ها . اما خانهء ما مختصر است و خیلی این ور و آن ور ندارد . همش یک ور است . برای همین وقتی دو نفری می رویم دستشویی همدیگر را می بینیم و به هم لبخند می زنیم . توی تلویزیون یکی داد زد گل . کی ؟ حواسم نبود . برادره از دستشویی رفتن منصرف شد . من اما نه . صداش را شنیدم که گفت خاک بر سر پرسپولیس . در حالیکه بازی پرسپولیس نبود و هیچ ربطی به درخشان نداشت اما آن ها از هر فرصتی برای فحش دادن به درخشان استفاده می کردند .  بازی استقلال بود . من دیگر فوتبال نمی دیدم . تنها نتایج را دنبال می کردم . چون استقلال نقطهء مشترک من و مهران بود و من از هر چیزی که نقطهء مشترک من و او باشد فراری بودم . از دیدن بازی استقلال ، سیمپسون ها ، چهارمیز !
در عوض باب اسفنجی می دیدم که دوست نداشت . بی سلیقه ! می گفت چرند است ! چرند خودتی ! الاغ . من طی یک تحقیقات میدانی فهمیده ام آدم هایی که باب اسفنجی را دوست دارند آدم های جالب تری هستند  ( سلام آرش ) اصلا نمی توانم بفهمم چطور یکی می تواند به باب اسفنجی بگوید چرند .

شب ؛ خوابم نمی برد . و فقط خدا می داند چرا وقتی آدم « شیوهء صحیح خوابیدن » را گوگل می کند ، نیم ساعت بعدش دارد یک مقاله دربارهء نشانه های حیات توی مریخ می خواند . درحالیکه هیچ براش مهم نیست که توی مریخ یا هر قبرستانی غیر از کرهء زمین نه حتی ، غیر از ایران ، تهران ، بلوار شهرزاد چه خبر است . با این همه نشانه های حیات توی مریخ بهتر از عوض کردن کانال ها و دیدن « دو خواهر » با بازی محمدرضا گلزار بود .
شما می دانستید من توی پرترافیک ترین و آلوده ترین منطقهء تهران زندگی می کنم ؟ پس وانمود نکنید که من خیلی خودخواهم که جایی جلوتر از دماغم را نمی بینم . چون چند منطقه بالاتر یا پایین تر از شما هوا به غایت آلوده ست و شما عین خیال تان نیست . هیچ کس غیر از ترزا خانوم جایی دورتر از دماغش را نمی بیند .
بعد که بر گشتم توی تختم یادم نبود پای زیرم را باید نود درجه خم کنم یا پای بالایی را و یادم نبود دست روی بدنم باید روی پای دراز شده باشد یا روی پای خم شده و گربه خوابیده بود وسط تختم و من چاره ای نداشتم جز این که مچاله شوم شوم توی خودم و جوری که زانوم توی دهنم باشد ، جنینی بخوابم .

 شب تر ؛ خوابم نمی برد . مچاله توی خودم ، دارم سعی می کنم هوا را ببلعم و تصمیم های مهم بگیرم . یک روز دوباره خواهم دوید ؟ چی شد که هوا تمام شد ؟ اگر بیماری هولناکی داشته باشم آن وقت چی ؟ من اگر پولدار بودم اپل واچ می خریدم ؟ واقعا بعد دو سال چه مهمه ؟

خیلی شب تر ، آن جا که تا صبح راهی نمانده ؛ خواب می بینم یک اسب دارم .

۱۳۹۴ فروردین ۱۷, دوشنبه

william eggleston

۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

اما نگفتم . گفتم نفسم بالا نمی آید و سرفه های فلان و مثل پیرزن ها نک و نال کردم .

از خواب که بیدار می شوم پایه های میز را می بینم .
دیوار خاکستری اتاق خواب ، پایه های میز و سقف چوبی تختم . هر روز صبح را با دیدن یکی از این تصاویر شروع می کنم . بعد تصمیم می گیرم از خواب بیدار شوم یا چی ؟ می خوابم و به خواب دیدنم ادامه می دهم که اغلب خواب های چرندی ست . مثل پایه های میز و دیوار خاکستری اتاق خواب و سقف چوبی تختم . من طبقهء اول یک تخته دو طبقه می خوابم . گاهی می روم روی کاناپهء اتاق پذیرایی چون دلم نمی خواهد زیر یک سقف چوبی کوتاه بخوابم . شک ندارم اگر تختم زیر پنجره بود و آسمان یک تکه اش پیدا بود ، صبح های دلنشین تری داشتم . بلند پرواز تر بودم اگر چشمم به ابرها باز می شد که این روزهای تهران ابرها باشکوهند و آسمان بی انتهاست .
برای همین از خانه می زنم بیرون که ابرها را ببینم . که عکس بگیرم و با هشتگ سوییت تهران ، ابر ، بهار و کوفت بگذارم توی اینستاگرام . اما من اینستاگرام ندارم . موبایل اندروید هم ندارم . پس چی دارم ؟ هیچی . خودم را دارم که خیلی به خودت می نازی ؟ بعله من به خودم می نازم . چرا ؟ چون زیبا و باهوشم . فقط نفسم بالا نمی آید که اگر بالا می آمد و اگر قرار بود به جای بیمارستان بروم دنبال آن ابرها که بالای کوهند قشنگ تر بود . اما خیلی هم باکیم نیست . ابرها خیلی سخاوتمندانه بالای حیاط بیمارستان هم هستند و من از این بابت خوشحالم . خیلی الهی قمشه ای وار فکر می کنم آن ها زیبایی شان را از من دریغ نمی کنند و دمشان گرم .
قبلش باید از یک اتاق کوچک ِ « ورودی خواهران » عبور کنم و موهایم را بکنم تو و بپرسم چرا ؟ فکر نمی کنید بیمار به اندازهء کافی حوصله ندار و نفسش تنگ هست ؟ و آن ها بگویند خوب نیاید این جا که من بگویم فکر کردید این خراب شده شهر بازیه ! مجبور نبود که نمی آمد . احمق ها ! اما نمی گویم . این بار نمی گویم و غافل گیرشان می کنم . خانومه به نظر نمی آید غافل گیر شده باشد . حجاب من هم به نظر نمی آید هیچ مشکلی داشته باشد . یعنی من تن داده ام و بی ان که حواسم باشد لباس مناسبی را برای امدن به بیمارستان انتخاب می کنم ؟

ـ آقای دکتر سلامتیم را به من برگردانید . من می خواهم بسکتبال بازی کنم !
ـ حالا نمی شود بسکتبال بازی نکنی ؟
ـ نه نمی شود . من دیشب فهمیدم هیچ چیز را به اندازهء بسکتبال بازی کردن دوست ندارم . دلم می خواهد موهایم را بلند کنم و کلاه فلان سرم کنم و با باد بدوم . من هیچ وقت ِ دیگر به اندازهء وقتی که توپ را می اندازم توی حلقه احساس پیروزی نمی کنم . چون آن ها ایستاده اند دورم و تشویقم می کنند و من سال هاست که تشویق نشده ام با این که خیلی زیبا و باهوشم .
ـ خانوم شما چندان هم زیبا نیستید .
ـ بعله شما نمی فهمید . فقط الهی قمشه ای می فهمد من چقدر زیبا و باهوشم . اگر اینجا بود بهتان می فهماند و شما می فهمیدید که چه نفهمید !
ـ تازه چشم راست تان هم باد کرده و قیافهء هولناکی پیدا کرده اید .
ـ تو خوبی ! احمق !

۱۳۹۴ فروردین ۱۵, شنبه

پس سلطان جزیرهء پاراکیتو کیست ؟

پدر من سلطان هيچ جزيره ای نبوده . نه پاراکیتو و نه هيچ جزيرهء ديگری . پدر کارمند جزء يک ادارهء دولتی بود . او صبح زود می رفت و تا شب سگ دو می زد . همان وقت ها بود که فهميدم زندگی يعنی حقوق سر برج و حبوبات نه چندان مرغوب ادارهء تعاونی ! زندگی يعنی برنج و روغن کوپنی و يخچال قسطی . لباس های برادر بزرگم را می پوشيدم و با خودم فکر می کردم پس سلطان جزيرهء پاراکیتو کيست ؟
ما ، من و ۸ خواهر و برادر ديگرم ، در دو اتاق ، يک دستشويی و حمام ، يک آشپزخانهء نه چندان کوچک و يک انباری دنج و راحت با هم شريک بوديم . همين طور توی لباس هايمان . ظهر های گرم تابستان توی کوچه پس کوچه های شهرمان بازی می کرديم و حواسمان بود تا آسيب جدی به لباس هايمان وارد نشود .
برادرهای بزرگترم توی جنگ کشته شدند و می توانم قسم بخورم هيچ کدام نه دل خوشی از رئيس جمهور داشتند نه حتی دلشان می خواست برای آزادی کشورشان يک خراش کوچک بردارند . سخرانی های کوبندهء رئيس جمهور و وزير جنگ هيچ گاه حس وطن پرستی شان را تحريک نکرد . آن ها معتقد بودند هيچ چيز توی زندگی ارزش مردن را ندارد . هر چند همهء حرف هايشان را قبول نداشتم اما مرگ هم حق آن ها نبود ... بر سر مزار دو برادرم ايستادم با غرور بی آن که قطره اشکی بريزم و با خودم فکر کردم ؛ از چه کسی بايد انتقام بگيرم . تا غروب آن جا ، بالای تپه بودم بی آن که بدانم بر سر کی بايد فرياد کشيد ؟! ... از راه درياچه به خانه برگشتم و با خودم فکر کردم ؛ پس سلطان جزيرهء پاراکیتو کيست ؟ ... از آن روز بود که فهميدم زندگی يعنی مرگ های زود هنگام ، مرگ های بی حاصل .
پدر بازنشسته و پير شده بود . با حقوق بازنشستگی پدر نمی شد خرج يک خانوادهء ۹ نفره را داد . دخل و خرجمان جور در نمی آمد . با خودم گفتم بايد زمين و گاوها را بفروشيم و يک رستوران باز کنيم . بعد يادم آمد ما نه زمينی داريم و نه گاوي .
تمام شهر را دنبال يک کار خوب گشتم . توی اين شهر برای يک زن تنها کار خوب پيدا نمی شود . پس به هر کاری که حقوق داشته باشد راضی شدم . جواب تلفن ها را می دادم و کار ارباب رجوع ها را راه می انداختم . يک کار تمام وقت و کلی خستگی . آن کار هيچ چيز برايم نداشت جز اين که توی يک بعد از ظهر پاييزی ايمانم را از دست دادم . آن روز سخت کار کرده بودم . با يکی دو نفر دعوايم شد . يک دعوای لفظی نه چندان محترمانه . برگشتم که خانه فهميدم ديگر هيچ چيز از آن اعتقادات مذهبی برايم نمانده . نه خدا و نه پيامبر و نه هيچ معجزه ای ، هيچ چيز نبود که راضی ام کند . اصراری هم به اين کار نداشتم . يک ليوان نوشيدنی برای خودم ريختم و تمام .

۱۳۹۴ فروردین ۱۴, جمعه

که باکیم نبود یک چپ سبیلو بگوید فاشیستم یا هر چی .

مهمانی باغچه را الگوی خودم کردم . زین پس . چون توش تا نهایت رقصیدم . حتی وقتم را با معاشرت تلف نکردم . یک کم حرف می زدم و می فهمیدم حرف زدن توی مهمانی بیهوده ترین است . مریم می پرسید آن اول ها که دیدمش فکر می کردم چه جور آدمی ست ! وسط مهمانی ؟ چرا ؟ شک نداشتم از این آدم هاست که وقتی یک عکسی ازشان توی اینستاگرام بگذاری زیرش کامنت می گذارند عکس از این بدتر از من نداشتی ؟ یعنی هیچ جوره راضی نمی شوند . من سرسری یک چیزهایی گفتم که یادم نیست چون هیچ وقت هیچ فکر خاصی دربارهء مریم نکرده بودم . حتی الان هم فکرم نمی آید ! و پریدم وسط که نمی شد خیلی اسم وسط روش نهاد چون یک اتاق بود که همهء گوشه هاش رقص و پایکوبی به پا بود . حتی از یک جایی به بعد پام درد گرفت . چون کفش پاشنه بلند پوشیده بودم . خودم را از تک و تا نینداختم . کفش هام را در آوردم و رفتم یک گوشهء دنجی نزدیک سینک ظرفشویی ، که هیچ غولی پام را لقد نکند و به رقصیدنم ادامه دادم . تا آخر . تا وقتی آدم ها یکی یکی خسته می شدند و پرت می شدند یک گوشه . وقتی می گویم پرت می شدند شوخی نمی کنم . آن ها آن قدر می رقصیدند که پای شان بی حس می شد و چون وسط رقص بودند نمی افتادند ، گریز از مرکزی پرت می شدند می خوردند به دیوار و همان جا فرود می آمدند و دیگر بلند نمی شدند .
رقص که تمام شد من جنازه ها را به حال خودشان رها کردم و رفتم کنار آتش . میلاد گفت فاشیستم که من باکیم نبود . می خندیدم . سیاوش از جاش بلند شد و شروع کرد به داد زدن . من همچنان خندیدم و رقص یک همچین خنده هایی به آدم عطا می کند . رقص و هفته اول و دوم و سوم عاشقیت . گفتم تا وقتی داد می زند من باهاش حرفی ندارم . گفت داد نمی زند . این مشکل اساسی من با چپ هاست که فکر می کنند دارند حرف می زنند اما داد می زنند . یعنی وقتی دارند از آرمان های چپ دفاع می کنند فرق داد زدن و حرف زدن را نمی فهمند . گفتم اصلا چرا بلند شده ایستاده وقتی من نشسته ام . چرا این حال تهاجمی را به خودش گرفته . چرا چرند می گوید . این را نگفتم . رهاش کردم که داد بزند و با دوست دختر برازنده ش معاشرت کردم چون داد نمی زد و بامزه هم بود .

۱۳۹۴ فروردین ۱۳, پنجشنبه

۱۳۹۴ فروردین ۱۲, چهارشنبه

من و ابوذر اما خوابیم .

من روزی هشت تا بازدید کننده دارم که پنج تاش خودم هستم چون من خیلی عاشق خودم و بلاگم هستم . سه تای دیگرش را نمی دانم چون به سه چهار نفر آدرس این جا را داده ام . اما به کی ؟ یادم نیست . مثلا یکی که مطمئن بودم آدرس اینجا را دارد چند وقت پیش گفت که دلش برای نوشته هایم تنگ شده . تنگ شده ؟ اگر تنگ شده پس چرا ؟ چرا شما مثل من نمی توانید عاشق نوشته هایم باشید ؟ دوباره آدرس را دادم اما باز هم شک ندارم یک خط این جا را نخواند . بهر حال این جا را چند نفر بیشتر نمی خوانند و از این بابت است که تمام اسم ها و شخصیت ها و مکان ها در این بلاگ ساختهء ذهن نویسنده نیست . چرا باید ذهنم را برای پیدا کردن اسم تلف می کردم وقتی کسی این سطور را نمی خواند ؟ اسم پیدا کردن به این راحتی نیست که . سیاوش جز سیاوش چی می تواند باشد ؟
اما بهر حال متاسفم که توی دوستهام کسی به اسم اسماعیل ندارم . من خیلی خوشم می آید یکی اسمش اسماعیل باشد و داستان هاش را برای تان تعریف کنم . شک ندارم که اگر داستان های اسماعیل را برای تان تعریف می کردم شما عاشق نوشته هام می شدید . اولین بار که اسم طاها را هم شنیدم خوشم آمد ولی بعد که تعداد طاهاهای ها ها های دور و برم به سه تا رسید دیگر خیلی تکراری و بیمزه بود . آن ها هیچ داستانی برای تعریف کردن نداشتند . خیلی معمولی ، آرام ، سر به زیر و سر به راه . یا بنیامین . اما من بنیامین هایی که شناختم هیچ باب طبعم نبوده اند برای همین حالا از بنیامین بدم می آید . کسری خوب است اما هنوز با اختلاف اسماعیل در صدر است . نیما و سیاوش و آرش زیادند . به وفور . مانی کم است . اما دیگر دوستش ندارم . چون یاسمن هر روز زنگ می زد و می گفت مانی چقدر لوس و ننر است ؟ شاید .
اسم هایی مثل ابوذر هم خیلی عجیبند . ابوذر ها نشان از آرمان های انقلابی ِ حالا فراموش شده دارند . خانواده هایی انقلابی ِ حالا اصلاح طلب . هنوز معتقد به آرمان های امام . ما انقلاب کردیم که فلان .
مامان بابای ابوذر تا نیمه شب بیدار مانده اند و اخبار مذاکرات را دنبال کرده اند . صبح که بیدار شدند برای نماز قبلش تلویزیون را روشن کرده اند و چون بی بی سی برنامه ای نداشته ، زیر نویس های الکن شبکهء خبر را خوانده اند و بابت رای ای که دادند به خود بالیده اند . فردا صبح سر میز صبحانه در حالیکه آنها دارند دربارهء تیم ِ قوی ِ مذاکره کننده و سیاست های فلان روحانی صحبت می کنند ، قیمت دلار آرام آرام می آید پایین .