۱۳۹۴ فروردین ۳۱, دوشنبه

حتی اگر فامیلم چمنی بود .

قبلش داشتم با ولع الویه می خوردم . یک جوری که انگار تا به حال ساندویچ الویه نخورده ام . بعد یک هو یادم افتاد بیمارستانم و اشتهام کور شد . چه مرگم بود که این جوری نشسته بودم توی بوفهء بیمارستان و بدترین الویهء دنیا را بی گوجه و بی کاهو و بی هیچی این جوری با ولع می خوردم .
دست از غذا خوردن کشیدم . چون با آن سر خوشی بی انتهام به آن میز و صندلی ها نمی آمدم . رفتم بیرون و سریعا پوزیشن یک بیمار درست و حسابی را به خودم گرفتم و نشستم روی صندلی های سالن انتظار . بعد حوصله ام از این حال ننه من غریبم سر رفت و کتاب خواندم . اما سی تا مریض جلوی من بودند که می شد بهشان خیره شد و لذت برد . ان ها لذت نبردند .  با کیفم ور رفتم . قبض های خدمات انتقال خود پرداز بانکهای توی کیف پولم . من اگر پنج سال پیش هم به حساب تان پول واریز کرده باشم و شما امروز بپرسید که آیا بدهی ام را پرداخت کرده ام ، در کمتر از پنج ثانیه قبض انتقال وجه را پرتاب می کنم توی صورت تان . اگر هدفم این نیست پس برای چی این همه قبض را با خودم این ور و آن ور می کشم ؟  چون مثل بابام آشغال جمع کنم . آشغال ها را ریختم دور . دستمال کاغذی ها استفاده شده  . قبض ها را نه . بی آن که نگاه کنم می توانستم بفهمم بیمار صندلی بغلی از این که این همه وول می خورم کلافه ست . برای همین از سطل آشغال راهم را کج کردم سمت یک صندلی دیگر .
بعد مثل بارت که توی عکس ها دنبال مادرش می گشت ، من هم توی عکس دفترچه ام دنبال خودم می گشتم و پیداش نمی کردم . پوزخند احمقانه ای روی لبم بود که غریبه ترم می کرد . یا من همیشه این پوزخند کثافت را با خودم این ور و آن ور می بردم ؟ چشم هام خوشحال بود . از خوشحالی برق می زد . اما یکیش برقش بزرگتر بود و یکی کوچک تر چون یک چشمم بزرگتر بود و یکی کوچکتر . این جور که نوشته ام شبیه دزد دریایی ام . اما نیستم . شبیه یکی ام که من نیست . لب هاش لبهای من است . 
اگر این عکس پاسپورت بود و عکس دفترچهء بیمه نبود ، وقتی سعی می کردند تصویر را با من مطابقت دهند ، نمی توانستند .
خانومه از روی لیستش داشت فامیلم را می خواند که بروم پشت در اتاق . من جواب نمی دادم . نه چون خیلی توی عکس دفترچه ام باشم و حواسم نباشد . می شنیدم که فامیلم را صدا می زند و صدای دیگری که هی می خواند شماره پانصد و سی و شش به باجه یک ، شماره پانصد و سی و هفت به باجه دو . بی وقفه . و می شنیدم که مریض کناری می گوید داروهاش را پیدا نکرده … می شنیدم و فکر می کردم این فامیل من است . خیلی فلسفه ای توش نداشت . دچار بحران هویت نشده بودم . نمی خواستم جامه بدرم و بزنم به کوه . یا حتی بروم شمال و با اردک هام گپ بزنم . صرفا فکر می کردم چه عجیب که این فامیل من است .